![]() |
|
|
« دو سال گذشت ... |
صفحه اصلی
| مشکل شخصی یا اجتماعی؟ ... »
October 05, 2004
تنها صداست که می ماند ... ![]() بهار سال 1355 است و فصل امتحانات و تعطیلات پس از آن کم کم می رسد. پسرکی 13 ساله با دوستش روی پله های حیاط نشسته است و کتابی را که جلد درست و حسابی هم ندارد ورق می زنند و تند تند صفحات نه چندان زیاد آن را بریده بریده می خوانند. دوستم می گوید خواندن این کتابها ترس دارد و همینطوری نیست و من در ذهن کودکانه ام هنوز گیج هستم که مگر خواندن اینها که اینجا نوشته شده چه ترسی دارد. خوب راست می گوید دیگر، بچه ی فلان ده کوره که سر سفره می نشیند و همه هم با دست غذا می خورند و یک لیوان آبخوری هم بیشتر در خانه ندارند از کجا بفهمد که چنگال چیست و تا بیاید بفهمد که چیست، سال تمام شده و او به جای یاد گرفتن خواندن و نوشتن به این فکر بوده که چرا دارا با دست غذا نمی خورد و چه و چه ها ... این بریده بریده خواندن «کند و کاوی در مسائل تربیتی» در آن عصر بهاری و با خواهش و تمنا قرض کردن آن کتاب بی جلد و در روزنامه پیچیده شده را هرگز فراموش نمی کنم. نه به خاطر هیجانی که خواندنش داشت با آن حال آن دوست، بیشتر به خاطر آنکه شاید پس از آن روز عصر، دیگر آن ذهن کودکانه در من نبود. یک چیزی عوض شده بود. در پست قبلی درباره ی احمد محمود نوشتم. نمی خواهم وبلاگ من یادبود رفته ها باشد. اما در وبگردی های هر روزه دیدن عکس صمد و خواندن مقاله هایی که در گویا بود، خاطره ی آن عصر بهاری را آنقدر تازه کرد که دیدم اگر ننویسم با خودم صادق نبوده ام. چرا که خواسته ام اینجا جایی باشد برای بیان اندیشه و نوعی بلند فکر کردن ... ... مجله ی «آدینه» را از ایران برایم می فرستند. «آدینه» و «دنیای سخن» را از سر تا ته می خوانم. پس از سالها سکوت حرفهای تازه ای می نویسند و اسم کسانی را می بینم که کارشان ارزش خواندن دارد. در یکی از «آدینه» ها مقاله ای ست به قلم آقای فراحتی. صحبت از غرق شدن صمد است و شهید جلوه دادنش به پیشنهاد یا تلاش جلال آل احمد و چه و چه ها ... بدون شک آدم به فکر فرو می رود که براستی آیا همه ی اینها لازم بوده است یا نه؟ خوب، مطلب تازه است و با باور تو که تا حالا خیال می کردی تفاوت دارد. آدینه و دنیای سخن امروز دیگر نیستند اما زمان می گذرد و هر چه بیشتر به این فکر می رسی که صمد، شهید یا غیر شهید، صدایش را رسانده و کارش را کرده است. وقتی آن دو پسرک 13 ساله آن کتاب را می خواندند کجا به فکر این بودند که آنکه اینها را نوشته چگونه از این دنیا رفته است؟ صمد در لابلای واژه هایش زنده بود. «تنها صداست که می ماند ...» همین است. آنچه از صمد باقی ست کار اوست. بقیه اش بحثی ست جداگانه و این نوشته با آن کاری ندارد ... نوشته شده توسط پویا در 10:35 PM سلام برشما .
نوشته شده توسط چیزی میان 2 فریم در October 6, 2004 03:49 PM |
![]()
![]()
![]() صبحانه
|
نظرهای نوشته شده: