«نطفه یک قهرمان با توست» شعر منتشر نشده ای از م. امید
شعر منتشر نشده ای از شادروان اخوان ثالث در جلد دوم کتاب خاطرات نصرت الله نوح آمده است. این کتاب در ایران چاپ نخواهد شد و از طرف دیگر همه هم در خارج، این کتاب را نخواهند خرید. پس گفتم در این محیط وبلاگ بگذارم برای خواننده ی علاقمند. شعر باید مربوط به اوایل دهه ی پنجاه خورشیدی باشد.
ابتدا دستخط اخوان که عکس آن در بالای این شعر آمده است:
*«این یک فصل از منظومه ی بلندی ست (منتشر نشده، به نام "زندگی می گوید: اما باید زیست ...") که در آن من چند «حکایت» از دیده و شنیده و اندیشیده های زندان اخیرم را، در وزنی از اوزان نیمائی به نظم درآورده ام. معنای داستان را چنین می توان تصور کرد که گوینده در زندان، در «بند» نزدیک خود سر و صدائی می شنود و از چند و چون ماجرا می پرسد، بعد کسی می آید و توضیحی می دهد و ... در پایان هم خطابی با یکی از کسان آن «حکایت» که زن جوانی باردار است دارد ...
<م. امید> »
نطفه یک قهرمان با توست
«و باز در آنجا چه غوغائی ست؟
باز - پرسیدم - چه بلوائی ست؟»
گر چه بیرون است از این پرچین و «بند» اما
نیست چندان دور.
آنچه آنجا بگذرد، اغلب
می توان دید و شنید، الا
آن که خواهند از کسان مستور.
باز می پرسم، چه غوغائی ست؟
در کنار آن اطاق سرخ، آن فرجام «منصوری»
بازهم گویا
شیونی، جمعی، تماشائی ست.
آنچه می آید به گوش از آن نه چندان دور
شیونی از مادری کامل زنست، انگار،
باغ و بستان سوخته ی کاشانه بر بادی ست.
آنچه می آید به چشم، اما
سروقدی، شاخ شمشادی ست.
اینک از آنجا
پیش می آید که گوید چیست
آن دومو سرپاسبان ترک ما، با چشم نمناکش. ادامه ...
نظرهای نوشته شده: