« دایانا | صفحه اصلی | آزادی دو انسان و نوشته ای درباره ی دیدگاه فمینیستی »
October 01, 2005
خاطره و تجربه ای تازه

وقتی که «مسافر تهران» نوشته ی ویتا سکویل-وست (V. Sackville-West) را سفارش می دادم تصورم از این سفرنامه، مثل همه ی سفرنامه های خارجیانی بود که در دوران قاجار و اوایل پهلوی نوشته شده بودند. شرح جزئیاتی از آنچه روزمره با آنها رو به رو بوده اند، در محل کار و با درباریان و اربابان. چیزی مثل سفرنامه ی دکتر پولاک اگر خوانده باشید. ویژگی این سفرنامه در نظرم به خاطر آن بود که یک زن آن را نوشته است. می دانید که طبیعی است یکی از منابع مهم در مورد اینکه زنان ما در گذشته چگونه زندگی می کرده اند و چه دغدغه هایی داشته اند، سفرنامه ی زنان خارجی بوده باشد که می توانسته اند به درون اندرونی های ایرانی نفوذ کنند و آنچه را دیده اند بنویسند. که البته اولا تعداد اینها زیاد نیست و دوما این زنان طبیعتا با قشر خاصی از زنان معاشرت داشته اند، اغلب از درباریان و حرمسرای خود شاه.

اما کتاب ویتای انگلیسی این ویژگی را هم نداشت. آنچه نوشته ی ویتا را متمایز می کند دید تیزبین او در جامعه ای است که در آن سفر می کند. نوشته ی او پر حجم نیست اما توصیفهای زیبا و دقیقی از مردمی دارد که در طول سفر با آنها برخورد داشته است. ویتا رمان نویس و شاعر است و این به او کمک می کند تا بتواند شخصیت ها و اجتماعی را که دیده توصیف کند. گفتم که بر خلاف دیگر سفرنامه ها جزئیات را نیاورده اما در دو سه جمله آن چیزی را بیان کرده که شاید چنین تصویرپردازی از عهده یک رمان نویس برآید.

قصدم از این نوشته نقد این کتاب نیست. و اصلا مگر می شود سفرنامه ی کسی را نقد کرد؟ مگر اینکه چیزی را جعل کرده باشد. که البته این اصلا موضوع این نوشته نیست. ویتا در سال 1892 در انگستان بدنیا آمد و در 1962 از دنیا رفت. این سفرنامه حاصل سفر او به ایران در سال 1926 که حدود 1304 خورشیدی می شود، است.

آنچه روی من تاثیر گذاشت شباهت عجیب احساسی بود که او هنگام گذر از شهرستان کوچک دلیجان در راه سفر به اصفهان توصیف می کند. عجیب آن بود که چنین توصیف و احساسی از خاطره ی مسافرت در نوجوانی در این شهرستانهای کوچک حاشیه کویر مرکزی ایران در ذهن من نشسته است. خاطره ی شبی در نوجوانی سالهای میانی 1350 که همراه افراد فامیل باید شبی در خانه ی آشنایی اطراق می کردیم و دختر صاحبخانه که در جواب جوانی از ما که پرسیده بود چیزی برای خواندن دارد، با تردید کتابی با جلد سفید بیاورد، چیزی از نوشته های فداییان، که بهت زدگی چهره فامیل جوان ما تا چند روزی مایه ی شوخی بود. نیمه شب و شهری ساکت و دورافتاده در حاشیه ی کویر و ...
ویتا رسیدن به دلیجان را که در راه قم و اصفهان است اینطور توصیف می کند:

"ساعتی از شب گذشته به دلیجان رسیدیم، و این در حالی بود که رفته رفته داشتیم گمان می کردیم که دلیجان وجود ندارد مگر بر نقشه های جغرافیا. از جاده خارج شده و در کوچه های باریک محصور میان دیوارهای گلی به بالا رفتیم تا به خانه کدخدا رسیدیم. در روشنایی مهتاب، سایه خانه ها و دیوارها گسترده بود و حیاط کوچک خانه، در پس دالان تاریک، روشن. دهکده مانند قلعه ای قرون وسطایی پیچ در پیچ بود و اسرارآمیز. دو مردی که برای نشان داده راه پیشاپیش ما می دویدند، مقابل در ورودی خانه ای ایستادند. آنجا خانه ی کدخدا بود که می بایست در آن اتاقی برای خوابیدن در اختیار ما بگذارند. مانند همه خانه های ایرانی در این خانه کم و بیش رو به ویرانی، اتاقها گرداگرد حیاط اندرونی پخش بود. مهتاب در میان حیاط برکه ای پهن کرده بود و در گوشه ای تاریک شبح زنها را می شد دید که به دور منقلی چمباتمه زده بودند. اتاقی که به ما دادند ساده بود و تمیز. آن را با آهک سفید کرده بودند و از آن سه در با طاق کمانی شکل به حیاط باز می شد. هیچ مبل و اثاثی در اتاق نبود مگر چند چراغ و قوری که در طاقچه ها ردیف کرده بودند. ما زیر طاقها نشستیم که سیگاری بکشیم .... بامدادان که از خواب برخاستیم، برکه های مهتاب و سایه های آن ناپدید شده بودند، اما دریاچه های آفتاب، تابناکت، و سایه های روز با همان ژرفا جای آنها را پر می کردند. زنها در حیاط پشم می رشتند. کلافهای پشم ارغوانی و زرد زیر طاقها آویزان بود ... "


عکس ویتا از خانه دلیجان

کتاب از این تصویرپردازی های زیبا اما واقعی کم ندارد و به کتاب حالتی خاص می دهد، چیزی بین سفرنامه و رمان.
ویتا از مدافعین مشهور حقوق زنان در اروپا بود و دوستی نزدیکی با ویرجینیا وولف داشت. طبق نوشته ی مقدمه، قهرمان رمان «اورلاندو» ی وولف، ویتا بوده است. اما در کتاب صحبتی از موضوع حقوق زنان و محدودیت های آنان در ایران نکرده است، هر چند که اینجا و آنجا نشان داده زندگی زنانی که در سفر می دیده، از چشمان تیزبینش دور نمانده است.

در جایی هم از محله های تهران در سالهای 1304 می نویسد:
"در ایران، در میان جمعیت، مردها و زنها همواره کاملا از یکدیگر جدا هستند. یک گروه مرد اینجا، یک گروه زن آنجا، جدا جدا دور هم جمعند. آنچنان که وقتی با اتوموبیل از کوچه و خیابان می گذرید نخست با سکوت مردان روبه رو می شوید، سپس ناگهان جیک جیک دلپذیر هیکل های سیه چادر را می بینید چنانکه انگار پرنده ها هستند یا بچه ها. زنها تا وقتی که خودشان بودند چادرها را پس می زدند و توی پیاده رو می نشستند اما گوش به زنگ بودند و همینکه صدای اتوموبیلی را از دور می شنیدند چادر روی سر می کشیدند و به ردیف به پا می ایستادند."

خواندن «مسافر تهران» تجربه ای تازه برای من بود.

نوشته شده توسط پویا در 08:41 PM

نظرات (2)


نظرهای نوشته شده:

حتماَ گيرش ميارم ... مرسي از شما

نوشته شده توسط دختر كولي در October 2, 2005 01:14 PM

همیشه اینجا رو می خونم و همیشه پر از لذت می شوم

نوشته شده توسط سرزمین رویایی در October 3, 2005 09:08 PM

 عضو شوید

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر، نه تایید)











----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی





صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها
ابتکار فتوشاپی آقایان بر سر کوی و برزن + معرفی دو کتاب خواندنی
عصیان نسل جوان های حاشیه نشین اروپا - نمونه ی دانمارک
گزارش سیمور هرش و جنبش مدنی کشور ما
دینخویی و پرسشگری- به بهانه ی نوشته ی آرامش دوستدار
فوتبال ما بعنوان بخشی از اجتماع
آقای پالیزدار و خربنده گان امروزین + فراموش کار نباشیم
خاطرات سرتیپ درخشانی - از رویارویی با جنبش جنگل تا تسلیم پادگان تبریز به فرقه دموکرات
سالروز 22 خرداد - زمینه ساز کمپین 1 میلیون امضا: چهره به چهره با مردم از تهران تا زاهدان
"اسرار مرگ یک نویسنده" + پایان یک دوره در زندگی
هزارفامیل دوره ی ما + ملت-سازی با اسطوره ی تیمور لنگ

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661