----------
من مجتبی سمیعی نژاد را شخصا نمی شناسم. آن یک رای خودم را به او دادم چون بخاطر اندیشه اش در بند است. آن روزی او که آزاد باشد به این فکر می کنم که با اندیشه ی او موافقم یا نه. مهم این است که مجتبی ها باشند و بنویسند. آدرس رای دادن اینجاست ...
----------
در پی مطلبی که در دو پست قبلی آوردم به یکی دو نکته کوچک اما ضروری می خواهم اشاره کنم. اول اینکه فایده ی این بحث در این است که جامعه ی ما به هرحال یک موقعی باید به این نتیجه برسد که چرا در هر بزنگاه تاریخی، پس از هر چرخش تاریخی از ویژگی خودکامگی رها نمی شویم؟ این خودکامگی چگونه مسیر تاریخی ما را در بیراهه انداخته است؟ از کجا پدبد آمده است؟ چه میسری را در تاریخ طی کرده و امروز ما در شرایطی هستیم؟
خواننده علاقمند به این نوشته ها خوب است همواره توجه داشته باشد که این رویدادها، خودکامگی ها و آنچه بر ما رفته است هنوز در جامعه، فرهنگ و سیاست ما زنده اند. این شاید به نوعی بتوان گفت که فقط تاریخ نیست، روند حیات اجتماعی کشوری ست که ما متعلق به آن هستیم. وقتی که پس از 8 سال و دادن 20 میلیون + 22 میلیون رای ملتی تازه به این نقطه ی امروز می رسیم، باید بیشتر بیاندیشیم که گره کار در کجاست؟
به نظر من طبیعی هم هست که موضوع را از زمانی پی بگیریم که در قسمت دیگری از جهان، تمدن بشری به راه روشنگری، خردگرایی، پیشرفت علوم و انسان گرایی و تدوین اندیشه ی سیاسی جامعه مدنی رفت در حالیکه در کشور ما نه علم و نه فلسفه و نه اندیشه ی سیاسی جایی در گفتمان اجتماعی نداشت.
بحث من، درباره ی ویژگی یا خصلت خودکامگی نهاد حکومتی ست. این صرف نظر از این است که این نهاد حکومتی چه شکلی در این یا آن زمان بخود گرفته است. تجربه ی امروز نشان داده است که این خودکامگی خصلتی آنچنان جاافتاده است که نه انقلاب مشروطه و نه انقلاب بهمن 57 نتوانستند آن را از اندیشه و عمل سیاسی ما جدا کنند.
چند روز پیش که قالیباف کاندیدای ریاست جمهوری گفت "من رضاشاه اسلامی هستم" زیاد تعجب نکردم. چون دور نگاه داشتن مردم از شرکت فعال اجتماعی و در نبود نهادهای انتخابی قدرتمند برای کنترل و محدود کردن حکومت، همیشه ناجی های با مشت آهنین می توانسته اند خلاء قدرت مردمی را تا مدت کوتاهی پر کنند. وقتیکه حتی اصلاح طلب حکومتی آقای حجاریان از پدیده ی بناپارتیسم نگرانی دارد که در شرایط آشفتگی اجتماعی می تواند حاکم شود، می بینیم که هنوز ریشه های پذیرش خودکامگی در فرهنگ جامعه زنده اند.
نکته ی بعدی این است که بحث خودکامگی از اینکه اصلاحاتی توسط این یا آن حاکم قدرتمند صورت گرفته جداست. بطور کلی دو حالت را شاید بتوان دسته بندی کرد.
اول اینکه حاکم یا شاه خودکامه از روی تدبیر و قدرت شخصی دست به اصلاحاتی می زند و دگرگونی های مثبتی در حیات اجتماعی ایجاد می کند. اما بدلیل خصلت خودکامگی و نبودن نهادهای کنترل کننده که در این دگرگونی ها سهیم باشند و دستآوردهای اصلاحات را محافظت کنند و گسترش بدهند، این اصلاحات پس از چند سالی در زمان خود او متوقف می شوند و یا عقب گرد می کنند. و یا اینکه بدلیل اینکه تنها نهاد حاکم و شاه قدرت واقعی را در اختیار دارد، مسئله ی مصالح و منافع ملی وابسته به جانشین آن خودکامه است. تجربه ی شاهان قدرتمند صفوی مثل شاه عباس و یا پس از صفویان، نادر شاه افشار نشان داد که وقتی مشت آهنین و خنجر تیز خودکامه ی مصلح ضعیف شوند، کشور به سراشیب انحطاط، فقر گسترده و حتی از دست رفتن استقلالش می افتد.
لاکهارت می نویسد: "سلسله ی صفویه در زمان شاه عباس کبیر به اوج قدرت خود رسید، ولی هنگامی که این پادشاه درگذشت، دوره ی انحطاط آن آغاز شد."*
شاردن هم در اینباره می نویسد: "به محض اینکه این پادشاه نیکوکار (شاه عباس صفوی) در گذشت، دوره ترقی ایران به پایان رسید." **
دومین حالت وقتی است که منافع ملی با ماجراجویی ها و اهداف نهاد خودکامه نزدیک و یا منطبق می شوند. زمانی کشور به سر وسامان و آرامشی می رسد که صد البته به خاطر قدرت نامحدود نهاد حاکم رونق و آرامشی شکننده است. ادامه دار نیست و چه بسا کشور و مردمش برجا می مانند در وضعیتی بسیار بدتر از آن دوران رونق و آرامش موقت (مانند دوره ی پس از نادرشاه).
حالا که به اینجا رسیده ایم کم کم ببینیم که سفرنامه نویسان چه می گویند. و نمونه های دو حالتی را که گفتم از لابلای نوشته های آنها دنبال کنیم.
جهانگرد آلمانی انگلبرت کمپفر درباره ی شیوه ی خودکامگی شاهان صفوی می نویسد: "شاه ایران از حقوقی کاملا نامحدود و مستقل در اجرای قانون برخوردار است. در بقیه نقاط جهان، قدرت دولت یا با توافقی رسمی و شناخته شده، یعنی قانون اساسی، محدود می شود یا موانعی تصریح نشده و در عین حال مقاومت ناپذیر در راه آن وجود دارد. به عنوان مثال، قدرت تزار روسیه را تا کنون اشراف یا بایارها محدود کرده اند و از آن گذشته پایبندی به حفظ سنن آباء و اجدادی وی را ازبسیاری از خودراءیی ها مانع شده است."
و سپس در مورد شاه صفوی می گوید: "... برعکس شاه صفوی به هر کاری مجاز است و هیچ مانع و رادعی بر سر راه سلطنت خود نمی شناسد. عقد قراردادها، اعلان جنگ و پذیرش صلح، تغییر قانون های کشور، وضع مالیاتهای جدید و حتی اختیار جان و مال هر فرد، و زنان و فرزندان او، همه در دست شاه است و هیچ قاعده و قانونی زیردستان را از فرادست و فرودست در برابر هوا و هوس های فرمانروایی که احتمال خبط دماغ (دیوانگی) او می رود حراست نمی کند." ***
در نوشته های پیش گفتم که حتی آنان که جزو بزرگان و نجبا و اشراف به حساب می آمدند فقط در اثر لطف و توجه پادشاه بود و بدون هیچ ریشه ی اجتماعی و یا روابط مبتنی بر مالکیت موروثی زمین ها.
نیکلا سانسون کشیش کاتولیک می نویسد: "می توان گفت که همه ایران، ملک اربابی (domain) پادشاه است.، زیرا اگر زمینی در مالکیت اربابان و بزرگان قرار دارد، به لطف پادشاه است و هرگاه او بر ارباب یا بزرگی خشم گیرد، املاک او را ضمیمه ی املاک خود می کند. حتی فرزندان بزرگانی که نسبت به شاه وفادار می مانند، وارثان پدران خود به شمار نمی آیند، مگر اینکه پادشاه خلاف آن اراده کرده باشد."****
دنباله ی این سفرنامه ها را در پست بعد پی می گیرم.
* و ** مرتضی راوندی - تاریخ اجتماعی ایران. ج 2 .
*** و **** سید جواد طباطبائی - دیباچه ای بر نظریه انحطاط ایران.
نظرهای نوشته شده: