من تا به حال از دو نظر به خواندن سفرنامه های جهانگردان و بازرگانان خارجی به ایران بخصوص از دوره ی صفویه تا اوایل دوره پهلوی توجه داشته ام. اول از نظر آشنایی بیشتر با زندگی مردم و مناسبات اجتماعی و جلوه های مختلف آن از سیاست و اقتصاد تا آداب و رسوم در این دوران. دوم از نظر آشنا شدن با شکل گیری رابطه های بین المللی با کشورهای دیگر، از آنجا که کشور ما هم از نظر محصولات داخلی طرف توجه بوده است (یادمان باشد که ما بیشتر از دوره ی پیش از اکتشاف نفت صحبت می کنیم) و هم از نظر آنچه که ژئوپلتیک یا جغرافیای سیاسی نام دارد. ایجاد کمربند امنیتی برای هندوستان و راه های آبی بین المللی خلیج فارس از مثالهایی هستند که می شود آورد. اما آنچه که تا همین نزدیکی ها از توجه من بدور مانده بود، نگاهی به برداشت های این جهانگردان و تاجرهای اروپایی از نظر برداشت و توضیحات آنها درباره اندیشه ی سیاسی و نظام سیاسی حاکم در کشور ماست.
با خواندن کتاب "نظریه انحطاط ایران" از سید جواد طباطبائی، فکر می کنم لازم است که از این نظر هم به آنچه این مسافران نوشته اند توجه کنیم.
ببنید، مهم نیست که این یا آن برداشت جهانگردی از این یا آن جنیه ی زندگی اجتماعی درست هست یا نه. بدون تردید بسیاری از این جهانگردان با نظر تحقیر به جوامعی مثل ما نگاه می کرده اند. بسیاری شاید بدون اینکه توجهی به این داشته باشند به دنبال سوداگری و کسب سود بوده اند. از طرف دیگر بعضی از آنها هم اتفاقا علاقمند به تحقیق و دانستن بوده اند. اینکه انگیزه ی آنها چه بوده باز در جستجوی ما تاثیری نمی گذارد.
آنچه که پایه ی جستجوی ماست این واقعیت است که اروپای آن روز یعنی از دوره ی صفوی به بعد راه اندیشه اش به کلی از نظام حاکم بر اندیشه ی شرق و بطور مشخص ایران جدا شد. خردگرایی و روشنگری ویژگی های اصلی آن دوران اروپا بودند. سست شدن پایه های تفکر سنتی، خردگرایی و پیشرفت علوم و صنعت و مناسبات اقتصادی جدید همه در یک بده بستان تاریخی آینده ی اروپای آنروز را تعیین می کردند. این دوران جدید، این اندیشه ی جدید بیشتر بصورت غریزی و در موارد کمتری بصورت انسجام یافته در ذهن و برداشت های این مسافران نشسته بوده است. با این همه مقایسه های آنان از اندیشه و نظام سیاسی ما با آنچه که در غرب -که از آنجا می آمده اند- وجود داشته به ما کمک می کند که سیر این جدایی و عقب ماندن اندیشگی را بهتر دنبال کنیم. فراموش نکنیم که تاریخ نویسی ما در این دوران بیشتر در ابتذال و پیچیده نویسی و مداحی فرو رفت. و از نظر اندیشه ی سیاسی جامعه ی ما پشتوانه ای نداشت و خردگرایی که اصولا جایی برای رشد پیدا نمی کرد.
اصولا افزایش این مسافرت ها و جهانگردی ها تا حدود زیادی ناشی از آزادی نسبی اندیشه از محافظه کاری و سنت گرایی ست. ذهن محافظه کار و سنتی از رویارویی با اندیشه ی مدرن هراس دارد و بیشتر و بیشتر سر به درون دارد. آنوقتی هم که بیشتر از سر تصادف پایش به دیار دیگر می رسد بیشتر بهت و سرگشتگی ست تا اندیشه ای روشن و پرس و جو کن. همان چند سفرنامه ی زمان قاجار یعنی حدود 200 سال بعد جز چند استثنا همین بهت زدگی را نشان می دهد. حالا از سفرنامه های شاهان مثل ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه نمی گوییم که هم باعث شرم است و هم خنده.
ژان شاردن جهانگرد فرانسوی که مرد دانشمندی هم بوده و در دوره ی صفوی سالها در ایران زندگی کرده است می نویسد: " من تا سال 1677 ... ضمن مطالعه زبان و در آمدوشد منظم با بزرگان و دانشمندان در ایران زمین اقامت داشتم ... کوتاه سخن اینکه چندان رنج آموختن درباره ی ایران زمین را بر خود هموار کردم که برای نمونه می توانم گفت که اصفهان را بهتر از پاریس می شناسم، هر چند که در این شهر زاده شده و پرورش یا فته ام."
برای اینکه این یادداشت طولانی نشود، آوردن نمونه هایی از مقایسه های مسافری با اندیشه ی سیاسی جدید رابه فردا شب می گذارم. و می بینیم که نظام سیاسی ایران از نظر یک جهانگرد خارجی که خواه ناخواه در حال مقایسه با "جهان خود" است چگونه تعریف می شود. فقط باید یادآور شد که نکته ی اصلی، دیدن همین تفاوت برداشت ها و دریافت ها ست که در تمامی سده های بعد هم ادامه پیدا کرده است.
نظرهای نوشته شده: