یاد و خاطره ی روزهای انقلاب بیشتر از چند ساعتی نمی پاید شاید چون دیگر تا حد یک خاطره دور شخصی پایین آمده است.
در سایت پیک نت خواندم که روی دیوارهای شهر نوشته اند: «شركت در راهپيمايی 22 بهمن مشت محكمی بر دهان آمریکای ضد ناموس است.» به فکرم آمد که مبارزه برای استقلال و حاکمیت مردمی در سالهای پس از انفلاب به شعارها و تشنج آفرینی تنزل پیدا کرده بود. تمام سیستم پیچیده سرمایه داری جهانی در برداشت های ساده ی حاکم به «شیطان بزرگ» تنزل پیدا کرده بود. و معلوم نبود که ملتی برای آزادی و پیشرفت در این سیستم پیچیده چه باید بکند؟ در ذهن ساده ی حکومتگران و بسیاری در سطح جامعه، مبارزه با «شیطان» برابر بود با آتش زدن پرچم و گروگان گیری سفارت و «توی دهن آمریکا» زدن. یکی از بحث های داغ شده در جامعه انتخاب بین «مکتبی بودن» و «تخصص داشتن» بود که البته مکتبی ها در همه جا برنده ی میدان بودند. مکتبی هایی که در همان سالها و سالهای بعد نشان دادند که چه دست غارتی در ثروت کشور باز کرده اند.
خاطره ی شخصی از روز امتحانات نهایی دبیرستان در آن سالها دارم. صبح حدود ساعت 8 صبح کمی پیش از شروع امتحان نهایی آن روز، ما را در حیاط بزرگ مدرسه جمع کردند و جوانی 8-27 ساله که گویا مقامی امنیتی در جایی داشت پشت میکروفون رفت و پس از چند دقیقه سخنرانی در وسط حرف هایش گفت : «خیال نکنید که فقط درس خواندید دیگر همه چیز تمام است و راحت وارد دانشگاه می شوید (هنوز تا "انقلاب فرهنگی" !!! چند ماهی مانده بود). اگر اینطوری باشد هرچه توده ای و فدایی و ضدانقلاب است می رود دانشگاه. دانشگاه ما جای آدمهای مکتبی است.» حالا آدم حتما لازم نبود توده ای و فدایی باشد تا پیام آن جوان مسئول را گرفته باشد. اینطور جوانها را به سر امتحان فرستادن هم روشی بود که شاید در کمتر جایی از دنیای متمدن دیده بودیم.
اما در واقع لازم ندیدم که زیاد در اینباره بنویسم چرا که هر نوجوانی هم در ایران امروز می داند که پیشرفت و ترقی در دنیای امروز جز با بالا بردن توان علمی و فنی و مشارکت فعال بین المللی انجام پذیر نیست. یک کشور عقب مانده و بدون داشتن نیروی کار ماهر و متخصص نقش آفرین در سرنوشت خودش، و روابط گسترده ی بین المللی سالم هر چقدر پرچم بسوزاند و فریاد مرگ و دشمن سر بدهد و موشک شهاب 3 رژه ببرد و سایت اتمی در گوشه و کنار کشور بر پا کند باز هم همان کشور عقب افتاده است و در سیستم پیچیده دنیای امروز بازیچه ی سیاست های جهانی. آنچه که در تمام این سالها باعث شده تا جامعه ی ما سر پا بماند فقط ذخیره های نفتی و گازی است و گرنه با سیاست های آقایان معلوم نبود امروز کجا بودیم.
گفتم اینها را مردم در کشور می دانند.
اما تجربه ای که شاید هنوز تجربه روز ماست، بهای لازمی بود که هیچکس در روزها و سالهای پر تب و تاب انقلاب به آزادی نمی داد. مفهوم آزادی به معنای مشارکت فعال اجتماعی همه ی مردم و روش های فکری مختلف در جامعه در هر کدام از گرایش های قوی در جامعه نوعی کوچک شمرده می شد. آزادی های مدنی هم با شدت محدود می شد (حجاب اجباری ، ممنوعیت موسیقی زنان و بطور کلی و ...) اما جامعه حساسیت نشان نمی داد.
در گرایش های مختلف دینی که اصولا جامعه به نیروهای "خودی" و "غیر خودی" تقسیم می شد و اجرای قوانین الهی فقط در دست توانای متخصصین دینی بود یعنی فقیهان و اعوان و انصارشان. در گرایشات چپ عده ای که اصولا آزادی را به عنوان «دموکراسی بورژوایی» تحقیر می کردند و اگر خیلی احترام می گذاشتند با مقایسه ی «مجلس بورژوایی» و دومای روسیه در انقلاب 1905 و روشی که لنین در آن سالها در پیش گرفت، مجلس را تریبونی فرض می کردند برای افشای بورژوازی. من وقتی که تاریخ مشروطه را می خوانم می بینم که برداشت پدران ما از مجلس در بیشتر از 100 سال پیش از این برداشت بهتر و متمدنانه تر است. بخش های دیگری از چپ هم که اصولا آزادی را یک پدیده ی فرعی نسبت به مبارزه برای عدالت اجتماعی و ضد استعماری تلقی می کرد. هر تعرضی به آزادی و مشارکت مدنی مردم قابل تحمل بود تا وقتی که این شعارهای «مرگ بر آمریکا» و تشنج آفرینی ها برقرار باشد. مدل الجزایر و سوریه و لیبی تبلیغ می شد که هنوز با روش قبیله ای اداره می شدند و می شوند. بدون اینکه اندکی فکر کنیم که این کشورها و امقال آنها چه نقشی در روندهای جهانی دارند و آینده ی این کشورها چگونه خواهد بود. و اصولا این مدل ها سنخیتی با جامعه ی ما دارد یا نه.
نیروهای بینابینی مانند جبهه دموکراتیک و جبهه ملی و بخش هایی در نهضت آزادی بودند که شاید بیشتر دغدغه ی دموکراسی را داشتند اما صدای اینها هم در آن جوش و خروش آن سالها به جایی نمی رسید. «لیبرال» ها در آن روزها بیشتر یک دشنام سیاسی و "شخصی" بود. همه "دست آمریکا» را می دیدند که از آستین لیبرال ها بیرون آمده است.
هیچکس خطر این تفکر را نمی دید که حذف یکی پس از دیگری، بزودی دامان همه ی گرایشات فکری را در بر می گیرد. جامعه خیلی زود به روی جاده ی یک صدایی شدن و "حذف غیر خودی" پیش می رفت. به نظر من بی تفاوتی و یا تحمل، بیشتر از برداشته های «تقلیل دهنده» از آزادی سرچشمه می گرفت.
امروز پس از تحمل 26 سال می بینیم که دایره ی «خودی» ها تا کجا کوچکتر شده است. شاید امروز همه به این نتیجه رسیده باشیم که چاره ی جز یک جامعه ی کثرت گرا و حضور همه ی گرایشهای فکری در جامعه نیست. اینهم لطفی نیست که ما به مخالفمان می کنیم، این ضرورت مشارکت و پیشرفت ماست.
من تلاش نکردم که در این کوتاه همه ی جنبه های موضوع را نشان بدهم. بدون شک توطئه های بر ضد انقلاب هم بود. بدون تردید فکر غالب جهانی (به یک معنی پارادیم جهانی) هم بود. بدون تردید سالهای سال در فضای تک صدایی «شاهانه» زندگی کردن هم بود. آنچه خواستم بگویم این بود که تنگ نظری های انقلابیون هم بود در همه ی طیف هایش.
نظرهای نوشته شده: