« مسئولیت سخن حاکمان ما ... | صفحه اصلی | باز هم داستان "پیرمرد" و انسانیت ما ... »
May 13, 2005
پیرمرد و پیوندهای خانوادگی ...

چند روز مسافرت کاری فرصتی بود که مقاله ی جالبی را در شماره ی آوریل (اردیبهشت) نشریه National Geographic بخوانم که امیدوارم حوصله ی خواندن خلاصه ی کوچکی از آن را داشته باشید. پیش از همه اگر ترجمه ی فارسی واژه های علمی درست نیست پوزش می خواهم اما فکر می کنم مفهموم اصلی را می رساند.
اول چند کلمه برای اینکه بی مقدمه شروع نکرده باشم:
عادت داریم و یا بهتر بگویم یاد گرفته ایم که احساساتی مثل محبت، همکاری و غمخواری و مانند اینها را "خصلت های انسانی" بدانیم. و از این "انسان" بیشتر دوره ای را در نظر داریم که نزدیکتر به خود ما است و موجودی به نام "انسان" خصوصیاتی نزدیک یا مانند خود ما دارد. به زبان کمی علمی تر دوره ی انسان هوشمند یا "همو ساپینس" و دوره ی باز هم نزدیکتر یعنی دوره ی "همو ساپینس ساپینس". این دیدگاه در مجموع چیزی به نام "خصلت های انسانی" را پدیده ای ایستا و یکباره پدید شده می داند. این را هم باید گفت که این ویژگی ها با آنچه که در حیوانات به نام غریزه می شناسیم تفاوت دارد. "دفاع از خود" یک غریزه است ولی چیزهایی مانند "محبت به همنوع" و "فداکاری" و "غمخواری" آنهم در شکل های پیچیده ترش "انسانی" هستند.

اما بد نیست که نگاهی هم داشته باشیم به این که آیا این احساسات هم پا به پای تکامل جسمی (فیزیولوژیک)، تکامل پیدا کرده اند یا نه. حالا دیگر شکی وجود ندارد که تکامل اندیشه و فکر پا به پای تکامل جسمی انسان شکل گرفته است. زیاد شدن حجم مغز و پیچیده شدن ابزارهای کار و نشانه های آثار هنری (نقاشی های غارها) و تفکر و تجرید (مثل طرز به خاک سپردن مردگان که نشان از اعتقادات دینی دارد) ارتباط تنگاتنگی دارند.

آنچه که دانستنش شاید بیشتر از همه مشکل است این است که ببینیم احساساتی مثل محبت و غمخواری هم همین ارتباط تنگاتنگ را دارند یا نه؟ آیا این "خصوصیات انسانی" هم در طول میلیونها سال شکل گرفته اند یا اینکه پدیده هایی هستند که یکباره در درون انسانها "جای داده شده اند"؟
شکی نیست که این کار ساده ای نیست بخصوص که زمانی حدود یک میلیون و هشتصدهزار سال پیش انسان چنین احساساتی را داشته باشد ولی هنوز به جایی نرسیده باشد که بتواند روی دیواره ی غارها آن را ثبت کند. اولین این نشانه ها در زمان انسانهای نئاندرتال و هموساپینس یعنی حدود 1.3 میلیون سال بعد در دیواره ی غارها و درون گورها ثبت شده است.
اما ببینیم که پرده کم کم چطور کنار می رود؟


حدود 1.8 میلیون سال پیش دسته هایی از انسان های اولیه از راه خاورمیانه و آسیای جنوب غربی به سرزمینی که امروز گرجستان است مهاجرت کردند. این انسانهای اولیه جزو اولین دوره های "انسان راست قامت" یا "Homo Erectus " یا آخرین دوره ای پیش از آن یعنی انسان ماهر (ابزارساز) یا "Homo Habilis " دسته بندی می شوند. حجم مغز این انسانهای اولیه 900 سانتی متر مکعب بود در مقابل حجم مغز انسان امروزی که بطور متوسط 1350 سانتی متر مکعب است.

از خصوصیات این دسته "گوشتخوار بودن" است. چرا که در جایی مثل آسیای مرکزی و گرجستان نمی شود مانند آفریقای آن زمان فقط با میوه ها و دانه های گیاهی زندگی کرد. سرزمینهای آسیای مرکزی دو فصل اصلی داشته است و در دوره ای از سال میوه و گیاهان به اندازه ی کافی در دسترس نبوده است.

در جایی به نام «دمانیسی» میان گرجستان و ارمنستان امروزی فیسل هایی از انسانها کشف شده است که طبق نظر محققین باید جزو این دسته از انسانها باشند. خود همین کشف به تنهایی از این نظر جالب است که نشان از مهاجرت انسان های اولیه از آفریقا به سرزمین های آسیای مرکزی و روسیه دارد.
یکی از این فسیلها نشان می دهد که دندانها در سنین نوجوانی او ریخته است ولی توانسته است که سالها پس از آن زندگی کند بطوری که موقع مرگ 40 ساله بوده است. نشانه ی این موضوع پوشانده شدن سوراخ های دندان های ریخته شده بوسیله ی رشد بعدی آرواره است. خوب، سوالی که حالا مطرح است اینست که در شرایطی که میوه و گیاهان در دوره ی طولانی از سال در دسترس نبوده اند و فقط با گوشت شکار می شد زندگی کرد، این انسان چگونه توانسته است بدون دندان سالها زندگی کند؟ نام این فسیل را Old Man یا پیرمرد گذاشته اند.

فسیل انسان دمانیسی (سمت چپ و مدل سازی هنری شبیه او از روی داده های علمی)

راه حلی که می تواند منطقی تر از بقیه باشد این است که افرادی در گروه به او کمک می کرده اند و این کمک در طول سالیان ادامه داشته است. یعنی اتفاقی نمی توانسته است باشد. این کشف کوچکی نیست و نشان می دهد که پیوندهای فامیلی و قبیلگی پا به پای رشد انسانی بتدریج در حال شکل گرفتن بوده اند و تاریخی بسیار دورتر دارند. همانطور که اشاره کردم دورترین نشانه ها در انسان "هموساپینس" و "انسان نئاندرتال" دیده شده بود.

با توجه به این یافته ها می توان به این فکر کرد که انسان در تمامیتش محصول یک تکامل تدریجی است و آنچه "انسانیت" ما نام دارد یکباره شکل نگرفته است و ریشه های "انسانی" ما بیشتر از آنچه به نظر می آید با طبیعت در آمیخته است.

نوشته شده توسط پویا در 09:33 PM

نظرات (1)


نظرهای نوشته شده:

پویا عزیز درود و سپاس از مطلبی که در این نامه گذاشته بودید . میخواستم پیشنهاد کنم در صورت امکان پرداختن به این مطلب را ادامه دهی گویا نئاندر نام دره یا رودخانهای در آلمان نیز میباشد . گرچه دقیق نمیدانم . در ارتباط با شکل ارواره نیز شاید بتوان قرابتی را با انها پیدا نمود همانگونه که در نامه اشاره داشتی.شاد باشی

نوشته شده توسط آشیل در May 14, 2005 09:38 AM

 عضو شوید

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر، نه تایید)











----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی





صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها
ابتکار فتوشاپی آقایان بر سر کوی و برزن + معرفی دو کتاب خواندنی
عصیان نسل جوان های حاشیه نشین اروپا - نمونه ی دانمارک
گزارش سیمور هرش و جنبش مدنی کشور ما
دینخویی و پرسشگری- به بهانه ی نوشته ی آرامش دوستدار
فوتبال ما بعنوان بخشی از اجتماع
آقای پالیزدار و خربنده گان امروزین + فراموش کار نباشیم
خاطرات سرتیپ درخشانی - از رویارویی با جنبش جنگل تا تسلیم پادگان تبریز به فرقه دموکرات
سالروز 22 خرداد - زمینه ساز کمپین 1 میلیون امضا: چهره به چهره با مردم از تهران تا زاهدان
"اسرار مرگ یک نویسنده" + پایان یک دوره در زندگی
هزارفامیل دوره ی ما + ملت-سازی با اسطوره ی تیمور لنگ

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661