« نگاهی دیگر به سفرنامه ها... | صفحه اصلی | نگاهی دوباره به سفرنامه ها بخش سوم »
May 20, 2005
نگاهی دیگر به سفرنامه ها . بخش دوم

----------
من مجتبی سمیعی نژاد را شخصا نمی شناسم. آن یک رای خودم را به او دادم چون بخاطر اندیشه اش در بند است. آن روزی او که آزاد باشد به این فکر می کنم که با اندیشه ی او موافقم یا نه. مهم این است که مجتبی ها باشند و بنویسند. آدرس رای دادن اینجاست ...
----------

و حالا دیدگاه سفرنامه های جهانگردان و بازرگانان اروپایی را پی می گیریم.
یکی از موضوعات مهم و اصلی سفرنامه ها موضوع سیستم سیاسی و اقتصادی حاکم بر ایران است و مناسبات قدرت حاکم و شاه با اطرافیان و اجتماع. بدون شک آنها در مقام مقایسه بر آمده اند که اینقدر روی موضوع حساسیت نشان داده اند. اما مگر حکومتهای کشورهای اروپایی "هم" استبدادی نبوده است، گیریم به شکلی دیگر؟
برای پیدا کردن پاسخ اول باید گفت که فرق است میان "استبداد" و "سلطنت مطلقه" با خودکامگی و آنچه که می شود دسپوتیسم گفت.
بدون شک نظام حاکم بر کشورهای قدرتمند اروپایی سلطنت مطلقه بوده است اما نکته در اینجاست که در کنار نهادی به نام شاه نهادهای دیگری وجود داشته اند که نقش محدود کننده ی قدرت و اختیارات شاه را بازی می کرده اند. از این نهادهای مهم اشرافیت موروثی و دیوانسالاری سرپرستی زمین های فئودالی بوده اند.
آنچه به این اشرافیت قدرت محدودکننده می داد وضع مالکیت موروثی آنها بر زمین ها و رابطه ی دهقانان با آنها بود. در نظام های استبدادی اروپایی قدرت نظامی شاه شدیدا وابسته به پشتیباتی اشرافیت فئودال است و دهقانان در درجه ی اول تابع ملاکین هستند تا شاه. شاه (King ) در اروپا بدون کمک و پشتیبانی فعال اشراف فئودال قادر به لشکرکشی و جنگ نبود و این کاملا برعکس وضعیت در ایران بود که هر وقت شاه اراده می کرد هزاران نقر از نیروهای فعال اجتماعی را به جنگ های کشورگشایانه می کشید و از طرف دیگر تامین مایحتاج این اردوهای چند هزارنفری بعهده ی مردم هر منطقه ای بود که این اردو از آنجا می گذشت و اطراق می کرد.
در حالیکه در ایران چیزی به نام اشرافیت موروثی وجود نداشت و مالک اصلی همه ی زمین های مرغوب شاه بود. آنچه بعنوان نزدیکان شاه به حساب می آمد از خود قدرتی نداشت و همه چیز آن، حتی املاک و دارایی های او، بخشیده شده از طرف شاه بود. نهاد شاه قدرت بی چون و چرایی داشت و نه تنها صاحب مال بلکه مالک جان و موجودیت دیگران هم بود. حتی خانواده ای می توانست چند نسل مالک زمینی باشد اما مالک بودن آنها همیشه تابعی از اراده ی شاه بوده است.

این تفاوت های اصلی از همان موقع مورد توجه سفرنامه نویسان قرار می گرفت و نوشته های آنان از منابع عمده ی شناخت متفکران سیاسی آن دوران بود. این نظریه امروز کاملا تدوین شده است. با این حال تفاوتها و سرشت خودکامگی بی حد و حصر حکومت در ایران (شرق بطور کلی) مورد توجه متفکران سیاسی آن دوران قرار گرفت.
ماکیاولی در قرن شانزدهم در کتابش به نام "شهریار" می نویسد:
"سلطنت های شناخته شده به دو صورت اداره می شده اند. نوعی که شاه و کارگزارانش حکومت کرده و وزرا به لطف و اجازه سلطان او را در حکمروایی بر قلمروش یاری می رسانند. و نوعی که شاه و اشراف (بارونها) حاکم بوده و موقعیت آنها را نه لطف و مرحمت فرمانروا که نجابت و اعتبار خانوادگی آنها حفظ می کند. این اشراف برای خود دارای املاک و رعایا هستند و طبیعتا رعایا به این اشراف وابسته اند و آنان را چون سروران خود بزرگ می دارند. در آن حکومت هایی که شاه و کارگزارانش فرمانروایی دارند، شاه از قدرت بیشتری برخوردار است، چرا که هیچکس قوی تر از شخص شاه نیست و اگر از وزرا و کارگزاران وی اطاعت می شود فقط به دلیل رابطه ی آنها با شاه است و به داشتن علاقه ی خاص نسبت به آنها مرتبط نیست. مثال این دو نوع حکومت یکی شاه ترک است و دیگری شاه فرانسه."*
در قرن هجدهم دیوید هیوم و در قرن نوزدهم متفکرانی مثل منتسکیو، هگل و سپس مارکس و انگلس به این تفاوت حکومت در شرق بطور کلی و بخصوص ایران توجه کردند. والبته هر کدام از این متفکران دلیل و ریشه های این تفاوت را بطور جداگانه توضیح دادند.
منتسکیو معتقد بود که "ترس" حاکم شده بر فرهنگ عامل این قدرت بی چون و چرای حاکم شرقی است. هگل درک پایینتر شرق از "آزادی" را دلیل اصلی می دانست. و مارکس و انگلس در پی توضیح علت این تفاوت در مناسبات اجتماعی و اقتصادی کشورهایی مثل ایران بودند. آنچه که بعدها بعنوان "شیوه تولید آسیایی" نامیده شد.
اما قرار است که من فقط این تفاوت را تا آنجا بگویم که دلیل حساسیت سفرنامه نویسان را گفته باشم. بررسی برداشت متفکران مختلف با موضوع ما زیاد کاری ندارد.
مهم اینست که چنین تفاوتی وجود داشته است. در نظام حکومتی ایران نهاد شاه اولین و آخرین قدرت بوده است. در طول صدها سال امکان قدرت گرفتن هیچ نهادی داده نشده بود. شاهی که به فرزندان و برادر و وزیر نزدیک و سردار جانفشان خودش رحم نمی کرد، چگونه می توانست اجازه ی رشد نهاد رقیبی را بدهد؟
و من از نهاد شاه گفتم برای اینکه این قدرت بی چون و چرا دو حالت داشته است.
اگر شاهی از نظر شخصی قدرتمند بوده است - مانند شاه اسماعیل اول و یا شاه عباس کبیر- که خودکامگی حالتی شخصی داشته است. این خودکامگی در موارد انگشت شماری با اصلاحات اجتماعی همراه بوده است و در بیشتر موارد با ماجراجویی ها و کشورگشایی - مثل نادرشاه - و بدون وجود یک اندیشه ی سیاسی.
اگر شاهی از قدرت شخصی برخوردار نبوده است شیرازه ی کار در دستان خواجه ها و حرمسراها و یا گروه سرداران می افتاده است. و اینان هرکدام در پی به قدرت رسیدن و در قدرت ماندن بودند. نکته اینجاست که باز نهاد شاهی به معنی نهاد حاکم، قدرت بی چون و چرای خودش را حفظ می کرده است.

گویا اینبار هم برای جلوگیری از طولانی شدن باید موضوع سفرنامه ها را به پست بعدی وبلاگ موکول کنم. اما بهتر اینست که اول پیش زمینه ای از چرایی برداشت سفرنامه نویسان بگویم تا درک برداشت آنها آسانتر و ژرف ترشود.

* ماکیاولی، The Prince ص. 43 به نقل از مقاله ی ارواند آبراهامیان "استبداد شرقی:بررسی ایران عصر قاجار".

نوشته شده توسط پویا در 10:17 PM

نظرات (0)


نظرهای نوشته شده:
 عضو شوید

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر، نه تایید)











----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی





صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها
ابتکار فتوشاپی آقایان بر سر کوی و برزن + معرفی دو کتاب خواندنی
عصیان نسل جوان های حاشیه نشین اروپا - نمونه ی دانمارک
گزارش سیمور هرش و جنبش مدنی کشور ما
دینخویی و پرسشگری- به بهانه ی نوشته ی آرامش دوستدار
فوتبال ما بعنوان بخشی از اجتماع
آقای پالیزدار و خربنده گان امروزین + فراموش کار نباشیم
خاطرات سرتیپ درخشانی - از رویارویی با جنبش جنگل تا تسلیم پادگان تبریز به فرقه دموکرات
سالروز 22 خرداد - زمینه ساز کمپین 1 میلیون امضا: چهره به چهره با مردم از تهران تا زاهدان
"اسرار مرگ یک نویسنده" + پایان یک دوره در زندگی
هزارفامیل دوره ی ما + ملت-سازی با اسطوره ی تیمور لنگ

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661