« نظری کوتاه ... | صفحه اصلی | نگاهی به چند خبر ... »
September 09, 2005
انتخاب ...

"خود بودن ... «خود» کیست؟ سایه ای رنگارنگ، گردنده، گریزان ... سراسر زندگی من در جستجوی خود بوده ام. در هر کار و هر حالی در خود سرک کشیده ام، تماشاگر خود بوده ام. و هرگز نه «خود» را دیده ام ، نه «خود» را یافته ام."

محمود اعتمادزاده - م.ا. به آذین- که او را بیشتر از روی ترجمه های برجسته اش «ژان کریستف» و «جان شیفته» می شناسند چکیده ی زندگی اش را در کتابی نه چندان پر حجم به قلم کشیده است. «از هر دری» را که می خوانی بیان صادقانه ی آن در هر صفحه اش پیداست. به آذین این کتاب را پس از چند سال زندان در جمهوری اسلامی سالهای 60، در اوایل دهه ی 70 انتشار داد، گرچه خاطرات مربوط به سالهای پیش از انقلاب است و در سالهای 50 نوشته شده است.

نه قهرمان، نه شکست خورده ای پشیمان که پا بر همه چیز زده است. حتی آنجا که توانسته پس از کودتای 28 مرداد با کمک دوستی و بی نوشتن توبه نامه ای از زندان آزاد شود می نویسد: "این که کارم بدین پاکیزگی گذشت، براستی از یاری بخت بود. اگر مدت زندانم به درازا می کشید، نمی دانم - و از دانستنش به خود می لرزم - که در پایان تن به چه زبونی می دادم، و واکنش این ننگ در زندگیم چه می بود. بی شک من به نیرو و پایداری برتر از دیگران نیستم. اگر آنان درهم شکستند، من نیز می توانستم درهم بشکنم."

بدون شک در زندگی همیشه امکان انتخاب هست. به آذین گفتگوی دوران جوانی خودش را با ا. ز. (در متن کتاب هم نامش به همین صورت آمده است) می آورد که باید مربوط به اوایل سالهای 1320 باشد. آنکه این را بیان می کند اصلا مهم نیست که ا. ز. باشد یا دیگری. من اسم را از روی امانتداری می نویسم. حدس این که چه کسی هم هست دشوار نیست. مهم خود انتخاب است:
"محل شرکتش چند اطاق در بالاخانه یکی از ساختمان های خیابان سعدی بود، در چند صد قدمی توپخانه. یک روز در میان گفتگو از زبانش گذشت:
«ما جوانها، بیشترمان روش احمقانه ای در پیش گرفته ایم و بیخود آه و ناله می کنیم. در این کشور یا باید دزد بود، یا با دزدها جنگید. این وسط ماندن و غم خوردن احمقانه است.»
پرسیدم: «خوب، خودتان چه راهی انتخاب کرده اید؟»
منتظر چنین پرسشی نبود. یک دم نگاهش ثابت ماند. سرانجام جراتی کرد و گفت:
«تا یک سال پیش، من هم مثل شما بودم. ولی الآن، خوب! اقرار می کنم که من هم دزدم. پیش از این، وقتی که به دیدن کله گنده های این شهر، فلان وزیر و فلان وکیل، می رفتم، نمی دانید چه قدر کوچک و محتاط بودم. برای اینکه در زندگی، خودم بودم و همان حقوق آخر ماهم. ممکن بود به یک تلنگرکله پا شوم. اما حالا که سرمایه ای - هر چه هم کوچک باشد- فراهم کرده ام، می بینم به چشم دیگری نگاهم می کنند. خودم هم انگار کس دیگری شده ام. می روم و با جرات می نشینم. پا روی پا می گذارم، سیگار را گوشه ی لبم می گیرم و بر پایه ی برابری، مثل یکی از خودشان، حرف می زنم و رفتار می کنم ...» و چنین بود که این دوست من، آهسته و پیوسته، خرک خود را پیش راند و کم کم سری در میان سرها درآورد."
بیشتر از 60 سال پس از این گفتگو گویا هنوز وضع «شهر» همین باشد. گیرم که در دستی سیگاری و در دست دیگری تسبیح بگردانی. در بر همان پاشنه می چرخد و هنوز باید انتخاب کرد ...

نوشته شده توسط پویا در 09:35 PM

نظرات (0)


نظرهای نوشته شده:
 عضو شوید

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر، نه تایید)











----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی





صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها
ابتکار فتوشاپی آقایان بر سر کوی و برزن + معرفی دو کتاب خواندنی
عصیان نسل جوان های حاشیه نشین اروپا - نمونه ی دانمارک
گزارش سیمور هرش و جنبش مدنی کشور ما
دینخویی و پرسشگری- به بهانه ی نوشته ی آرامش دوستدار
فوتبال ما بعنوان بخشی از اجتماع
آقای پالیزدار و خربنده گان امروزین + فراموش کار نباشیم
خاطرات سرتیپ درخشانی - از رویارویی با جنبش جنگل تا تسلیم پادگان تبریز به فرقه دموکرات
سالروز 22 خرداد - زمینه ساز کمپین 1 میلیون امضا: چهره به چهره با مردم از تهران تا زاهدان
"اسرار مرگ یک نویسنده" + پایان یک دوره در زندگی
هزارفامیل دوره ی ما + ملت-سازی با اسطوره ی تیمور لنگ

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661