در سوگ شاهرخ مسکوب
همنشين بهار
وقتی شنیدم مُحقق، شاهنامه شناس و نويسنده بزرگ ايران زمین ، شاهرخ مسکوب ، ُسرآینده ِ « سوگ سیاوش » نیز به میهمانی خاک رفت ، سر به کوه و بیابان گذاشتم و گریستم . آیا با مرگ یک آشنا بخشی از خودمان نیز به خاک می افتد ؟ نمی دانم .
یاد « ذنوبیا » ، ملکه « تدمر » ، آن زن قهرمان افتادم که در برابر ستمگران سینه سپر کرد و با در آغوش گرفتن مرگ گفت :
یا مُوت یا زهره البطوله ، یا تاج الحیاه ... خذنی الی طرفاتک ...
ای مرگ ، ای شکوفه قهرمانی ، ای تاج زندگانی ... دستانم را بگیر و مرا راه ببر ...
اشک در چشمانم جمع شد و به یاد یکی از توصیفات خود « شاهرخ مسکوب » در مورد مرگ افتادم . آنجا که می گوید :
« مرگ را تماشا می کنم که مرا محاصره کرده و چهار طرفم را بسته ، نه با بند و زنجیر ، بلکه مثل غبار مرا در خود فرو برده ، به آسانی می توان از لایه ها و موج های پی در پی آن گذشت ، اما همچنان همیشه در آنم و مثل بادکنکی از آن پُر می شوم تا روزی که سوزنی بزنند و ناگهان بترکم یا کم کم مچاله و از هوا خالی شوم ... ( ای مرگ ) ای نامرد قحبه ! می دانم یک روز ِخر ِ ما را هم خواهی گرفت ، ولی بدان ما دستت را خوانده ایم ، و برای ما دیگر تازگی نداری »
من شاهرخ مسکوب را ندیده ام اما برای من آشنا بود . انگار هزار سال است او را می شناختم ! آیا چون او نیز زندانی سیاسی بود و استبداد ملوکانه را تجربه کرده بود ؟ آیا چون بر خلاف دستور سازمانی و تشکیلاتی به ِگرد توبه تاکتیکی و ندامت خواهی های حقیر نچرخیده بود ؟ آیا چون با « تذکره الاولیاءو مولوی و عطار و سُهروردی ، مثل شاهنامه فروسی و غزل غزل های سلیمان و « پرومته در زنجیر » و پائیز و آسمان دم خور و رفیق بود ؟ آیا چون هرگز به ککش نرفته بود که چون در شرایط پیچیده و دشواری به سر می بریم و ممکنست دشمن سوء استفاده کند ، پس خیلی حرفها را نباید گفت ؟ آیا چون کند و کاو در تاریخ و فرهنگ میهنش را ضروری می دید و با شنیدن اینکه اینها روشنفکربازی و پوچ است ، از میدان به در نمی رفت ؟ آیا چون در همه چیز با شک اسلوبی وارد می شد و به یقین های کور می خندید ؟ ... نمی دانم . اما یاد این انسان شریف بی اختیار زندان قصر را به خاطرم می آورد که زندانیان با شور و شوق « سوگ سیاوش » اش را می خواندند و برایشان حماسه عاشورا زنده می شد و شاهنامه و « داستان رستم و پیران » نیز به مَددشان می آمد تا بازجوهای ساواک ، وبه امثال سرهنگ زمانی و سروان ژیان پناه ، نه بگویند و حریم آزادی را پاس بدارند .
در زندان خمینی که هر روز در « کوی دوست » و در سوگ سیاوشی بودیم ، سوگ سیاوش او نبود ... بگذریم ...
یک جائی نشستم و به بهانه مرگ شاهرخ ، همو که « یاد رفتگان و دوستداران » را زنده میکرد ، چیزهائی نوشتم اما دیدم باز به صحرای کربلا و به آنچه نباید ! گریز زده ام و فرداست که دوباره ...
به همین دلیل آنچه را نوشته بودم پاره کردم و تصمیم گرفتم یاد او را با گزیده ناچیزی از « روزها در راه » زنده کنم .
سلام بر شاهرخ مسکوب و سلام بر مرگ ! که نمی دانم کی و کجا خواهد آمد ، شتری که امروز نه فردا ، در ِ خانه من و تو نیز خواهد خوابید .
از جمله فرزندان این انسان شریف ، داستان ادبیات و سرگذشت اجتماع ، مقدمه اى بر رستم و اسفنديار، در كوى دوست ، مليت و زبان ، هویت ایرانی و زبان فارسی ، گفت و گو در باغ ، چند گفتار در فرهنگ ايران، خواب و خاموشى، درباره سياست و فرهنگ ، یادواره مرتضی کیوان و « روزها در راه » ست که همه « غزاله » های او بودند .
وی برخی از آثار مهم ادبيات مدرن و كلاسيك غرب را نیز به فارسی ترجمه کرده است . خوشه هاى خشم (جان اشتاين بك ). آنتيگون (سوفوكلس و آندره بونار . اديپ شهريار (سوفوكلس) ، اديپوس دركلنوس (سوفوكلس) ، و غزل غزلهاى سليمان از جمله یادگارهای شاهرخ مسکوب است . دکتر علی شریعتی از او و ترجمه پرومته در زنجيرش اثر« آشيل » ، به نیکی یاد میکرد و امثال کیانوری نیز نمی توانستند منکر ایستادگی های او در زندان شاه بشوند ، آنهم درقبرستان پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و در شرایط هولناکی که «عبرت نویسان » و ندامت پیشگان از همدیگر سبقت می گرفتند . با همه علاقه ام به شاهرخ مسکوب داوری های این انسان فرزانه را نسبت به مقاومت ایران نمی پسندیدم چون واقعی نبود ، انتظار داشتم همه زیر و بم های آنرا می شناخت و بعد نفی می کرد . بگذریم ...
و اما « روزها در راه » . اگر خدا یاری داد و عمرم وفا کرد ، بخش های دیگری از این خاطرات را نیز خواهم آورد . این قسمت روزهای قدسی ایثار و حول و حوش انقلاب بزرگ ضد سلطنتی را که عاشقان چشم و ابروی « بوش » ، پهلوی طلبان و دیگر مرتجعین ، از چشم نسل جدید می پوشانند ، به تصویر می کشد و امیدوارم از روی آن سرسری رد نشویم . یاد حافظ فرمانروای بی همتای غزل و شور به خیر
عارفی کو که کند فهم زبان سوسن
تا بگوید که چرا رفت و چرا باز آمد
روزهای عمر در ما می گذرند بی آنکه دیده شوند ، از بس همزاد همدیگرند ، همه تکرار یک ُنت و یک تصویر مُکرر ، که نه شنیدنی است و نه دیدنی ... در این میان روزهای کمی ، « گذرای ماندگار » اند زیرا طرحی و رنگی دارند که در خاطرمان نقش می بندد و ما از برکت وجود آنها از خلال پوسته های خاطره ، منزلگاههای عمر را به یاد می آوریم ، صاحب گذشته می شویم و از این راه به زمان حال خود ــ خوب یا بد ــ معنا می دهیم .
۱۹ آذر ۱۳۵۷
چقدر بد است که یک چنین روزی در تهران نیستم ، یک عمر از این شهر زشت ، آشفته و جنگل مولا بدم آمده و حرص خورده ام ، اقلا در این ده پانزده سال اخیر همیشه همین احساس را داشته ام ، ولی امروز که روز شکوه و بزرگی ، روز طهارت و پاک شدن این شهر است من ( در پاریس ) از آن دورم . امروز تاسوعاست ، روز تظاهرات و راه پیمائی در شهر ... اولین بار است که احساس می کنم تهران چقدر با شکوه تر از این شهر است ...یک میلیون و نیم تا دو میلیون در خیابانهای تهران هستند و به ضد شاه تظاهر می کنند . گمان می کنم این جواب آن است که می گفت هر کس نمی خواهد گذرنامه اش را بگیرد و برود و می گفت دُم مخالفان را می گیریم و مثل موش بیرون می اندازیم ... افسوس که نیستم تا در سیل جمعیت محو شوم ، شسته شوم و پاک و طاهر بیرون بیآیم ...
( تاسوعا و عاشورا ) عزاداری نبود جشن بود ، واسه مردم جشن بود ، گمان نمی کنم بعد از شهادت حسین در هیچ سالی هیچ ملتی تاسوعا و عاشورای به این شادمانی گذرانده باشد . میگن توی یکی از دسته ها مردی آمده بزنه تو سرش و حسین وای حسین وای سر بده ، همه دور و بری ها بهش پریده اند که چرا همچی می کنی ، نزن تو سرت باید تو سر دشمن زد ، شعار بده شعار بده ...
۲۹ آذر ۵۷
... سال ۱۳۳۴ به زندان افتادم و در زندان چیزهای فراوان دیدم و چشم و گوشم باز شد . اما برای آشنائی با فرهنگ غرب برای الفبای فلسفه و ادبیات و برای تته پته و کورمال کردن در زبانهای دیگر، تاوان سنگینی پرداختم و هنوز دارم می پردازم . حزب توده هم در کارهایش نزدیک بین بود . نمی توانست چند سالی از تعداد محدودی کادر که در وضع من بودند چشم پوشی کند و بعد آنها را آگاه تر پس بگیرد . برای آدم شریف سیاست ، کار ساده ای نیست و دانائی می خواهد. گذشت و فداکاری به تنهائی کافی نیست . همان احساس مسئولیت آدم با شرف را زیر و رو می کند .
۹ دی ۱۳۵۷
ساعت ۱۱ شب ، صدای تیر می آید . نه یکی و دو تا . تیر در می کنند . مردم را می ُکشند ، تانک ها را به میان مردم تظاهر کننده رانده اند . خبر و داستان امروز مشهد باورکردنی نیست ولی حقیقت دارد ...
۱۵ دی ۱۳۵۷
... رفته بودم به عیادت ( عزیزی ) که بستری ست . در خیابان بهار کنار دیوار ایستاده بود که ... تیری به دستش خورد ... از تیرهائی که گویا به کاربردنشان در جنگ طبق قراردادهای بین المللی مجاز نیست و جنایت به حساب می آید . زیرا وقتی وارد بدن شد پخش می شود و می شکافد . ولی ارتش ما این تیرها را خرج خودمان می کند نه دشمن ... بسیاری از زخمی ها جرأت نمی کنند به بیمارستان بیآیند . نظامی ها سر می رسند و می برندشان . کسی که تیر خورده حق ندارد که نمیردحالا که پرروئی کرده و زنده مانده ، چشمش کور باید تاوانش را بدهد و کتک و پرونده و زندانش را نوش جان کند . در مشهد و اصفهان و بعضی جاهای دیگر که ارتش شاهنشاهی به کمتر از کشتن رضایت نداد . کشتن بیمار و طبیب و پرستار و برقرارکردن نظم ...
۱۷ در ۱۳۵۷
... ماشین ها چراغ هایشان را روشن کرده و بوق می زدند . جشن گرفته بودند ، چون پیش از ظهر که هیئت وزیران معرفی شد ، شاه گفت برای استراحت ممکنست به خارج برود . مردم هم او را رفته گرفتند . ... امیدوارم به زودی بتوانند با خیال راحت جشن بگیرند . راستش خیال خودم ناراحت است ، از این ارتش وحشی با آن کشتارهای دیوانه وار که همین روزها در قزوین و مشهد کرده است ، باورکردنی نیست .
با تانک به صف نفت زدن و منتظران را له کردن و بیمارستان و داروخانه را کوبیدن و سوختن و بعد از ساعت منع رفت و آمد به خانه های مردم هجوم بردن و آنها را به تیر بستن و یا سوار اتومبیل از خیابان ها گذشتن و رهگذران را زدن و انداختن و تازه اجازه ی برداشتن جنازه ها را ندادن ! این ارتش نمی دانم چگونه خواهد گذاشت که ملت نفسی بکشد . انگار ارتش ایران جز ملت ایران دشمنی نمی شناسد و فقط برای جنگ با این دشمن ( به شرط آنکه مسلح نباشد ) تربیت شده است ...
۲۰ دی ۱۳۵۷
سرد است . تاریک است و برف همچنان می بارد ... می گویند اگر دولت بختیار موفق نشود ، نظامی ها کودتا می کنند .... ژنرال هایزر آمریکائی باید بیآید و به ارتش ایران بگوید که فعلا از دولت اطاعت کنید ! مخالفان هم نمی گویند چه باید کرد . به نظر می رسد ملت رها شده است تا همچنان شهید بدهد و کشته شود .... آقا ( خمینی ) طوری رفتار می کنند که انگار لازم نیست مردم فعلا از چیزی خبر داشته باشند و نقشه های ایشان را بدانند مگر اخراج آریامهر را .
۲۶ دی ۱۳۵۷
... رادیو را گرفتم . به آخرهایش رسیدم . اظهار لحیه های شهبانو در باره فرهنگ ایران . در هیچ حالی ول کن این رسالت فرهنگی نیست ... به حماقت عجیب آدمیزاد فکر می کردم ... این همه جنایت ، خیانت به ملتی و غارت مملکتی برای هیچ . حماقت آدمی هم نهایت ندارد ...
راه افتادیم و به خیابان شمیران رسیدیم . چراغ های اتومبیل ها روشن بود و بوق می زد . مردم خوشحال بودند ... همه ریخته بودند توی خیابان ، شیرینی و آب نبات پخش می کردند و به هم تبریک می گفتند و خیلی ها از شادی گریه می کردند .... هرگز چنین تهرانی ندیده بودم . این شهر زشت ، کج خلق و آشفته ، شادترین ، مهربان ترین و کامرواترین شهر دنیا بود و مردمش همه با هم رفیق شده بودند ...
۵ بهمن ۱۳۵۷
... صدای شعارهای مردم می آید . از الله اکبر گرفته تا مرگ بر شاه ، از عرش اعلا تا اسفل السافلین ... حجاب ترس در میانه نیست رابطه مردم با همدیگر بهتر شده است . به هم اعتماد پیدا کرده اند و در زمینه مشکلات اجتماعی در برابر دشمن مشترک و دستگاه دولت و ارتش به همدیگر کمک می کنند ... آن مناسبات خشمگین گرگانه در رانندگی آرام تر و تا اندازه ای دیگرگونه شده است . نه تنها رابطه که وسائل ارتباط هم تغئیر کرده روزنامه ها را می شود خواند و دیگر مثل سابق ُپر از دروغ های بخشنامه ای و یا انباشته از تبریک های تملق آمیز عجیب نیست . هر بار سی چهل صفحه سپاس .
خدایگان می خواست همانطور که از ژاپن جلو زده بود ، از خدا هم جلو بزند ... ترس مردم با قبول مرگ ریخته است . نه تنها از مرگ نمی هراسند بلکه از شعارها دیده میشود که مردم نه تنها مرگ را به مبارزه می طلبند ( تانک ، توپ ، مسلسل دیگر اثر ندارد ) بلکه انگار در آرزو و حسرت مرگند ( برادر شهیدم شهادتت مبارک . زنده و جاوید باد راه شهیدان ما . ای شهید حق ــ آیم به سویت ... ) و شعارهای بسیار دیگر . بی تردید سیدالشهدا صورت مثالی و نمونه آرمانی این انقلابیون است . تقریبا همه شعارها موزون است ... امروز هم بیداری و برخاستن ملت با شعر ، با سخن موسیقی توأم است . این شعارهای موزون سرود صبجگاهی ماست ... از ویژگی نهضت کنونی ایران همگانی بودن آنست ...
آریامهر همیشه در حسرت محبوبیت و قدرت بود . محبوبیت دکتر مصدق و قدرت پدرش . گرچه وانمود می کرد که هردو را دارد ولی نداشت . این هردو را دشمنش ، آیه الله دارد و بدتر از همه آنکه این دشمن روحانی مذهبی ست که در تمام دوران پادشاهیش دانسته به وسیله آن عوام فریبی می کرد ...
۹ بهمن ۱۳۵۷
دیشب شنیدم که منع رفت و آمد از ساعت ۸ به بعد است ...این روزها ناراحتی وجدان مثل نور نورافکنی که در چشم بیافتد ، دائم آزارم می دهد . بی عملی در گرماگرم عمل .... از دو و نیم بعد از ظهر تا حال دارند آدم می کشند . جلوی دانشگاه ، میدان ۲۴ اسفند ...هر کشتار تازه ای مردم را با هم دوست تر می کند . انگار مهربانی تنها دفاع در برابر گلوله است . دوستی در برابر مرگ ... دیشب اطلاعات در صفحه اول مصاحبه با پسر آیه الله ( احمد خمینی ) را هم شروع کرده بود ( آن هم چه مصاحبه ای ! ) انگار آیت الله شهبانوست و نورچشمی ایشان « مادر گرامی »
یکی از بازی های روزگار هم این است که مردم برای آزادی با ایثار و بیدریغ به شهادت می رسند تا یکی تنها به موجب آنکه وابسته به آقاست ، حدود « آزادی » آنها را معین کند ! به این می گویند نیشخند انقلاب .
۱۱ بهمن ۱۳۵۷
... با چشمی اینجای امروز را می پایم ولی چشم دیگرم با تردید و دیرباوری آینده را می بیند و می سنجد و مثل شاهین ترازو در نوسان است ... باری « چشم عقل » من نگران آینده است . در بهترین حال با سال ها دیکتاتوری مذهبی روبرو خواهیم بود ...
۱۲ بهمن ۱۳۵۷
امروز آیت الله آمد .... رفتیم چهار راه پهلوی و در تقاطع شاهرضا ــ صبا مستقر شدیم . پیدا بود که دیدن آیت الله نه ممکن بود و نه هدف ، اما مردم دیدن داشتند . همه جور از هر ِسن و صنفی ، از هر طبقه و گروهی بود . آرام ، خوشحال با چهره های باز و پاک شده از خاکستر تحقیر و توهین آن فرعون و دستگاهش که می خواست ُدمشان را بگیرد و بیرون بیاندازد . از کودک و پیرزن چادری و بزرگ و کوچک ، کسی نبود که نباشد . تجربه عجیبی بود که دیگر اتفاق نمی افتد . هرگز تهران را اینجوری ندیده بودم و دیگر هرگز نخواهم دید . « خلق همه سر بسر نهال خدا » بودند با شاخه های زلال باران خورده ، سرسبز که مثل درخت های شاد راه می رفتند و بهار در دستشان بود و طراوت سرکش روئیدن در دلشان . روی خاک گلگون و رنگارنگ دلهره و امید می خرامیدند ...
... کاش « روح الله » هرگز چون صلیبی شکسته بر دوش شهر ( و کشور که هر دو ، هم در لغت و هم در معنا ، از یک ریشه اند ) نیفتد و در راه سربالا و سنگلاخ رستگاری و رستاخیز بار خاطرش نباشد ، یار شاطرش باشد ...
۱۵ بهمن ۱۳۵۷
... همه چیز در تاریکی و ابهام می گذرد . آنهم با چه سرعتی ! مثل اینکه روی نوارهای غلطان در دالانی تاریک می دوانندمان و هر آن احتمال آنست که به دیوار بخوریم و نقش زمین شویم ... آیا ممکن است که آمریکائی ها برای احتراز از وضعی بدتر ، این ماشین کشت و کشتار را به طرف آقا برانند تا زیر پرچم او به هر تقدیر دست نخورده بماند تا به خیال خودشان جلوگیری از کمونیسم ، موقع ژئوپلتیک ، نفت ، بازار ایران و ... کمابیش دست نخورده بماند ؟
۱۸ بهمن ۱۳۵۷
سرنوشت انسان ( گذشته از جهان ) محدود و مشروط است به شرایط اجتماعی . انسان برآمده و پرداخته جهان و اجتماع است .
در جنبش کنونی ، اجتماع ایران مثل کارگاهی آتشفشانی هم خود در حال زیر و رو شدن است و هم هر چیز را در خود دگرگون می کند ، ذوب می کند و به قالبی دیگر می زند و باز می سازد . این کارگاهی ست که سرنوشت دیگری از ما و برای ما می سازد ، بذر دیگری در خود می پرورد و درخت دیگری می رویاند .
پس اگر خود در این جنبش درگیر نباشیم ... آنگاه سرنوشت ما را بی حضور ما رقم زده اند و رضایت داده ایم که سرنوشت َبدل به تقدیر شود ، جبری باشد که بر ما فرود می آید . در کناره کارگاه ایستادن ، آن را به صد چشم پائیدن ، تکوین و تبدیل سرنوشت خود را دیدن و در آن دستی نداشتن ، از خویشتن حال و آینده خود پرت افتادن است . از خود بیگانگی ( و یا به تعبیر من ناخویشتنی ) ست و من این ناخویشتنی را با چنان شدتی احساس می کنم که انگار استخوان هایم دارد از هم می پاشد . گرچه در ساحل شط سرنوشتم ایستاده ام ولی در بی آبی ، خشکی و هیچی غرق می شوم ، فرو می روم و نفسم به جای آنکه سینه ام را بشکافد و برآید ، واپس می رود و در خاکستر تنم خاموش می شود ...
۲۳ بهمن ۱۳۵۷
امروز صبح که از خانه بیرون آمدم برای اولین بار در عمرم احساس آزادی کردم . پس از نمی دانم چندین سال که فکر و آرزوی آزادی در من جوانه زده است ، برای اولین بار احساس کردم که سنگینی شوم ، مخفی و دائمی استبداد روی شانه هایم نیست ... آن ترس کمین کننده ، آرام و پر حوصله که از پشت چشم های دوست و دشمن ، از درون روشنی و تاریکی ، از ته کوچه های بن بست ، در پی دیوارهای متروک و از میان جمعیت عابران پیاده روهای شلوغ مرا می پاید ، آن ترس رفته است . آه ، چه سعادتی ، هرگز در عمرم چنین احساسی نداشتم ... جمعیت مثل قلبی زنده می تپید و باز و بسته می شد و حرکت می کرد و جان داشت ، مثل گیاه ریشه در خاک داشت ... جوان های مسلج ... نگران حمله ی پس مانده ی ارتشی ها و ساواکی ها بودند و مدام فریاد می کشیدند ... از این طرف نرین ، از اون طرف برین ، پخش بشین ، اگر حمله کنند تلفات سنگین می شود ، نایستین ... ناگهان دیدم ولوله و جنب و جوش در مردم افتاده و همه بوق می زنند و ... فریاد می کشند سلطنت آباد ، سلطنت آباد ... فهمیدم رادیو خبر داده که تعدادی از چریک ها در پادگان سلطنت آباد به محاصره افراد گارد ــ که گویا چند آمریکائی هم در میان آنها هستند ــ در آمده اند . ..
جمعیت چنان می رفتند که هیچ سلاحی ، هیچ مرگی در برابرشان نمی توانست ایستادگی کند ... چنین چیزی هرگز ندیدم ، زلزله شده بود . کوهی فرو ریخته بود و سیلی بنیان کن سرازیر شده بود ، مثل آبشاری که صدایش هوا را تا دوردست می لرزاند ... کی مردم خبرهای رادیو را باور می کردند تا چه رسد به اینکه از خبری اینطور جاکن شوند ، جشن بگیرند و با شادی افسار گسیخته ای بر سر جانشان بازی کنند . آن هم این مردم ! همین مردم ِ « ولش کن » ، به من چه ، « کشک خودتو بساب » ، همین مردم که می گفتند « هر کس دره ما دالونیم ، هر که خره ما پالونیم » براستی چه رستاخیزی شده است ... انقلاب وقتی پیروز شد که هیبت مرگ فرو ریخت ، که مرگ خلع سلاح شد ...
ادامه دارد .
توضیح : تابلوی بالای مقاله « شکار » ، ( The Hunt ) که تصویر خندان شاهرخ مسکوب را روی آن گذاشته ام ، از استاد هنر محمود فرشچیان است .
Hamneshine_bahar@yahoo.com
سوگ سياوش، شاهرخ مسکوب را نوشت
همنشين بهار
« نوشيروان ِ» روزگار به هيچ « ُبزرگمهر » ی وفا نکرده و نمی کند . اين واقعيت را جُدا از خود زندگی ، از شاهنامه فردوسی و تاريخ بيهقی ، نيز که از عالم َغدّار و زاهد مَکّار، سخن گفته و درد و رنج ِامثال ِبزرگمهر را به تصوير کشيده ــ ميتوان دريافت .
ظلم و جور ِستمگران هم نباشد ، مرگ که با َترُنم ِ زندگی همراه است ، دست َبردار نيست و در زمان و مکانی که تنها خود تعئين می کند به احوالپرسی ما می آيد ! و از همین رو هیچ کس نمی داند کِی و کجا خواهد افتاد .
از گذشته های دور ، مرگ ، اين « راز رازها » مرا به تأمل وا می داشت . می ديدم که « مرگ ِدانه در ميان خاک ، ُمژده ِتولد ِدرخت ِسايه گستر است » و خلاصه از نوع ِزندگی ست ، اما نمی توانستم به زمين افتادن ِانسانی را که پيش تر می بوسيد و می خنديد و می گريست واکنون سر بر خاک می گذارد و پودر می شود ، حِس کنم .
خانه ما نزديک صحرا و کوهستان بود و گاه فکر مي کردم يعنی می شود از دست مرگ قايم شده ، بالای کوه بروم ؟
آيا مرگ هم سايه دارد ؟
مرگ نردبان است یا بام ؟
درون ما لانه دارد یا از بیرون می آید ؟
و آيا خود مرگ هم می ميرد يا تنها چيزی که زنده می ماند خود اوست ؟
يک روز با مادرم در ميان گذاشتم ، کمی دعوايم کرد که « نه نه اينا چيه فکر می کنی ؟ فکر نون ُکن که خربزه آب است ... بعد قليانی کشيد و با مهربانی دستش را بر شانه ام گذاشت و آرام گفت مرگ حق است و تو هم درست می گی اما مادر جون اين فکرا کار دستت می ده . برو گاوا را بَبر صحرا »
راهی صحرا شدم . آهی کشيد و باز به قليانش پُک زد .
اين سخن عجيب ِعلی که مُوُتوا قبلَ ان َتمُوُتوا ( بميريد قبل از آنکه بميريد ) و يا ، دَم زدن آدمی ( در عين حال ) قدم زدن اوست به سوی مرگش ، زيستن در عين مرگ را تداعی می کرد ، از اين تضاد زيبا گيج و ويج می شدم و در زندان شاه تقریبا با همه در میان گذاشتم که از کجا آمده ایم و به کجا می رویم و اصلاً چرا ؟ منشاء حیات اوپارین یا منشاء انسان نستورخ ، از كهكشان تا انسان جان ففر و کتب «ايلين، اى . سگال» و توضیحات خوب سعید سلطان پور و هیبت معینی و چنگیز احمدی و و محمود دولت آبادی وآقا رضا شلتوکی و شکرالله پاک نژاد بیشتر به چگونگی ها می پرداخت و من در پی چرائی ها بودم . از خصال و توحید شیخ صدوق ، یا کافی و وافی و تحف العقول و ... نیز به جائی نمی رسیدم .
یاد ابوذر ورداسبی به خیر که از قول مولوی می گفت :
کدام دانه فرو رفت در زمين که ُنرست ؟
چرا به دانة انسانت اين گمان باشد ؟
مسعود عدل نیز حضور داشت . سرش را از روی مثنوی مولوی بلند کرد و با لبخند همیشگی اش گفت :
هر نفس نو می شود دنيا و ما
بی خبر از نو شدن اندر بقا
وقتی در زندان های بعد از انقلاب از رفیقی شنیدم که از قول احسان طبری می گفت « ... شیارهای مغز ، دفتر تاریخ است ، سنگ چندان غلطید که گیاه شد . گیاه چندان روئید که خزیدن آموخت . از خزنده نژاد ناگاه خورشید ِخرد طلوع کرد ... ما نرگس خودپسند دشتی نیستیم که در چشمه سارها به خویش می نگرد ، ما تاک آسمانی هستیم و به سوی فرا زمانی بی انجام می رویم ... ما مسافران ابدیم ... » ــ یاد مباحث پُر ارج « تبیین جهان » افتادم که چشمان کور امثال مرا به سوی نور گشود ...بگذریم ... برگردیم به زمان های پیش تر .
پدرم که سواد خواندن و نوشتن نداشت اما به راستی افتاده و فروتن بود ، روزی مَحلی را به من نشان داد و گفت دوست دارم اينجا خاک شوم و با بیلی که در دست داشت آنجا را چال کرد . با نگاهش خواست برای کندن این چاله من هم بیل را به دست بگیرم اما نتوانستم .
آخ ، انگار همين ديروز است ! من روی دو کلمه « خاک شوم » مکث کردم و پرسيدم خاک شدن ؟ پدرم گفت بله خاک شدن . مگر نشنيده ای که ما از خاکيم و خاک از ما ؟ و سپس با آرامش ِخاصی گفت « من اصلا از مرگ نمی ترسم و هروقت هم رسيد او را در آغوش می گيرم ، اصلا مرگ شناسی و خودشناسی هر دو يکی ست . عينهو همديگرست . »
شايد به خاطر همين خاطره ِشادی بخش ، و اينکه کوچ همیشگی را دوست داشتنی جلوه داد ، از خيره شدن به مُعمای ِمرگ هرگز به ياس و کج بينی و زندگی گریزی دچار نشدم و با اينکه تعجب می کردم که چرا اسطورهی همه ی دورانها جمشيد جم، آن نخستين شهريار و دارندهی جام جهان نما و دوردارندهی مرگ را « َسرَور ، و شاه مُردگان » خواندهاند ؟ و برای چی او که بی مرگی برای مردمان می خواست، شاه مردگان شده ؟! و چرا اصلا آغاز تاريخ اسطورهای ما ایرانیان اينگونه کج و کوله است و چرا چله نشينی و خاکستر نشينی که در تاريخ و فرهنگ ما ريشه دارد به ادبيات نيز کشيده شده و برای مثال صادق هدايت در بيش از هشت داستان به آن می پردازد ــ اما اميد به زندگی را چون صبح سپيد در قلب خويش پاس داشته و لبخند از لبانم تا هم اکنون نيز قطع نشده و گرچه هرگز با مرگ خواهی ميانه خوشی نداشته و زندگی و زیبائی ها و آهنگ عروسی اش را هم دوست دارم ، فکر مرگ دست از سرم بر نداشته است .
کم کم متوجه شدم که فلسفه جديد نيز به مرگ و عدم درک آدمی از آن تاکيد زيادی دارد . همچنين ادبيات و هنر، هم هر دو به گونه ای با انديشه مرگ همراهند ، وفی المثل آخرين کار موتزارت ( موسيقيدان برجسته پس از سپري شدن دوران « باخ » ) که شايد از زيباترين آثار او هم باشد ، به مرگ گريز می زند .
اسطوره هايی چون اوليس (اوديسه)، اورفه ، و اوديپ ، ( که در آثار مدرنيست ها برجسته شده ) همه با مرگ آميخته اند . بعلاوه در نوشته های اگزيستانسياليست ها انديشيدن به مرگ جايگاه مهمی دارد . ُسوررئاليست ها مرگ را برهنه در آثار خود نشان می دهند ، « مرگ اورفئوس» در شعر ريلکه ، يا در سينمای ژان کوکتو بخصوص به رابطه مرگ و جاودانگی هنر تفسير می شود . ضمنا نمی شود تراژدی های شکسپير را بدون مرگ متصور شد .
درواقع نمايشنامه ها و شعر شکسپير با مرگ ( به شکل کشتن، کشته شدن، مردن و خودکشی ) ساخته می شود . او در هاملت از ُکشته پشته می سازد . حتی زيباترين شکل عشق را در اوفليا و رومئو و ژوليت با خودکشی تصوير می کند . قتل پدر هاملت ، قتل مکبث ، مرگ شاه لير يا ژوليوس سزار گاه نقطه شروع و گاه محور و اوج تراژدی است .
بعدها با فيزيک ، دنيای شگفت نور ، زمان به مثابه بُعد ِ چهارم ماده و نسبيت انيشتين آشنا شدم و ديدم لااقل درعالم تئوری هرگاه متحرکی بتواند به سرعت نور نزديک شود ( البته اگر بتواند ، چون ِجرمش طبق فرمول زیر رو به بی نهايت می رود )
بله ، اگر متحرکی بتواند به سرعت نور نزديک شود پیر نمی شود . زمان می ايستد و بر مرگ و آنتروپی می توان غلبه کرد ...
تازه نکند اصلا مرگ امری مجازی بوده و واقعيت نداشته باشد ! رسيدن به سکون ِ ُمطلق ، يعنی رسيدن به مِنهای ِ دويست و هفتاد و سه درجه حرارت يا سرمای زير ِ صفر که عملی و امکان پذير نيست ...
با اينکه سراپا شور و اميد و خوشبينی بودم اما در زندگی روزمره و گاه بيخ گوشم مرگ ، ساز و دُهل می زد !
در زندان شاه و سپس زنده ــ دان های بعد از انقلاب که نه زيستن بود و نه مرگ ، وقتی بهترين دوستانم را می ُبردند و قلب عاشق شان را به رگبار می بستند ، حتی در بُکش بُکش اوائل ِانقلاب که بازار مرگ سِّکه بود و کينه های کور جای جوانمردی و انصاف را گرفته ، خشک و تر در آتش امثال هادی غفاری و صادق خلخالی می سوخت ــ باز آن فکر دوران کودکی که مرگ چيست ، دست از َسرم بر نمی داشت .
سال ُپرماجرای ۶۰ که از کشته پُشته می ساختند ، هنوز بارش را بر زمين نگذاشته بود که شصت وهفت ِ مغموم از راه رسيد و هزاربار بيشتر سوگ سياوش و عاشورای حسين را زنده کرد . امروز با دوستت حرف می زدی وساعتی ديگر پَرَپر شده بود . در اينکه مرگ روی پاها برتر از زندگی روی زانوهاست ، و تنها عاشقان زندگی « یک دست جام باده و یک دست زلف یار » از چنين پُل هائی عبور می کنند ، ترديدی نبود . البته و صد البته مرگ واقعی در انقياد و قبول ذلت و خواری ست . بله «الموت في حياتكم مقهورين و الحيات في موتكم قاهرين» اما ... اما بازهم و بازهم معمای مرگ چشمک می زد .
شهيدان سر فراز اين ميهن مظلوم به کنار ، وقتی امثال مرتضی حنانه و محجوبی و عماد رام و دلکش و ويگن و نواب صفا ، ... رفتند و شاملو و گلشيری و حاتمی و سیاوش کسرائی و احمد محمود ، ... نيز سر به خاک سائيدند ، آنگاه که شنيديم قاسملو و نقدی و فروهر و محمود قائم شهر و بازرگان و عرفات ... هم غيب شان زد ! ــ موضوع مرگ ، خود اين سَفر( ُجدا از رسم و راه مسافرين ) برای لحظاتی هم که بود همه ما را ميخکوب کرد .
روزی که پدرم و سپس مادرم به خاک افتادند و من غربت را به تمامی معنی حس کردم و تنهای تنها شدم هيچ چيز حتی اشک هائی که هم اينک نيز به ياريم شتافته ، آن ُمعما را نگشود که نگشود .
به راستی کو کوزه گر و کوزه َخر و کوزه فروش ؟ و آيا « اين دست که بر گردن او می بينی ، دستی ست که بر گردن ياری بوده ست ؟ » ...
بگذريم ...
شاهرخ مسکوب نيز که سوگ سياوش ، او را نوشت ! رفت که رفت . تا چندی بعد پیکرش پودر می شود و چه بسا از خاکش گندمی برآيد و در تنوری بسوزد يا شبدری برويد و ُبزی در آن بچرد . کو کوزه خر و کوزه گر و کوزه فروش ؟
تنها جان باختن پدر و مادر و فرزند نيست که غبار اندوه را بر جان می نشاند ، از آنجا که خاطرات آدمی نيز يار و ياور و « خويش + آوند » ماست ، مرگ ، مرگِ انسان های شريفی چون شاهرخ مسکوب نيز ( يا هر آنکس که روزگار سپری شده را به ياد می آورد . می تواند مهوش ، یا مارلون براندو باشد ) ، ما را در خود فرو می بَرد و برای لحظاتی هم که شده به بيدردی ها و « بی غم شادی » ما ُزل می زند . وقتی در مَصاف با مرگ ، فرزانه ای به خاک می افتد گوئی پاره ای از وجود و خاطرات ما نيز نقش بر زمين می شود .
در اينگونه مواقع آدمی گرچه توی رختِ خودش نيست اما باز سراغ خودش را می گيرد و درعينِ سکوت باهاش حرف می زند ! انگار هر باد و بروتی هم که داشته باشد ، صدای کاسه ترکيده خودش را می شنود .
---------------------------------------------------
در مقاله گذشته ( در سوگ شاهرخ مسکوب ) ، با گذر کوتاهی به « روزها در راه » از ُسرايندهِ « سوگ سياوش » ، شاهنامه شناس و نويسنده بزرگ ايران زمين ، که ديگر حضور ندارد اما غائب نيست ــ ياد کردم .
فراموش نکنيم که خویشاوند « خويش + آوند » يا فرزندان او ، به غير از گيتا وغزاله و اردشير و ... ، قلم و آثار او نيز هست .
ُجدا از خوشه های خشم (جان اشتاين بک ) . آنتيگون (سوفوکلس و آندره بونار) . اديپ شهريار (سوفوکلس) ، اديپوس درکلنوس (سوفوکلس) ، پرومته در زنجير و غزل غزلهای سليمان که ترجمه نموده ، و علاوه بر تأليفاتی چون "ارمغان مور" (در باره شاهنامه) ، داستان ادبيات و سرگذشت اجتماع ، مقدمه ای بر رستم و اسفنديار ، در کوی دوست ، مليت و زبان ، هويت ايرانی و زبان فارسی ، گفت و گو در باغ ، چند گفتار در فرهنگ ايران ، خواب و خاموشی ، درباره سياست و فرهنگ ، يادواره مرتضی کيوان و « روزها در راه » ــ
او دو همدم و فرزند ديگر نيز دارد که کمتر از آن گفته شده و علتش اينست که به دليل گرد و خاک روزگار و حضور آشکار و پنهان ميرغضب استبداد دينی ، با نامهای مستعار ( م – کوهسار ، و کسری احمدی ) به چاپ رسيده و به اسم شاهرخ مسکوب ، نيست . نام اين دو کتاب اينست :
۱ ــ « بررسی عقلانی حق ، قانون و عدالت در اسلام » ( عدل و قضاوت )
۲ ــ « در باره جهاد و شهادت »
با کمال ادب و فروتنی يادآوری می کنم که با همه علاقه ام به شاهرخ مسکوب ، با برخی نظرات ايشان در دو کتاب اخير ُاخت نيستم . ( در آينده اشاره خواهم نمود ) نسلی را که زیر بار هیچ ستمی نمی رود و به چراغ مُجهز است ، نباید دست کم گرفت ، همچنين داوری های اين انسان فرزانه را نسبت به مقاومت ايران و جوانان شریفی که قلب شان برای آزادی میهن شان می طپید ، نمی پسنديدم چون واقعی نبود ، انتظار داشتم همه زير و بم های آنرا می شناخت و بعد به قضاوت می نشست . بگذريم ...
گفتم که سوگ سياوش ، شاهرخ مسکوب را نوشته ، نه بر عکس . ( کما اينکه شکسپير را نيز هملت نوشته است ! )
سوگ سياوش مرا به ياد رنج های فردوسی می اندازد . با اشاره کوتاهی به اين رنج و نيز ماجرای سياوش ، شاهرخ مسکوب و دردهای او را هم می توان قرائت کرد .
فردوسی نمی تواند داستان سياوش ( فرزند ايران زمين ) را از شاهنامه حذف کند ، از طرفی خودش را درشهادت مظلومانه او مقصر می ديده واز سوی ديگر راهی پيدا نمی کند که مرگ او را به تأخير اندازد .
فردوسی از شهادت سياوش به خود می پيچد . مگر ميشود « سياوش » را خلق کنی ، سياوشی که يوسف يا ابراهيم ِ شاهنامه است و اصلا خود فردوسی ست ، و بعد ناجوانمردانه جانش را بگيرند ؟
به او دروغ می بندند ، از آتش مي گذرد . به جنگ می شتابد ، انسان دوستی و خوشبينی اش را به اثبات مي رساند ، در خاک دشمن ساکن می شود . با با تمام پاکی و معصوميت اش اسير توطئه برادر ِشاه ميشود و نهايتاً سر از تنش جدا می کنند .
او خود را به دست مرگ می سپارد بی هيچ اعتراضی ، چرا که مظلوم است و معصوم ، همين سکوت ، سکوتی که سرشار از ناگفته هاست ، بيش از صد خنجر کاری در قلب فردوسی فرو می رود . لابد فردوسی پس از مرگ ِسياوش زار می گريد ، رنج می کشد و می انديشد : « چرا بايد بميرد بی هيچ گناهی ؟ و اين چه دنيائی ست ؟ » ، با خودش کلنجار مي رود ، شايد گمان مي کند که نمی تواند داستانی را که مردم دهان به دهان و سينه به سينه نقل می کنند تغيير دهد ، مرگ مظلومانه اش را تغيير نمی دهد ولی از سوی ديگر رنج می کشد ، رنج می کشد که پاره تنش و گرانقدرترين شخصيت کتابش اين چنين جوانمرگ شود . پس دست به تلافی می زند . گذشت بی گذشت !
رستم را فرامی خواند ، هيچ نباشد رستم پدر اصلی سياوش است، سياوش برای رستم « سهراب » ی بود که به دست خودش ُکشته . پدر واقعی سياوش رستم است نه آن کيکاووس بی کفايت و َپست . پس همين پدر بايد عقده گشای دل پُردرد ِ فردوسی باشد . رستم اينجا خود فردوسی است و تنها رستم است که رنج او را احساس ميکند . دست به کار می شود ، به بارگاه شاه مي رود و رو در رو قدرت حاکم را به باد ناسزا می گيرد . به اين اکتفا نميکند به شبستان و اندرونی شاه ميرود ، به حرمسرای او، به آنجايی که نماد مردانگی شاه و تمام ناموس مملکت پادشاهی است ! سودابه ــ بانی اصلی را پيدا می کند ، چنگ در مويش ميزند ، کشان کشان تا نزد شاه می اورد و جلوی چشمان او با خنجری دو نيمش مي کند . شاه از بُهت و ترس هيچ نمی گويد و رستم َقسم می خورد تا خاک توران را از خون تورانيان سيراب نکند باز نگردد . به توران لشکر می کِشد و آنچنان انتقامی مي گيرد و قساوتی به خرج ميدهد که مثالش را هيچ جای شاهنامه نمی بينيم . شاهزاده توران را می ُکشد و وقتی قربانی به زاری می گويد : من جوانم و در آن موضوع بی تقصير . رستم با قساوتی باورنکردنی جواب مي دهد : آنگاه که سياوش جوان کشته شد کسی به اين پرسش پاسخی نداد ...
شاهنامه آخرش خوش نيست !
خب برگرديم به « روزها در راه » . اگر خدا ياری داد و عمرم وفا کرد ، باز هم بخش های ديگری از اين خاطرات را خواهم آورد .
در قسمت پيش ( سوگ شاهرخ مسکوب ) روزهای قدسی ِايثار و حُول و حوش ِ انقلاب بزرگ ضد سلطنتی را با نگاه وی مرور کرديم .
مسکوب گرچه همانند حافظ اميد میدهد ، اما او نيزمانند خيام و گابريل گارسيا مارکز و هدايت و تارکوفسکی و شکسپير ( شکسپيری که ديديم هملت اش را هم کشت و در مکبث اش دُور و تسلسل خشونت بيداد می کند وآنهمه آدم می ميرند ) به کوچ ابدی آدمی خيره مي شد و حالا که او نيز نتوانست به مرگ جاخالی دهد ! سوگ را کنار نهاده ، برای شناخت اين جان شيفته سير و سفرش را ( که من تنها به آن گريز می زنم ) دنبال می کنيم ، اينگونه ، زمانه او و دشمنان رنگ و وارنگ ايران زمين را هم بهتر می شناسيم . در بخش پيشين از تاريخ ۱۹ آذر ۱۳۵۷ که ميهن ما آبستن انقلاب بزرگ ضد سلطنتی بود تا تاريخ ۲۳ بهمن ۱۳۵۷ رويدادها را از نظر گذرانديم ، در اينجا آنرا پی ميگيريم .
۲۳ بهمن ۵۷
... مردم بی تابانه می رفتند تا بميرند يعنی بی صبرانه به سوی زندگی می شتافتند . سر از پا نمی شناختند که زندگی را لاجرعه سر کشند . در جذبه ی پريشان و بی خويشتن آنها زندگی و مرگ يکی شده بود ، به اوج آزادی رسيده بودند ... در پياده روها رهگذران و تماشا کنندگان خوشحال نگاه مي کردند و قند توی دلشان آب می شد ، ايستاده بودند ، بحث می کردند ، نگران بودند و راديو به دست حرف های گوينده را می پائيدند . دو تا پير مرد فرتوت لنگ لنگان می آمدند .
نه به چيزی نگاه می کردند و نه به چيزی گوش می دادند ... با خودشان هم حرف نمی زدند ، مثل اينکه هر کدام به تنهائی در گور خويش راه می رفت و لحدش را محکم گرفته بود که نکند از دستش بقاپند .... با احتياط بسيار قدم مي زدند وراهی را که نمی ديدند می پائيدند ... در دل به نادانی و بيهودگی جوانان می خنديدند ( البته اگر خنده را فراموش نکرده بودند ) با امساک خسيسی که آخرين دينارهايش را خرج کند ، لحظه ها را از دست مي دادند . در چنان سرمستی شورانگيزی اينها تجسم دلمردگی و پايان بودند در فوران آغاز .
۲۵ بهمن ۵۷
... دستگاه استبداد همه کاری کرد تا جوانان ايران و به ويژه دانشجويان ... غير سياسی شوند و يا به سياستی که مطلوب طبقه حاکمه است رو آورند .... مواد مخدر ، سکس ، فعاليت های فرهنگی ! ... سانسور کتاب ، زندان و شکنجه و کشتار ، بی خبر نگه داشتن جوانان و بريدن رابطه آنها با سابقه مبارزه و ...( همه شيوه ها را پيش گرفتند ) آمريکا ( نيز ) آريامهر و ارتش او را به خرج ملت ايران باد کرد تا ايران « جزيره ثبات خاورميانه » يعنی پايگاه امپرياليسم در اين قسمت جهان باشد ... ( با اينکه در شعار ِ ) خدا شاه ميهن ، وسطی از بس باد کرد جای اولی و سومی را گرفت و بدل شد به جاويد شاه ...
اما نتيجه درست به عکس شد . جوانان هر روز سياسی تر شدند ( و پايه های ستم لرزيد ) ...
۲۹ بهمن ۵۷
الآن فيلم محاکمه خسرو گلسرخی را نشان دادند ... در آغاز شعر کوتاهی خواند که اينگونه پايان گرفت : « ثقل زمين کجاست و من در کجای جهان ايستاده ام »
( گلسرخی ) با مرگ خود نشان داد که زمين بر او ايستاده است نه او بر آن . پس از آن گفت که مارکسيست لنينيست است و از اسلام به سوسياليسم رسيده است . به قيام و شهادت مولا حسين اشاره کرد و در مقايسه گفتاری از مارکس و علی گفت که می توان مولا علی را نخستين سوسياليست تاريخ دانست ، سلمان و اباذر را نيز
... گلسرخی صورت معصوم و چشم های زخمديده ای داشت . نگاهش دردناک بود . عصبی بود ، از حرکات سر و دست و بالا تنه اش اينطور بر می آمد . لابد از شکنجه ها ، از محيط وحشتناک دادگاه و از فکر کتک های بعدی چنين بود . در خانه تنها بودم . بعد از تمام شدن فيلم کلی گريه کردم . مثل پيرزن های فرزند مرده و درمانده .
۶ اسفند ۵۷
... در رودسر سروان منير طاهری را به اين جرم که در شيراز و مشهد زندانيان سياسی را شکنجه کرده و در کشتار سينما رکس دست داشته و سه نفر را در رودسر شهيد کرده و ... ( که ظاهرا هيچکدامش درست نيست ) ، اعدام کردند ... بی عدالتی بزرگی شده ، سخت گريه ام گرفت و عجيب است که در ضمن گريه فکرهای مختلف آزارم مي داد ...
به ِصرف انقلاب نمی توان بی عدالتی را توجيه کرد . هميشه برای رواکردن هر ناروائی ، ضرورت ها و محدوديت های اجتماعی بهانه بوده است .
۱۱ اسفند ۵۷
با نطق ديروز ِآقا ( خمينی ) در مدرسه فيضيه قم و اعلاميه پريروز گمان می کنم مذهب به طور جدی برای اول بار مشت آهنين خود را نشان داده است .
( ديکتاتوری نعلين ! صحبت از اصلاح مطبوعات ، وجود آزادی ولی سرکوبی توطئه ، ايجاد وزارت خانه امر به معروف و نهی از منکر ... )
تهديد جدی تر چپ گرايان به اشاره و کنايه شروع شده است ... اگر نهضت پيروز شود و از راه درست خود برود و به دست ضد انقلاب نيافتد ، يعنی در بهترين حال ، شايد بيست سالی با ديکتاتوری ديگری روبرو باشيم . البته اين ديکتاتوری نطفه صلاح و رستگاری را در خود دارد ... پس از چنان دورانی ( و به ويژه با توجه به تاريخ و ُخلقيات ما ) يکباره به دموکراسی رسيدن مُحال است .
حتی انقلاب کبير هم نرسيد . دموکراسی ، گذشته از هر چيز به اخلاق و رفتار يک ملت نيز بستگی دارد ...
از جهتی ايران متمدت ترين ملت دنياست ، چون که انقلابش زيباترين ، تميزترين و نيآلوده ترين انقلاب دنياست . اينهمه اسلحه به دست مردم افتاده ، نه شهربانی هست و نه ژاندارمری و نه ارتش . شيرازه همه اينها گسيخته و بدنه اشان هم فروريخته ، با اين همه وضع عادی کشور رويهم رفته چندان تفاوتی نکرده و ميزان دزدی و غارت و چپاول و کشتار و ناامنی افزايش نيافته است . پديده جالبی ست و گمان می کنم در خيلی از جاهای ديگر چنين حادثه ای نتيجه ای ديگر مي داشت ...
ايرانی ها در مجموع مردمی خشن و متجاوز نيستند ... ( اگرچه ) راه و رسم همزيستی اجتماعی و به ويژه شهری را نمی دانند ( واين به تاريخ و روحيات مربوط است ) ... ولی در عوض با فرهنگ هستند .
۱۴ اسفند ۵۷
اگر به دفاعيات مجاهد شهيد علی ميهن دوست در بيدادگاه نظامی توجه کنيم می بينيم که آنچه ميان فدائيان مارکسيست و مجاهدان مسلمان وجود داشته فقط نوعی نزديکی فکری و عملی نبود بلکه نزديکی عميق بود ( ص ۶۱ کتاب « استاد منتشره سازمان مجاهدين خلق ايران » ديده شود )
۱۵ اسفند ۵۷
ده دوازده تائی از کتاب های دکتر شريعتی را خواندم ... برداشت او از اسلام برداشتی جامعه شناسانه ــ گاه مارکسيستی ــ مبارزه جويانه و اخلاقی ست . شريعتی سرشتی حساس و هنرمندانه دارد . از طرف ديگر او ذاتاً نويسنده است ... در کوير دو سه جستار essai هست که بسيار خوب و زيبا نوشته شده ، يکی مقاله اول در باره مزينان است و ديگری قسمت اول مقاله « کلود برنار » که ناگهان بريده ميشود و با محتوای ديگر و با ارزشی ناچيز ادامه می يابد ... بی انصافی نکنم . اهميت او نه در کار نويسندگی ، در کار فکری ، اجتماعی و اخلاقی اوست که بسيار بزرگ بوده است .
۱۹ اسفند ۵۷
... آقا دارد کار را خراب می کند . آن فتوای بيجا در باره حجاب و اين صحبت های ديروز ... که غير مستقيم تعرضی داشت به سنی ها ، حمله به ملی ها و دموکرات ها و تصريح پياپی که اين انقلاب نه ملی بود نه دموکراتيک ، فقط و فقط اسلامی بود . چند بار هم گفت قلم ها را بشکنيد ! لابد در آينده جشن قلم شکنان می گيرند
... هنوز نتوانسته ( ۱۴ اسفند ، يعنی ) دوشنبه گذشته و جمع شدن بر سر خاک دکتر مصدق را هضم کند . عجيب است که آريامهر هم نمی توانست .
۲۳ اسفند ۵۷
چی بود و چی شد . زيباترين واقعه ، شگفت انگيزترين انفجار نوری که در عمرم ديده بودم چه زود و چه آسان به ابتذال کشيد ، انقلاب را می گويم ... شارلاتان ها دارند جلو می افتند و آش همان آش و کاسه همان کاسه می شود . چون که ديکتاتوری دارد می آيد و وقتی که بيآيد پی آمدهايش هم می آيد ، آن هاله تباه و ستمکاری که دور ديکتاتور حلقه می زند ...
باز ترس مثل شبحی دارد از توی تاريکی پيدايش ميشود و همچنان که مثل ابر و دود می آيد فضا را تاريک می کند . هوا سنگين و نفس کشيدن دشوار می شود ، بايد به احتياط و سنجيده نفس کشيد ، مبادا نفس بيجا بکشی ! به قول نيمايوشيج : من قايقم نشسته به خشکی ...
ادامه دارد ...
-----------------------------------------------------------
پاورقی :
۱ ) بزرگمهر حکيم ، دانائی که گرچه فرديت داشت اما منيت نداشت ، وعارش نمی آمد بگويد نمی دانم و می گفت همه چيز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزاده اند ! ، فرهيخته ای که وی را مبتکر بازی تخته نرد ، و شطرنج می دانند ــ اسير تمايلات امثال انوشيروان و خسرو پرويز بود .
بعد از شهادت مزدک ، اين وزير خردمند را نيز هر َدم از چاهی به چاهی کشيدند و در دام بلا انداختند و عاقبت نيز گردن زدند ...
ميگويند باب برزويه طبيب را در كليله و دمنه ، او نوشته است . اگر درست باشد که اين باب را بزرگمهر نوشته ، بستگی دارد که ابن مقفّع آنرا دقيق و بي اضافه و تأکيد و تشديد از پهلوي به عربي ترجمه کرده و چنانکه بيروني مي گويد نگارش شخصي او نباشد و نیز بستگی دارد به دقت ترجمة عبدالحميد منشي از ابن مقفّع ... ، به هر حال بخشی از آنچه منسوب به بزرگمهر است و در باب برزویه طبیب در کلیله و دمنه آمده ، که هنوز هم تازگی دارد ، اینست :
« کارهای زمانه ميل به ادبار دارد . چنانستی که خيرات مردمان را وداع کردستی . اقعال ستوده و اقوال پسنديده، مدروس گشته، عدل ناپيدا، جور ظاهر، لوم و دنائت مستولی، کرم و مروّت متواری، دوستی ها ضعيف، عداوتها قوی، نيکمردان رنجور و مستذل، شريران فارغ و محترم، مکروخديعت بيدار، وفا و حرّيت در خواب، دروغ مؤثر و مثمر، راستی مهجور و مردود، حق منهزم، باطل مظفر، مظلوم محق ذليل، ظالم مُبطل عزيز، حرص غالب، قناعت مغلوب، عالم غدار، زاهد مکار، ... »
کليله و دمنه، تصحيح عبدالعظيم قريب، ص۵۶
هفت خوان بزرگمهراز زمرهی زيباترين و دردناک ترين لحظات زندگی اوست . برخورد ننگينی را که انوشيروان با بزرگمهر روا داشته ، فردوسی در شاهنامه به نظم کشيده و به راستی « يکی داستانی ست پُر آب چشم » .
روايتی ديگر از اين داستان را بيهقی نيز در تاريخ خود آورده است. در اين روايت انوشيروان شخصاً با بزرگمهر طرف می شود و با اشاره به قیام مزدک او را به تحريک مردم و توطئه بر ضد حکومت متهم می دارد و بعد از بگير و ببندها و « سین ــ جیم » های گوناگون به فجيع ترين وجه تکه تکه و اعدامش می کند . می گويند وقتی خسرو پرويز به او َمتلک انداخت و به بزرگمهر که در زندان بود نوشت
:« بهره دانش و خردمندی تو اين شد که تو را کشتنی ساخت » ، بزرگمهر در پاسخ به او گوشه زد که :« تا بخت يار من بود از ِخرد خود بهره میبردم،اکنون که نيست از شکيبائی خود بهرهمند میگردم . اگر نيکوکاری بسياری از دست من رفته از بدکاریهای بسيار، نيز آسوده شدهام . اگر منصب وزارت از من سلب شده است، رنج ستمکاری آن نيز از من دست کشيده، پس مرا چه باک است؟»
تا اين نامه به دستخسرو پرويز رسيد، فرمان داد بينی و لبهای بزرگمهر را ببرند. هنگامی که اين فرمان را به او گفتند، پاسخ داد : آری لبهای من بيش از اين سزاوار است. خسرو گفت از چه رو؟ گفت :
« از آن رو که نزد خاص و عام تو را به صفاتی ستودم که دارای آن نبودی و دل های رميده را رو به تو نمودم ، و خوبیهائی از تو پخش کردم که تو اصلا سزاوارش نبودی. ای بدکارترين خسروان ، با آنکه يقين بر پاکی و نيکی من داشتی،مرا به گمان بد میخواهی بکشی؟ پس که را به دادگری تو اميدی تواند بود و به گفته تو دل تواند بست؟ »
خسرو پرويز،از اين سخن برآشفت و فرمان داد بزرگمهر را گردن زدند.
اين داستان را فردوسی ، در شاهنامه ، در وقايع انوشيروان به مناسبت جنگ ايران و روم آورده است.« شاهنامه» ،ج ۶/۲۶۰-۲۵۷
همچنين دکتر صاحب الزمانی در کتاب« ديباچهای بر رهبری اين داستان را تجزيه و تحليل نموده
« ديباچه ای بر رهبری »/۲۵۸-۲۶۲
در « گزارش نامه ايران» ، مهديقلی خان هدايت /۲۳۲ ،`نيز اين داستان اشاره شده است .
۲ ) پشت کتاب « درباره جهاد و شهادت » که اثر شاهرخ مسکوب است ، به زبان فرانسه نوشته شده :
SUR LA GUERRE SAINTE ET LE MARTYRE
وعنوان فرانسوی کتاب « بررسی عقلانی حق ، قانون و عدالت در اسلام ، اين است :
UNE ETUDE CRITIQUE DU DROIT ET DE LA JUSTTICE EN ISLAM
۳ ) موتزارت در اواخر عمرش با شخصی که حاضر نبود چهره خودش رو به او نشان دهد ملاقاتی داشت. مرد سياه پوش به موتزارت سفارش ِ ساخت آهنگ عزا ( در اصطلاح موسيقی « رکوييم » REQUIEM ) برای مرگ داد و گفت که از طرف فردی اين درخواست را دارد که برای گرامی داشتن خاطره همسر فوت شده اش به اين موسيقی احتياج پيدا کرده است . ( رکوييم و مس از انواع فرم در موسيقی هستند مثل سونات ، فوگ ، اپرا و ...)
موتزارت چون شرايط روحی و مالی خوبی نداشت و مريض احوال هم بود اين پيشنهاد را پذيرفت ، اما او که هيچوقت نمي توانست چهره سياه پوش ، پنهان و شگفت انگيز آن مرد مرموز را از خاطر ببرد ، مُدام می گفت که اين رکوييم ها ( آهنگ سوگ ) را در واقع برای مرگ خودم می نويسم و به آن شخص سياه پوش همواره به چشم فردی از دنيای ديگر می نگريست. دَم و دقيقه می گفت با اين کار من هم می ميرم . همين طور هم شد و به زودی مُرد .
شايد يکی از عميق ترين کارهای موتزارت همين آهنگ سوگ عزا ، یعنی رکوييم سه قسمتی ست . قسمت اول اين فرم به بيان ارتباط انسان با مرگ می پردازد و معمولا سنگين و با وقار است . قسمت دوم نه ، بازيگوشانه و تفريحی و نمايانگر زندگی انسانی است و در نهايت قسمت سوم بيان کننده اين است که چگونه انسان پيش پای مرگ ُلنگ می اندازد .
۴) رسيدن به سکون ِ ُمطلق ، يعنی رسيدن به مِنهای ِ دويست و هفتاد و سه درجه حرارت يا سرمای زير ِ صفر،عملی و امکان پذير نيست ، پس آیا مرگ اساساً امری ست مجازی که واقعيت ندارد ؟ و ما که خيال مي کنيم می ميريم نمی ميريم ؟! آيا نيستی سرشار از وجود و آبستن ِ هستی ست ؟
آيا مرگ که نمادی از کهولت و آنتروپی ست کليد ِ قفل ِ بقا و خود دروازه ای به " نگانتروپی " و زندگی هم هست ؟ آيا اينکه درُکتب ِ آسمانی از آفرينش و خلق ِ مرگ ، بله از آفرينش و خلق ِ مرگ َخلق َ المُوت َوالحَيات صحبت شده ، به اين معناست که اساساً نيستی که هستی جلويش ُلنگ می اندازد ــ خود آبستن ِهستی ست ؟
آيا « ُکل ِ شئی ها َلک الا َوجهُه » که مولوی نيز بارها در مثنوی بکار برده و مترجمين غالبا اينگونه به فارسی آورده اند که " همه چيز جز ذات ِ احديت ، جز او ، فانی ست ــ می تواند اين معنا را هم بدهد که همه ِ پديده ها جز راستا و جهت ِ تکاملی ِ آن محو و نابود می شوند و عمل ِ تکامل دهنده و رهائی بخش که خود يک هنر ِ بزرگ است همواره پويا و ماندگار خواهد ماند ؟
آيا از همين روست که احساس ِهنرمند که با سير ِ شتابان ِ زمان به هم آويخته و با گذشت ِ مدام ِعمر در جدال است ، می کوشد به هر طريق که شده ، عمر ِ کوتاه ِ آدمی را در آغوش ِ ابديت ِ زمان پايدار سازد ؟
آيا اينکه زندگی ِ آدمی پايان می پذيرد ولی مقاومت و هنر ِ او جاودانه باقی می ماند ، از يک هستی ِ جديد که به ظاهر نيستی می نمايد ، حکايت نمی کند و نشان نمی دهد که گويا در اين مورد نيز اصل ِ بقای ِ انرژی صدق می کند ؟
۵ ) جم (Yama) يكي از شخصيت هايي است كه به مجموعه باورهاي دوران هند وايراني تعلق دارد. او سلطان مقتدري است كه براي ارواح مردگان و نياكان آرياهاي هندي (انگيراها = Angira) راه و معبر آماده كرده است . جم پسر « ويرسونت » (Virasvant در اصلاح سانسكريت و « ويونگهان » در اوستا است. ويژگي برجسته جم يا يم در ريگ ودا (كتاب مقدس هندي ها) اين است كه نخستين كس از بي مرگان است كه مرگ را برگزيد . او مرگ را برگزيد تا خدايان را خشنود سازد، بيمرگي را برنگزيد تا فرزندان خود را خشنود كند . جم راه مرگ سپرد تا راه جاودانان را به مردمان نشان دهد . چون او شاه مردگان شد، مرگ را "راه يم" ناميدند .
جم در ايران زمين بسيار مورد احترام است. ويژگي دوره هزارساله فرمانروايي او آرامش و وفور نعمت بر زمين بود و طي آن ديوان و اعمال زشت آنها، ناراستي، گرسنگي وبيماري وجود نداشت .
۶ ) اسطوره اورفئوس اشاره به شاعری چنگ نواز و خوش صدا دارد که همه طبيعت را مسحور خود می کرد ، اورفئوس به دست منادها کشته و تکه تکه می شود و تنها سرش در پی چنگش در آب رودخانه روان است و هنوز پس از مرگ همچنان می خواند - صدای او مانده است .
اينکه فروغ فرخزاد می گويد : « تنها صداست که می ماند » ، اشاره به صدای اورفئوس است - صدا که هنر است و هنر که جايگزين زندگی است در برابر مرگ .
Hamneshine_bahar@yahoo.com
همنشين بهار
من نويسنده « در کوي دوست » هستم ولي او نوشته من
نيست .
در آرشيو سايت ديدگاه:
مطالب ديگر از همنشين بهار:
> من نويسنده « در کوی دوست » هستم ولی او نوشته من نیست
> اذان مؤذن زاده اردبيلي تا هميشه مي ماند
> در سوگ شاهرخ مسکوب
> سانسور، شاخ و دُم ندارد
> ترانه گفتگو باشادی - مترجم
> مَگر دولت ِبوش عاشق ِچشم و ابروی ِماست ؟
> ُبرو، َکشکت را ِبساب
> ُغبار بشوی،ز چهره خود، بهار رسید
> چراغ حقيقت در طوفان کشمکش ها نخواهد ُمرد- در مورد کتاب « نه زیستن ، نه مرگ »
> تو قلب بیگانه را می شناسی ، زیرا که در سرزمین مصر بیگانه بوده ای
> عبّاس شهریاری ، آن « مَرد ِ هزار چهره »
> حسین در قلب ملت است، ما از آن ملتیم، ما برای ملتیم
> انفجار بوشهر ، آخوندها و خر « ژان بوریدان »
> بي خيال سياست، عشق را عشق است
> آیا دولت بوش با آخوندها زد و بند می کند ؟
> والسلام ، مجاهدین تمام ؟
> کلمه را با کلمه پاسخ دهیم
> در کوچه باغ های عشق ، َبلا می باَرد
> پشت ِ پرده ِ ُکشتار ِ زندانيان در سال ِ شصت و هفت
> اين صدا ُگم نخواهد شد
> یادی از ُدکتر غلامحسین ُمصاحب
> دايره المعارف ها، شناسنامه های حقيقی يک ملت اند
> همنشين بهار: شکرالله پاکنژاد - بهمن ! بهمن استبداد در راه است - بخش پنجم
> سخنرانی یاسر عرفات در مجمع عمومی سازمان ملل در ۱۳ نوامبر ۱۹۷۴
با به خاک افتادن شاهرخ مسکوب ، پژوهشگر ، شاهنامه شناس و « تام جاد ِادبيات مهاجرت ِايرانيان » ، که بعد از توطئه عليه « دکتر مصدق » و آن مُرداد ِ گران ، يعني در پس لرزه هاي کودتاي ننگين۱۳۳۲ ، زندان و شکنجه را نيز حِس کرد و سربلند بيرون آمد ــ ( در ۲ مقاله ) با عنوان :
در سوگ شاهرخ مسکوب، و سوگ سياوش ، شاهرخ مسکوب را نوشت .
از او و کتاب پُر بار « روزها در راه » که در واقع حکايت همه ماست ، ياد کرده ام .
قبل از اينکه با هم اين سير و سلوک را ادامه دهيم اجازه مي خواهم يک سئوال طرح کنم :
شاهرخ مسکوب که صد تا کفن پوسانده ! پس چرا بايد در باره او نوشت ؟ و اصلا چه مسئله اي از ما حل مي کند ؟ پهلوان زنده را عشق است !
البته آنکه مي نويسد خود بيش از هر کسي نياز دارد تا با به ياري فرزند خويش ! يعني قلمش بَر غم و اندوه ِزمانه بکوبد ، تا بَر« روزمرگي » َدهنه زند و در برابراين زندگي که پارس مي کند و اين زمين که خار مي َخلد و اين آسمان که بلا مي ريزد ــ سينه سپر کرده ، بايستد .
به قول آن عزيز که در « کوير» ش باران مي بارَد : « نوشتن براي فراموش کردن است نه براي به ياد آوردن »
جُدا از انگيزه زيبا و فردي فوق ، و نيز ، اين واقعيت دردناک که به قول مولوي ما قدر زندگان را ندانسته ، مُرده پرست و سخت جانيم ، و تا فرزانه اي به خاک نيفتد به يادش نمي افتيم ــ بايد به نکته زير هم اشاره کنم :
در زمانه اي که خرد و احساس به تبعيد رفته ، ابتذال به ميدان آمده وآيات عظامي که به اسم گلوباليسم و جهاني شدن سرمايه ، جهاني را به جنگ و جنايت کشيده اند ، ُکرُکري مي خوانند ، در روزگاري که قلم ِ قرشمال نوکران استعمار و ارتجاع بذر يأس مي پاشند ، در حاليکه طالبان نفت و دلار و تئوريسين هاي تيم « بوش » و امثال « فوکومايا » جار مي زنند آرمانگرائي ِول معطل است و روضه « پايان تاريخ » مي خوانند ــ در دنيائي که صاحبان زر و زور ، تزوير مي کنند ، هر اسبي که دارند مي تازند و با استخدام و کنترل منبرهاي الکترونيک ، نوآوري هاي تکنولوژيک ، قدرت بي چون و چراي « مي ديا » ( روزنامه ، راديو تلويزيون ، ماهواره ، اينترنت و... ) ، و با استفاده از هر وسيله و ابزاري كه با آن بتوان افكارِ عمومي را َخر ! و كنترل كرد ــ از بوق سحر تا تنگ غروب در گوش خلق الله ورد مي خوانند و مُخ اش را مي خورند ــ ياد خروسان بي مَحل ! و فرهيختگان ِ هميشه زنده اي چون شاهرخ مسکوب که در دل شب هاي تار ، قوقولي قو سر داده ، چراغ به دست گرفته ، به سياهي ها پوزخند زده ، در شرائط حضور و قدرت احزاب سياسي نيرومند نيز ، تعا دل ، استقلال و خلاقيت خود را حفظ نموده و همواره قلب شان براي آزادي طپيده است ــ به ويژه براي نسل جديد ي که دائم برايش گربه رقصاني مي شود و در چشمش خاک مي پاشند ضرورت دارد .
نسل جديد مثل تشنه به آب و خسته به خواب ، به بازخواني ِ تاريخ پُرفراز و نشيب ميهن خويش مُحتاج است تا به بيگانه دل نبندد و سرنوشتش را خودش بنويسد .
بگذريم که امثال شاهرخ مسکوب ، نگاه ما را به فرهنگ و ادبيات و « بازگشت به خويش » ، و به فردوسي و شاهنامه و رنج و شکنج سياوشان زمانه نيز، مُماس مي کنند .
امثال او نه پايشان در ِگل ِ ُسنت گير مي کرد و نه از ُهول هليم ُسنت به ديگ ِشبه مُدرنيسم مي افتادند .
ُسنت و مدرنيته را به معني دقيق کلمه مي شناختند و َدم به َدم در تغئير و نوزائي بودند . شاهرخ مَسکوب هر تغئيري هم که کرد ، در مبارزه با پليدي و پلشتي استوار ماند و با ستمگران و تاريک انديشان آبش در يک جوي نرفت و با اينکه از دست جمود و واپس گرائي ذله مي شد ، با آئين و باورهاي مردم ميهن اش به اسم روشنگري و لائيتسه برخورد سيخکي نمي کرد . از عالم و آدم طلبکار نبود و در سيما و رفتارش افتادگي و فروتني موج مي زد ...
قبلا نيز يادآوري نموده ام که با وجود علاقه ام به اين انسان شريف با داوري هاي او نسبت به جوانان به پا خاسته اي که عليه ستم زمانه شوريده اند و نيز با برخي نتيجه گيري هاي ايشان در ۲ کتابي که با اسم مستعار چاپ کرده اند ، « بررسي عقلاني حق ، قانون و عدالت در اسلام » و« در باره جهاد و شهادت » موافقت ندارم و در آينده به آن اشاره خواهم نمود .
در دو مقاله پيشين با او از آذر ۵۷ تا کمي بعد از انقلاب بزرگ ضد سلطنتي همراه شديم .
فراموش نکنيم که « روزها در راه » ، آئينه اي ست از آنچه بر ما رفته و هزارپارگي و رنج و شکنج نسلي را به تصوير مي کشد که با هزار اميد به انقلاب بزرگ ضد سلطنتي چشم دوخت ، با چشم ها و دست هاي بسته از اين زندان به آن زندان و ازاين شکنجه گاه به آن شکنجه گاه کشيده شد ، و بعد از سالها آوارگي و فراق به معشوقش رسيد و تا آمد او را ببويد و ببوسد و دورش بگردد و زير سايه اش بنشيند ، گردباد از راه رسيد و همه چيز از جمله معشوق زيبايش ربوده و ُملا خور شد .
بله « روزها در راه » سفرنامه نسلي ست که با دلي پرخون و چشمي اشکبار به ناچار قلبش را در ايران به جا گذاشت و کوله بار غم ها و نيز ، اميدهايش را به دوش انداخت و به کوه و بيابان زد ، راهي غربت شد و آنجا دوستانش يکي بعد از ديگري بر دارهاي شقاوت و جهالت رفت ، با اين حال در شکفتن گل صبح از درون شب هاي تار ذره اي ترديد نکرد ...
دندان هايش يکي يکي ريخت ، برف روزگار بر سر و رويش نشست ، پدرش مُرد ، مادرش مُرد و حتي نتوانست بر بالاي قبرشان برود ... خواهران و برادرانش يکي يکي ُمردند ، اما تسليم پليدي و زشتي نشد و هر روز و هر شب قلبش را ، صدا زد ، ...
آخ بگذريم ... اينجا زبان از سخن گفتن باز مي ماند . شايد به قول بتهون موسيقي يا چه ميدانم « سکوت » بايد حرف بزند و مگر نه اينکه هر سکوتي حرفهاي خودش را دارد ؟
شاهرخ مسکوب و « روزها در راه » ما را به ياد جان استاين بک ( John Steinbeck ) و « تام جاد » قهرمان کتاب خوشه خشم مي اندازد که به همراه خانواده اش در زمين هاي بي حاصل اوكلاهاما روبه نابودي مي روند و براي كار در تاكستان راهي كاليفرنيا مي شوند . وقتي به آن جا مي رسند، مدتي در َحلبي آباد زندگي مي كنند و استثمار و دربدري را با پوست و گوشت خود حس مي کنند ...
خب برويم سراغ « روزها در راه » ، سفرنامه ِ تام چاد ِ ادبيات ِمهاجرت ، که به قول صدرالدين الهي « تصوير مچاله شده ما در روزگار هزار پارگي ست »
... اگر مذهب هدف باشد وقتي به سياست بپردازداين خصلت خود را به سياست هم مي دهد و در نتيجه وضع سياسي يي که مذهب به خود مي گيرد نيز ، هدف مي شود و به صورت مطلق در مي آيد. مطلق طلب و توتاليتر مي شود ...
... فتواي خميني در مورد حجاب فقط نشانه ناشي گري و موقع ناشناسي ست ... با اين کوه مشکلاتي که در برابر مردم و دولت است ، بي انصاف همه چيز را ول کرده و چسبيده به حجاب زن ها . اصلا [ اين ] اسلام بدجوري گرفتار پائين تنه است و از اين بابت خيلي شبيه دين يهود است .
کسي هم نسيت که بگويد آخر مرد حسابي حالا وقت اين نفاق افکني هاست ؟ هي مي گويد هر که تفرقه بيندازد خائن است و از طرف ديگر خودش اين نيروي عظيم و يکپارچه اي را که پشت سرش جمع شده بود پراکنده کرد . سه چهار روز پيش به دولت بازرگان حمله کرد و حالا مي گويد اين دولت را تقويت کنيد و هر که تضعيفش کند چنين و چنان است ... هرکس خلاف ايشان فکر کند يا نادان است يا خائن ! ...
هنوز نتوانسته جمع شدن بر سر خاک دکتر مصدق را هضم کند . عجيب است که آريامهر هم نمي توانست . البته معني رفتن سر خاک مصدق ( ۱۴ اسفند ) مخالفت با سلطه ي آخوندها بود که مردم دارند سنگيني آن را به شدت حس مي کنند ...
در چهار راه قوام السلطنه به تظاهرات حمله شد . چند تائي از زنان را زدند ... من با تندي و داد و فرياد داشتم با يکي دو تا بحث مي کردم . آنها اصرار داشتند که منظورآقا از فتوائي که داد حمله به زنان بي حجاب نبود ، آخرش من کوتاه آمدم و گفتم ... يک رهبر سياسي يا مذهبي بايد مواظب حرفي که مي زند باشد تا مخالفان ، متعصبان و ديگران سوء استفاده نکنند . آتش را او روشن کرد . اينها حرف آقاست . يک مرتبه جوان ۲۰ ساله اي با خشم و رگ هاي برآمده گردن به سر مخاطب من فرياد کشيد با اين يهودي ها و ارمني ها بحث نکن . به يارو گفتم مي بيني ؟ و برگشتم به طرف آنکه پريده بود توي صحبت ، و گفتم لابد يک دقيقه ديگه ساواکي هم مي شيم . جواب داد از کجا که نباشي . ماست ها را کيسه کردم ديدم مسجد جاي گ... خوردن نيست . کافيست يارو داد بزند آي ساواکي و خلق الله بريزند ...
۵۷/۱۲/۲۴
باز ُگلي به گوشه جمال ِمهندس بازرگان . در سخنراني تلويزيوني ديشب مثل دفعه هاي پيش خودماني و صميمي بود ، ولي ديشب حرف هايش اهميت ديگري داشت چون خيلي مودبانه و زيرکانه از آيت الله ... و دخالت هاي بيجايش انتقاد کرد . اگر نتوان از امام انتقاد کرد به جاي ديکتاتور رفته ديکتاتور ديگري آمده ... خدا عاقبت ما مردم را به خير کند ...
ديرور « درکوي دوست » از چاپخانه بيرون آمد ... الان کتاب با روحيه فعلي اجتماع ايران سازگار نيست ، پرت است و بوي نا مي دهد . مثل سيب زميني مانده است ... احتياج به زمان دارد تا جا بيفتد .
۵۸/۱/۱
صبح عيد است . نيم ساعتي ست که سال تحويل شده ، آقاهمان حرف هاي تکراري را باز هم گفت ... استنباط مخصوصي از آزادي دارند ، آزادي اکثريت و اطاعت اقليت . در تصاحب غنيمت بسيار حريص و همه چيز را براي خود مي خواهند . مي گفتند خيال حکومت کردن نداريم !
اولين عيد بي پادشاه است بعد از ۲۵۰۰ سال ، اما تفاوتش با عيدهاي ديگر حس نمي شود . انگار نه انگار . عيد بوي خفقان و مرگ مي دهد . بوي استبداد و خود کامگي هوا را سنگين و تنفس را دشوار کرده است ...
۵۸/۱/۹
... مازندران زيباتر از هميشه بود . همان که از بچگي مي شناختم . همان باغ با درخت هاي پير ، رها شده و پُر برکت ، همان علف هاي سرزنده و خيس و همان غازها و جوجه هاي فضول و گاوهاي بي خيال ِ خونسرد ... اصل زندگي شان همان سادگي هميشگي را دارد و هنوز با ريتم طبيعت حرکت مي کند ... خوشبختانه در نوگرائي خيلي پيش نرفته اند تا بشاشند به اصل زندگي ...
باران مي باريد . مُرغ ها زير آبچکاني کز کرده بودند . خيس و خاموش ، سر در بال ، سرما را تحمل مي کردند . درخت ها ... گرچه کنار هم ايستاده بودند اما عجيب تنها و غمگين به نظر مي آمدند . کشتزارهاي شخم زده اما تهي صبورانه باران را مي نوشيدند . آب آسمان و زمين را به هم پيوسته بود و دشت محزون و خلوت بود . دل آدم از اين همه زيبائي دردناک مي گرفت . طبيعت به خاموشي مرگ و به همان زيبائي بود و نجواي باران مثل زمزمه اي بود که از مردگان به يادگار مي ماند .
۵۸/۱/۱۲
آقا گفت رأي دادن به جمهوري اسلامي يعني آري گفتن به اسلام و عکس آن نه گفتن به اسلام است . البته بعداً تکميل شد و فرمودند نه گفتن رأي دادن به کفر است ...
اوضاع زمانه بدجوري در من اثر مي کند . بوي بدبختي ، همان ظلم و همان خفقان را مي شنوم . خدا کند که اشتباه کنم . اين آخرها يکي دو مقاله سياسي در آيندگان به چاپ زده ام ...
راستش کمي مي ترسم پايم را در کفش روحانيت کردم .
در کوي دوست بيشتر از يک ماهي ست منتشر شده ، اميدوارم به زودي از دام دلفريب کتاب نجات پيدا کنم . مي گويم « دلفريب » چون مي خواندم و حالت مظفرالدين شاهي به من دست مي داد « خودمان از خودمان خوشمان مي آمد » ، وقتي نويسنده با کتابش اينطوري شد مثل خري مي شود که در ِگل بماند . ديگر همانجا لنگر مي اندازد و کتابش را نشخوار مي کند . ولي خوشبختانه ... به مرجله ديگري مي رسم که من نويسنده او هستم ولي او نوشته من نيست . مال من نيست . مال خودش است . دارد از من دور و جدا مي شود و من به صورت يکي از خواننده ها در مي آيم ...
۵۸/۲/۲۲
همچنان بهار است ، بهار پايدار . ولي در دلم همچنان خزان است ... نمي توانم زمام درونم را به دست بگيرم و خودم را راه ببرم ، سکندري مي خورد و روحم مثل آبي در ظرفي شکسته مي ريزد و پخش مي شود ... نمي توانم خود را از زير بمباران حوادث روز کنار بکشم ...
امروز آيندگان عملا توقيف شد ... دفتر امام اعلاميه داد که « من ديگر نمي خوانم » ... راديو تلويزيون وسيله حمله به مطبوعات شده است ...همه آنهائي که هنوز فکرشان کار مي کند و تعصب مذهبي چشم هايشان را کور نکرده ، از اين انحصار طلبي ... به تنگ آمده اند . از بس همه از اين اختناق نفس شان گرفته است . « من ديگر آيندگان نمي خوانم » و بعدش حمله و هجوم .
۵۸/۲/۳۰
ديروز رفتم دانشگاه صنعتي شريف . جبهه دموکراتيک ملي به مناسبت زاد روز مصدق و طرفداري از آزادي مطبوعات دعوت کرده بود ... ميتينگ زنده ، پرشور و اميدوارکننده اي بود پاد زهري بود براي افسردگي ... در يکي از سالن هاي دانشگاه نمايشگاه عکس شهيدان حزب توده بود ... نمايشگاه پر از خسرو روزبه بود ، عکس و مجسمه و نوشته و ... حزب توده سعي کرده بود از نام بلند او مُنتهاي بهره برداري را بکند بي آنکه پاسخگوي ماجراي لورفتن ِسازمان افسري و شهادت رفتگان بي مانند ديگر باشد ...
( در نمايشگاه ) رفته بودم که بعضي از رفقاي قديم را ببينم ، رفته بودم که جواني ، پاکي و دليري خودم را ببينم . آن سال هاي آرزوهاي سرشار و ايثار بي دريغ را . مرتضي ( کيوان ) را طبعا زودتر از همه ديدم ... نمي دانم چه بر سرش آورده بودند ــ شکنجه را همه مي دانند ولي اين کافي نيست ...
در اينجا مرتضاي ديگري ست به طرز دردناک و چاره ناپذيري مردانه است ، با شکوه است . دارد مي رود که مرگ را شکست دهد و چنان مصمم است که مي داني با مرگ ــ پيش از آنکه بيايد ، روبرو شده و کارش را ساخته است ... او مرگ فاتحانه اي داشت . با مرگش زندگي را فتح کرد ... با مرگش معلم زندگي من شد . در روزهائي که زير شکنجه بودم اين را خوب فهميدم ... بعد از مرگ او بود که من آن شعر کذائي را گفتم که خوشبختانه هرگز منتشرش نکردم ولي در حقيقت نطفه ( کتاب ) سوگ سياوش همان وقت بسته شد ...
عکس هاي ( سروان منوچهر ) مختاري ( گلپايگاني ) جور ديگري بود . از او هم دو تا عکس در نمايشگاه بود . نمايش مردگان در نمايشگاه مرگ يا نمايش زندگي در لحظه مرگ .
( منوچهر مختاري ) در هر دو عکس مي خنديد ... خنده تازه ، زنده و ناباوري داشت . انگار مي داند اما نمي خواهد باور کند ... گوئي مثل آهوست که به روي مرگ لبخند مي زند ...
( عکس محقق را ) آنطرفتر به پرده نصب کرده بودند با بيژامه و سر تراشيده و شانه هاي بالا کشيده و خنده اي باز ... با هوش تيز و شکافنده نگاه مي کرد و در نگاهش مي خنديد ... از علوي عکس محو و بي خاصيتي در نمايشگاه شهيدان بود . مثل خود خدا بيامرزش که فقط خوب بود و صادق اما گيج ...
نورالله شفا را ديدم ... گويا در دادگاه است . آيا به قاضيان آن دادگاه بلخ چه مي گفت ؟ چطور ممکن بود راهي به مغز يا دل شان پيدا کرد ؟ آيا ميان حاکم و محکوم ، ميان اين متهمان و آن داوران که سرنوشت يکي و رأي ديگري مقدر است ، برقراري هيچ رابطه اي ممکنست يا فقط تشريفات و مراسم ارتباط مي تواند آنها را در برابر هم قرار بدهد ؟
ساخت و سازمان اجتماع چه جوري ست ؟ خصلت و نهادهاي آن چيست که رابطه تا اين حد غير ممکن مي شود ؟ گذشته از عوامل شناخته و پيدا ، سرچشمه هاي پنهان اين غرابت و بيگانگي شديد آدم ها از يکديگر چيست که اينطور مدام و پايدار گرم کار است ؟ نورالله شفا بلند شده است تا حرف بزند ، ولي مي داند که مخاطب او عدم ، تهي و برهوت است ، اصلا آمده است که نشنود . براي نشنيدن حضور يافته است ...
نه تنها دادرسان ، در آن زمان مردم هم صداي او را نمي شنيدند . ديگراني که او به خاطرشان مبارزه مي کرد صدايش را نمي شنيدند ولي او حرف مي زد . شايد مثل فروغ فکر مي کرد صدايش مي ماند . در مرگ هم ساکت نبود ، با فرياد ُمرد ، در لحظه تيرباران شعار ميداد. با چشم هاي بسته و دهان باز .
آيا مي توان مرگ را با فرياد پس زد ؟ آيا مي توان خِش خِش ِمرگ را که مثل آتش در جنگل روح مي افتد ، که مثل خزنده اي به سوي قلب مي خزد ، با فرياد کردن حقيقت خاموش کرد يا دست کم نشنيده گرفت ؟...
۵۸/۳/۵
... هوا را که تنفس مي کني انگار مخلوطي از دوده و پُرز و سريشم را فرو مي دهي . در ميخانه ببستند و در خانه تزوير و ريا زا باز کرده اند ...وضع مالي مردم بد است ، تفريحات سالم يک قلم نابود شده است ... همه چيز سوت و کور است ...
۵۸/۴/۲
ديروز رفتم به ميتينگ جبهه دموکراتيک ، در دانشگاه... پيدا بود که از مدتي پيش جلو ميکروفون را مخالفان اشغال کرده اند . يک دسته صد نفري ، خشمگين و هيستريک هم دائم در حرکت بود و در ميان حاضران مي دويد و نظم را به هم مي زد و شعار ميداد و پشت بندش فحش چاشني ميکرد. يکي ... گفت آزادي يعني اينکه شما هر ُگهي مي خواين بخورين ؟
پيش خودم فکر کردم ما که نه ... ما بايد يک گوشه اي بنشينيم و ماستمون را بخوريم ...
موج اين خشم کور دامن ( يکي از دوستان ) را گرفت ... يک جماعت سي چهل نفري وحشيانه هجوم آوردند . کتک خورد ، پيراهنش تکه پاره شد ، دوربين و جعبه اش را هم بردند ... اين ماجرا دست کم يک ربعي طول کشيد . جبهه دموکراتيک پس از مدتي معطلي فقط توانست برنامه را اعلام کند که هجوم به ميز ميکروفون شروع شد ، سيم ها را پاره کردند ، گردانندگان را کتک زدند و قال ميتينگ را کندند .
به اين ترتيب برنامه خوشبختانه در نهايت موفقيت به انجام رسيد . فقط چند هزار آدم محترم َمنتر ِ هجوم دويست سيصد نفر شدند .
۵۸/۴/۴
ديشب احسان طبري را بعد از ۳۱ سال ديدم . شکسته ، تکيده ، درهم ريخته ! شصت و يکي دوساله است . اما در واقع پيرتر و خسته تر مي نمايد . اول درست نشناختمش . به آن سرمشق روزگار جواني من شباهتي نداشت . آن وقت ها بي اختيار مي درخشيد . بي آنکه بخواهد . چشم هاي تيز و نگاه سرشارش ، رفتار دوستانه و صورت معصومش با نوعي سادگي کودکانه و هوش بي تاب و ارام ناپذيري که داشت ، خواه ناخواه آدم را تسخير مي کرد ... در آن روزگار ، او سرمشق ، رفيق و معلم گروهي از نسل ما بود که سرش براي دانستن درد مي کرد ، که مي خواست قلم به دست بگيرد ، که مي خواست آدم باشد ...
چه گفتن و چه نوشتني داشت . سي ساله بود که رفت و سي سال زندگي در تبعيد کار او را ساخت . سي سال دوري از زمين و ريشه خود . سي سال زندگي در تحقير ، در دسته بندي و کشمکش و بيهودگي ، در قوطي در بسته حزب توده .
سي سال در حوضي کثيف و کوچک شنا کردن ، هرچند بزرگترين ماهي آن باشي رمق روحت را مي گيرد ...
ادامه دارد ...
-----------------------------------------------------------------
پاورقي :
۱ ) مقاله « در سوگ سياوش » از جمله در گويا و در آدرس زير است
http://mag.gooya.com/politics/archives/026893.php
۲ ) مقاله « سوگ سياوش ، شاهرخ مسکوب را نوشت » علاوه بر ديدگاه و پيک ايران و ... ، در سايت عصر نو به اين نشاني درج شده :
http://asre-nou.net/1384/ordibehesht/5/m-hamneshinebahar1.html
۳ ) شنيدم آقاي رضا علامه زاده با عنوان « مصدق: تابستان، پائيز، زمستان » ، فيلم باارزشي ساخته اند که آقاي ناصر رحماني نژاد ، که تئاتر اجتماعي معاصر ايران با نام او عجين است ،انسان شريفي که درزمان شاه زنداني سياسي بود وشکنجه هاي بازجويان ساواک بر جسم و جانش هويدا ، نقش دکتر مصدق را بازي مي کنند .
با شادي از اين رويداد به برخي از کارهاي اين هنرمند فرهيخته و مردمي ( آقاي ناصر رحماني نژاد ) اشاره مي کنم :
حادثه در ويشي Incident at Vichy, by Arthur Miller
سايه يک مجاهد ، يا « تفنگدار»
(The Shadow of A Gunman, by Sean O'casey)
که از اجراي آن جلوگيري کردند و روي صحنه نرفت .
انگل ها ، يا « خرده بورژواها » از ماکسيم گورکي
The Petit Bourgeois, by Maxim Gorky
کله گرده و کله تيزها ، از برتولد برشت
Rounded Heads, Pointed Heads, by Bertodt Brecht
چاره رنجبران ، از « داريوفو » كارگردان ايتاليايي
We Won't Pay, We Won't Pay, by Dario Fo
براي تلويزيون :
مُحلل ، از صادق هدايت
سماور نديده ها ، از نصرت الله نويدي ، و ...
اتللو در سرزمين عجائب ، از غلامحسين ساعدي
آخرين نامه ، از نسيم خاکسار
حاجي فيروز و عمو نوروز ، از محسن يلفاني
خروس زري، پيرهن پري ، از احمد شاملو
مترسک ، از بهمن مفيد و ...
هم از توبره هم از آخور، يك صفحه از تبعيد ، « تهرانجلس پرس » ، و « از خلنگزار تبعيد » که به قلم خود ايشان است ،
در برخي از نمايشنامه هاي فوق ( و نيز آثاري که ديگران نوشته و تنظيم کرده اند مثل ميهمانان هتل آستوريا ، از آقاي علامه زاده ) آقاي رحماني نژاد ، بازي هم کرده اند .
ضمناً ليست قوق کارهاي خارج از ايران ( از کارگرداني و بازي و تأليف ، و يا ترجمه هائي چون « جا به جايي شكنجه » ، از جين ماير ) را شامل نمي شود که در فرصت ديگر همه را اشاره خواهم نمود .
نا گفته نماند که آقاي رحماني نژاد که مرا به ياد محسن يلفاني و زنده ياد سعيد سلطان پور مي اندارد ــ يکي از بنيانگزاران « انجمن تئاتر ايران » به شمار مي روند ، در زندان نيز طي سال هاي ۵۱ و ۵۲ چند نمايشنامه کار کرده اند و گويا با قهرماناني چون موسي خياباني و ... نيز همبند بوده اند .
همين جا از شما خواهش مي کنم در مورد نوشته ها و ترجمه هاي ايشان ، و نيز در مورد زندگي افراد زير هر عکس يا اطلاعي داريد ، لطف کنيد وبه ايميل زير
hamneshine_bahar@yahoo.com
بفرستيد .
ــ الله قلي جهانگيري ، فرزند دلير مردم ايران که با کمال تأسف خيلي ها او را نمي شناسند و خيلي ها که مي دانند نمي نويسند .
ــ حبيب الله آشوري و اکبر گودرزي ، علماي بزرگواري که بر استبداد ديني شوريدند .
ـــ چنگيز احمدي ، ُترک دليري که گويا بعد از سال ۶۰ در اهوازتيرباران شد . زمان شاه با گروهي که نامش را « رازليق » گذاشته بودند ، به اسارت ساواک در آمد و بسيار شکنجه شد ، چنگيز با زنده ياد « ابوذر ورداسبي » که هم دانشکده بودند عياق بود .
۴ ) زنده ياد شاهرخ مسکوب ، علاوه بر ترجمه ها ئي چون خوشه هاي خشم (جان اشتاين بک ) . آنتيگون (سوفوکلس و آندره بونار) . اديپ شهريار (سوفوکلس) ، اديپوس درکلنوس (سوفوکلس) ، پرومته در زنجير و غزل غزلهاي سليمان و تأليفاتي چون « ارمغان مور» (در باره شاهنامه) ، داستان ادبيات و سرگذشت اجتماع ، مقدمه اي بر رستم و اسفنديار ، در کوي دوست ، مليت و زبان ، هويت ايراني و زبان فارسي ، گفت و گو در باغ ، چند گفتار در فرهنگ ايران ، خواب و خاموشي ، درباره سياست و فرهنگ ، يادواره مرتضي کيوان و « روزها در راه » ــ دو همدم و فرزند ديگر نيز دارد که کمتر از آن گفته شده و علتش اينست که به دليل گرد و خاک روزگار و حضور آشکار و پنهان ميرغضب استبداد ديني ، با نامهاي مستعار ( م – کوهسار ، و کسري احمدي ) به چاپ رسيده و به اسم خودشان نيست . نام اين دو کتاب اينست :
ــ « بررسي عقلاني حق ، قانون و عدالت در اسلام » ( عدل و قضاوت )
ــ « در باره جهاد و شهادت »
۵ ) کتاب خوشه هاي خشم ( The Grapes of Wrath ) قحطي و گرسنگي سال هاي دهه ۱۹۳۰ را که به دوران Depression يا رکود مشهور است نشان مي دهد و زندگي خانواده هاي کشاورز آمريکايي آن زمان را به تصوير مي کشد . تام جاد ( Tom Joad ) قهرمان اين کتاب است و داستان حول دربدري ها و رنج هاي اوست .
۶ ) نماد تکنولوژيک انقلاب مشروطيت در ميهن ما « تلگراف » بود ( تلگراف محمد علي ميرزا به علماء ، تلگراف طباطبائي و بهبهاني به انجمن تبريز ، تلگراف سيد کاظم يزدي به علماي تبريز ، تلگراف آخوند خراساني در ضرورت مشروطيت ... در يک کلام تلگراف در خدمت مشروطه قرار گرفت ) ،
در حول و حوش انقلاب بزرگ ضد سلطنتي تلگراف زد گاراژ ! و پستچي انقلاب « نوارهاي کاست » شد ( نوار سرودهاي کنفدراسيون ، نوارهاي دکتر علي شريعتي ، کاست شاعراني چون سعيد سلطان پور در شبهاي شعر گوته ، نواري که صداي شاه تقليد شده بود و او به ارتش فرمان کشت و کشتار ميداد که البته دروغ بود ، نوارهاي آيت الله خميني و ... )
بعدها راديو تلويزيون و ماهواره وسيله نقل و انتقال اخبار شد ( که با اينکه نسبت به تلگراف و کاست ، جديد بود اما عامه مردم مي توانستند خود را با آن چفت کنند و لک لک زنان هم که بود با آن راه بيآيند . کم کم بشر به دستاورد تازه اي رسيد که خود او را قال گذاشته و به سرعت برق پيش مي تازد و به بمباران اخبار و اطلاعات مي پردازد و نمي توان به راحتي به گرد پايش رسيد . آهنگ رشد فکري و فرهنگي انسان در مقايسه با رشد دم افزون تکنولوژي يواش و خيلي کند است ! ( حافظه کامپيوتر چند سال پيش ۴۰ مگابايت بود . حالا بيش از ۱۲۰۰۰۰ مگابايت است . ببين تفاوت ره از کجاست تا به کجا )
بله حالا دُور ، دُور ِ اينترنت است و در همين لحظه من و شما هم به کمک اينترنت از رنج ها و اميدهاي امثال شاهرخ مسکوب و ... صحبت مي کنيم .
البته و صد البته در اوضاع و احوالي که دشمنان آزادي بر َخر ِ « مي ديا » سوارند و تمام رسانه هاي به اصطلاح گروهي را ( از روزنامه و راديو ـ تلويزيون و ماهواره بگير تا همين اينترنت ( ... در چنگ خويش دارند و روضه خوان ها و پامنبري هايشان آتش تهيه مي ريزند و به صحراب کربلا گريز مي زنند ! اينگونه نوشته ها ، بر فرض که همه جا هم منتشر شود و هزاران خواننده هم داشته باشد ، آب باشد کجا را مي گيرد ، آتش باشد کجا را مي سوزاند ؟
در ميان جار و جنجال شيفتگان قدرت و گرد و خاک کساني که عالم و آدم را نفي مي کنند تا خود را اثبات کنند ، آنچه البته به جائي نرسد اينگونه فرياد ها ست ! اما ( و چه اماي بزرگي ) که از سوي ديگر مي دانيم که همه مرتجعين که چند صدائي را خار چشم خود مي دانند و مي بينند دکانشان از رونق مي افتد ، اگر مي توانستند چشم اينترنت و ... را هم در مي آوردند و عقب دستاوردهاي دانش بشري نيز لغاز مي خواندند !
چرا ؟ چون به سرعت برق و بي اجازه آنها حرف هاي ديگران را هم به کرسي مي نشاند .
نظرهای نوشته شده: