اول فکر نمی کردم که این متن اینقدر طولانی شود. کاش حوصله کنید و وقتی داشته باشید برای خواندن.
مدت زیادی است که انتخابات ریاست جمهوری موضوع بحث و گفتگوی سایت ها و وبلاگ ها است. از مقاله های بلند و کوتاه جدی تا نظرهای پراکنده و فحاشی و تهمت زنی و تسویه حساب های وبلاگی. که البته این آخری ها شاید نقش چندان جدی در گفتگو و یک تبادل نظر سیاسی ندارند اما خوب ، متاسفانه وجود دارند.
بیشتر ترجیح دادم که به خواندن نظرات مختلف بنشینم و در این فکر بودم که در وضعیت امروز جامعه و دلسردی و سرخوردگی مردم از شرکت در فعالیت های سیاسی و اجتماعی، تحریم های سنتی جریانهای اپوزیسیون و یا اعلام شرکت در انتخابات و دادن رای به کاندیدای اصلاح طلبان هیچکدام شاید راه حل هایی نباشند که بازتابی در جامعه پیدا کنند.
تجربه بارها و بارها نشان داده است که این بایکوت کردن های انفعالی در عمل هیچ نقش اجتماعی نداشته است و بیشتر جدایی جریانهای اپوزیسیون را از جامعه نشان داده است. غافلگیری دوم خرداد نشان داد که بخصوص در خارج کشور برداشت درستی از آنچه در متن جامعه می گذرد وجود ندارد و در اینجا هنوز موضوع تحریم های "اصولگرایانه"، فکر غالب است.
از طرف دیگر همین تجربه ی بزرگ دوم خرداد هم نشان داد بدون داشتن طرح مشخص و فقط از روی اعتراض به کاندیدای اصلاح طلبان رای دادن می تواند لرزه هایی در اینجا و آنجا در ساختار انحصارطلبانه بیاندازد اما در نبود یک برنامه ی مردم گرایانه، کار در طول زمان عقیم می ماند. تجربه ی این 8 سال نشان داد که چانه زنی در پشت اتاق های دربسته بدون شرکت فعال مردم در طول زمان به سرخوردگی آنان می انجامد. من فکر می کنم که در این 8 سال یکی از عوامل دور نگاه داشتن مردم از فعالیت های سیاسی و اجتماعی، خود اصلاح طلبان حکومتی بودند. دیدیم که در انتخابات شوراها و مجلس هفتم و حتی بیشتر از آن در جریان تحصن نماینگان مجلس ششم، بی تفاوتی و ناباوری مردم نسبت به اصلاح طلبان گفتمان غالب اجتماعی بود.
فکر می کنم اینبار باید به دنبال راهی بود که بازتابی در جامعه داشته باشد و بتواند در فردای یک انتخابات فرمایشی کاری بیشتر از یک بی تفاوتی اجتماعی انجام دهد. تجربه نشان داده است که رای ندادن مردم به معنای این نیست که در فردای انتخابات غیر آزاد (مثلا مجلس هفتم) کار به رویارویی اجتماعی می کشد. تازه اگر فکر کنیم که رویارویی اجتماعی الزاما به نتیجه ی مثبتی می رسد، که به نظر من در شرایط امروز جامعه این رویارویی های عصیانگر نتیجه ی برعکس خواهند داشت.
فکر من درباره ی این دو راه حل "یا سیاه یا سفید" اینطور شکل گرفته است:
فرض کنیم که ما بطور سنتی و بدون قید و شرط انتخابات را تحریم کنیم و این دفتر را ببندیم و تمام کوشش را بگذاریم برای افشای کاندیداها یعنی گفتن اخبار و اطلاعاتی که مردم خودشان بهتر و حتی شاید دقیقتر می دانند و نوشتن مطالبی در باره ی ساختار حکومت و اینکه دموکراسی خوب است و ما حالا نداریم و با بودن این ساختار هم بدست نمی آوریم. که همه هم درست است. اما مشکل اینجاست که مردم هم همه ی اینها را می دانند. و مهمتر اینکه با تجربه ی روزانه شان لمس می کنند. به نظر من مشکل، سرخوردگی و بی تفاوتی مردم است. سوالی که بلافاصله پیش می آید اینکه خوب، نتیجه چه خواهد بود؟ یکسره شدن کار؟ این یعنی چه؟ انقلاب، قیام، رویارویی های عصیانگر؟ اول اینکه آیا اینها حتما راه حل های مناسب شرایط ما هستند؟ دوم اینکه آیا اینها جوابهایی هستند که ما از بکار بردن فرمول های ایدئولوژیک خودمان پیدا کرده ایم یا جایی در واقعیت هم دارند؟
نتیجه ای که یک چنین تحریم انفعالی در نبود یک جنبش اجتماعی مدنی به نظر من بیشتر می تواند به بار بیاورد انتخاب (انتصاب) یک کاندیدای محافظه کاران با حداقل آرا است. یا کاندیدایی که مورد پشتیبانی محافل خارجی و بخصوص اتحادیه اروپا باشد برای پایان دادن به بحران اتمی ایران و روابط با آمریکا و سرمایه گذاری آزاد خارجی (هاشمی رفسنجانی). یا هر کدام دیگر از این کاندیداها که بتوانند قدرت محافظه کاران را یکپارچه کنند. این بستگی به شرایط بین المللی تا نزدیکی انتخابات دارد.
راه حل دیگر اینست که بگوییم در انتخابات شرکت می کنیم و به کاندیدای اصلاح طلبان حکومتی (معین) رای می دهیم تا از این اختلاف های درون حکومتی استفاده کرده باشیم و لااقل فشار زنجیر را کمتر کرده باشیم. ما از پیش، فرض را بر این گذاشته ایم که شورای نگهبان این کاندیدا را تایید می کند. که این نامعلوم است. از این مهمتر اینکه این روش حتی در دوم خرداد که بدون شک طرفداران خیلی بیشتری داشت دیدیم که به سرخوردگی مردم انجامید. نکته اینجاست که در نبود یک برنامه ی مشخص، صرف اختلافات درون حکومتی بین اصلاح طلبان کار نتیجه داری صورت نمی دهد. ساخت جریان های اصلاح طلب حکومتی و تجربه ی 8 ساله ی خاتمی نشان داده است که این جریانها حسن نیت و اراده ی کافی برای اصلاحات عمیق و ساختاری ندارند. تاکید می کنم روی جریان و نه افراد جداگانه که مدتهاست عملا راه خودشان را از اصلاح طلبی حکومتی جدا کرده اند.
راه حل سومی که مطرح شده است اینست که به جای تحریم سنتی یک کاندیدای مورد قبول اجتماعی معرفی شود و حکومت برای تایید این کاندیدا تحت فشار قرار بگیرد. دکتر حسین باقرزاده که یکی از کسانی است که این پیشنهاد را مطرح کرده اند حتی عباس امیرانتظام را هم به عنوان چنین کاندیدایی معرفی کرد. که البته گویا آقای امیرانتظام آمادگی نداشته اند. و یا اطلاعیه ی اتحاد جمهوریخواهان. البته موفقیت چنین طرح هایی هم موکول به اینست که مردم آمادگی داشته باشند تا در صورت عدم تایید چنین کاندیدایی بر خواست خودشان پافشاری کنند و میدان را خالی نکنند. یعنی همان حضور فعال اجتماعی. اینکه کاندیدایی معرفی شود و رد صلاحیت شود و همه چیز به "خوبی و خوشی" بگذرد، باز هم کار زیادی صورت نگرفته است.
فکری که برای من مطرح شده است این که در صورت امکان، چنین کاندیدایی با حداکثر مقبولیت اجتماعی و با برنامه ی مشخص مانند همان برنامه ی طرح رفراندم معرفی شود با این امید که بتواند در میان مردم گفتمان یک حرکت مدنی را ایجاد کند. شکی نیست که گروههای مختلف اجتماعی که از تشکل های مدنی بیشتر و کاراتری برخوردار هستند می توانند برای ایجاد چنین گفتمانی نقش بزرگتری بازی کنند، مانند دانشجویان و معلمان و روزنامه نگاران و اتحادیه های صنفی مثل پرستاران و کارگران.
روی با این امید تاکید کردم برای اینکه این نه یک فرمول از پیش تعیین شده که بیشتر یک تلاش اجتماعی است که می تواند به موفقیت هم نرسد و در کماکان بر پاشنه ی امروز بچرخد.
نظرهای نوشته شده: