عکس ها و باز هم عکس ها. سایت ها و وبلاگها پر از عکس هایی ست که دبدن هرکدامشان دلی قوی می خواهد. عکس های اکبر گنجی با چشم هایی بی فروغ در بستر اعتصاب غذا و عکس های آن جوان کرد مهابادی که باید اعتراف کنم هنوز ندیدمشان و نخواهم دید اما در ذهن و وجود آدمی خبر جنایتی دیگر ثبت شده است بی آنکه دیده باشی.
یادم هست که در وقت درست کردن فلش کودک آزاری سعی داشتم که عکس ها بگونه ای دلخراش نباشند که اثر معکوس در ذهن بیننده بگذارند. یا عکس هایی را انتخاب کردم که کمتر دلخراش باشند و یا اثر آنها را با افکت های ویژه کمتر کردم. اما خوب، آن با موضوع های امروز گنجی و آن جوان کرد فرق دارد.
----------
با اینکه امروز موضوع حقوق بشر و آنچه بر زندانیان سیاسی بویژه کسانی مانند گنجی و زرافشان و گروه دانشجویان می رود، خیلی حاد است اما این را هم باید از نظر دور نداشت که تمام نوشته و گفته ها را به این محدود کردن می تواند پس از مدتی نتیجه ی عکس داشته باشد.
منظورم این است که در نبود یک جنبش فعال اجتماعی در داخل کشور این اختصاص دادن وبلاگ ها فقط به این موضوع های خاص اثر محدودی دارد. فکر می کنم نباید از پویایی و همه جانبه بودن وبلاگ نویسی غافل شد. یعنی حتی از روی قصد باید تلاش کرد که پرداختن به موضوعات حقوق بشر و پی گیری سرنوشت انسانها در کنار نوشته های دیگر - که بستگی به سلیقه وبلاگ نویس دارد- مطرح شوند.
برای نمونه چقدر برایم جالب بود وقتی دیدم که نویسنده ی وبلاگ شهرقصه بدنبال ترانه های کودکان است تا در وبلاگی که برای همین درست کرده است قرار بدهد (هر چند که دست خودم برای کمک به او خالی ست).
این اثر محدود فعالیت های وبلاگی برای پیگیری موضوع های حاد، می تواند در طول زمان به خستگی و دلزدگی بیانجامد، بخصوص برای روح های جوان و پرشوری که شاید در پی نتیجه ی آنی هم باشند. آنوقت کم کم محیط محدود می شود به معدودی افراد -خوشبینانه بگوییم- با صداقت و صبور ولی بدون آن زنده و رنگارنگ بودن که ویژگی چیزی به نام وبلاگ است.
پوياي نازنيم،
لطفت هميشه شامل حال من است.
من عکسهاي بدن مثله شده آن جوان را ديدم که براي دولت مرد تازه از راه رسيده قربانيش کردند و خونش را ريختند، عکسهاي گنجي را ديدم... جگرم آتش گرفته است، سه روز است اشک امانم را گرفته و خواب را از چشمانم.
پويا جان دلم مي خواهد فرياد بزنم: " من ايرانم را مي خواهم"
چکار کنم که بايد تا توان دارم، ذره اي هم که شده ذهن مردم را استراحت دهم و براي دقايقي از اين همه ننگ و کثيفي دورشان کنم.
پويا جانم، من براي آينده کودکانمان سخت نگرانم. همدليت با من بزرگترين و با ارزشترين هديه اي است که مي تواند وجود داشته باشد.
غزل عزیز، دوست من با اینکه دل همه خون است و غمگین هستیم اما به خودت تلقین کن که حل این کار یک نفر و دو نفر نیست. نه حل کار گنجی و نه کار سرکوب مردم. آنچه مرا نگران می کند که آدمهای علاقمند دیگر تاب این جو سنگین حاکم بر وبلاگستان را نیاورند.
به نظر من تنها راه هر کدام از ما اینست که دغدغه ها و چیزهایی را که خودمان علاقه داریم درباره شان بنویسیم فراموش نکنیم.
ضمنا دوست من ندیدن صحنه ی یک جنایت دلیل بی خبری و بی تفاوتی به آن جنایت نیست. فقط باید روحیه مان را حفظ کنیم. کاش بتوانیم.
پایدار باشی و به امید روزهای بهتر
پویا
نظرهای نوشته شده: