« بر ترانه ها چه می رود؟ ... | صفحه اصلی | پنجره نزدیک من ... »
September 30, 2004
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست ...


دیروز هفنصد و نود و هفتمین سالروز تولد مولانا بود. عارفی که هفت قرن پیش سرود:
دی شیخ بی چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

مولانا از علمای دین بود و دین او شریعت بود. در یکی از حوزه های علمیه ی قونیه (در ترکیه امروزی) درس فقه می گفت. تا اینکه روزی شمس تبریزی را در بازار دید. شمس که به گقته ی بعضی منابع به توصیه ی دوستانش برای ملاقات با مولانا به قونیه رفته بود در همان بازار از او پرسید:
«غرض از مجاهده و دانستن علوم چیست؟ مولانا گفت: روش سنت و آداب شریعت است. شمس الدین گفت: این خود ظاهر است. مولانا گفت: ورای آن چیست؟ شمس الدین گفت: علم آنست که تو را به معلوم رساند و به شاهراه حقیقت کشاند ...»*
مولانا پس از ملاقات با شمس بود که مولانا شد. پیش از آن فقیهی بود از خیل فقیهان که بیش از آنکه در پی شناخت و شناساندن حقیقت و آگاهی باشند در پی قوانین و آداب طهارت و ظواهر دین هستند. ظواهری که بیشتر از همه وابسته به جوامع بدوی هستند که این یا آن دین در آن پدید آمده و رشد کرده است و ربطی به عرفان و شناخت حقیقت ندارد.
شمس که می گفت:
بعضی کاتب وحی بودند و بعضی محل وحی، اکنون جهد کن که هر دو باشی، هم محل وحی حق، و هم کاتب وحی خود باشی.
روزی نوشتم که به نظر من نیوتون و اینشتین عارف تر از فلان فقیه حوزه نشین هستند. چرا که دانش و خرد انسانی همان پایه ی شناخت انسان از واقعیت هستی ست.
مولانا با موسیقی هم آشنا بود و رباب (نوعی سه تار) می نواخت. در آموزش های عرفانی مولانا شعر و موسیقی و رقص به شکل زیبایی ترکیب می شوند.
سماع آرام جان زندگان است
کسی داند که او را جان جانست
می تواند کسی غزلیات شمس مولانا را بخواند و موسیقی حاکم بر آن را حس نکند؟
مولانا بر خلاف فقیهان متشرع، معتقد به آزادی فکری مردم بود و مخالف سرسخت تعصب :
چونکه بی رنگی اسیر رنگ شد
موسیئی با موسیئی در جنگ شد
ای بسا هندو و ترک همزبان
ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان همدلی خود دیگر است
همدلی از همزبانی بهتر است

یا مثنوی معروف موسی و شبان.
مثنوی مولوی سرشار از نظریات فلسفی است و در بسیاری موارد مولانا از بیم تکفیر فقیهان یا باید سکوت می کرده و یا بسیاری از مسائل را در هزار پوشش می گفته است. در جایی می گوید:
گویاترم ز بلبل، اما ز رشک عام
مهر است بر دهانم و افغانم آرزوست

پس از مولانا، بسیاری از همین فقیهان او را مرتد می دانستند و کتاب های او را نجس می دانستند و با انبر آن را می گرفتند که دستشان به کتاب های او نخورد !
صدای شهرام ناظری با غزلی از مولانا :



* تاریخ اجتماعی ایران. مرتضی راوندی. ج. 8 ص. 501

نوشته شده توسط پویا در 06:46 PM

نظرات (5)


نظرهای نوشته شده:

آقای پویای عزیز سلام.ممنون که بهم سر زدین.در مورد پست قبلیتون : «شاید تنها راهی که برای یک وجدان آگاه و جان شیفته می ماند شرکت فعال در نهادهای مردمی و غیر دولتی ست برای کمک و دادن آگاهی به مردم، همان قدم های کوچک و کمک های خرد. »
صحبت از جامعه ای است که تقریبا همه نسبت به اطراف بی تفاوت اند.سرنوشت در هاله ای از ابهام.هر چه پیش آید خوش آید.بد بین نیستم ولی هوا بس ناجوانمردانه سرد است.روزگارتان شاد.ایام به کام.

نوشته شده توسط sara در September 30, 2004 10:22 PM

سارای عزیز، منهم شنیده ام داستان این بی تفاوتی را. احساس خوبی نیست که من بگویم شنیده ام آنچه را که شما هر روز با گوشت و پوستتان حس می کنید.
امیدوارم این بی تفاوتی ادامه پیدا نکند. شاید همین شما جوانهای علاقمند هستید که باید تلاشتان را بیشتر کنید. کاش بکنید.
نسل ما هم روزهای پر هراسی را از سرگذراند. چه می توان کرد جز امید؟ باید دندان روی جگر گذاشت و کار کرد. بی تفاوتی هست. اما تو و امثال تو هم هستید که حساسیت خودتان را از دست نداده اید.
شاد باشی.
پویا

نوشته شده توسط پویا در October 1, 2004 12:08 AM

دوست عزیز من با اینکه اصلا مذهب ندارم ولی عاشق بیشرت شعر های مولوی ( رومی ) هستم تا حالا هم چندین بار در موردش نوشتم...

این قعه رو شنیدی :

هر چه میگویم به قدر فهم توست ...
مّردم اند حسرت فهم درست ...

واقعا به ملا ها و آخوندها جواب خوبی داده ..هزاران سال پیش
فیلم ترانه ... رو هم دیدم بسیار تلخ بود ولی متاسفانه واقعیت های جامعه ایران همین هست دیگه ... منهم که سالیان ایران نیستم شوکه شدم...
موفق و شاداب باشی

نوشته شده توسط jay در October 1, 2004 05:42 PM

جی عزیز می بینی که من هم با نگاه مذهبی به مولانا نگاه نمی کنم. اول از نظر شناخت هستی که عرفان بدنبال آن است و در تکامل خودش اگر بخواهد به حقیقت جویی پایبند باشد باید به خرد و دانش انسان تکیه کند. یکی هم از نظر انسان شناسانه و احترام به درک دیگران از آن چه که ما حقیقت مطلق فرضش می کنیم.
به هر حال مولوی هم در یک زمان مشخصی و مکان مشخصی در تاریخ زندگی می کرده و نمی توانسته درک او ناشی از محیطش نباشد.
به نظر من آنچه که درمولانا ماندنی ست همان صفت انسان گرایانه اوست.
تو هم شاد باشی
پویا

نوشته شده توسط پویا در October 1, 2004 08:34 PM

آقای پویای عزیز سلام .وقتی نظریات شما رادرقبال جوابهای دوستان عزیز را دیدم مایل هستم که بیشتر با شما آشنا شوم وخرسندم از اینکه یکی را پیدا کردم که بتواند به سوالاتم پاسخ دهدومرا از این سر در گمی نجات دهد.از شما تقاضا دارم که به من سر بزنیدوجواب این سوال که "خلقت بشریت از لحاظ بعد معنوی چی است که بعضی از مردم این گونه تفکری دارند ونسبت به جامعه منفی مینگرندکه باعث تفاوت های زیادی می شود"و هزاران سوال دیگر.حتی کوچکترین جواب منو کمک می کند.با تشکر "سمیه دانشجویی از کرمان".

نوشته شده توسط سمیه.س در November 22, 2004 01:39 PM

 عضو شوید

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر، نه تایید)











----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی





صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها
ابتکار فتوشاپی آقایان بر سر کوی و برزن + معرفی دو کتاب خواندنی
عصیان نسل جوان های حاشیه نشین اروپا - نمونه ی دانمارک
گزارش سیمور هرش و جنبش مدنی کشور ما
دینخویی و پرسشگری- به بهانه ی نوشته ی آرامش دوستدار
فوتبال ما بعنوان بخشی از اجتماع
آقای پالیزدار و خربنده گان امروزین + فراموش کار نباشیم
خاطرات سرتیپ درخشانی - از رویارویی با جنبش جنگل تا تسلیم پادگان تبریز به فرقه دموکرات
سالروز 22 خرداد - زمینه ساز کمپین 1 میلیون امضا: چهره به چهره با مردم از تهران تا زاهدان
"اسرار مرگ یک نویسنده" + پایان یک دوره در زندگی
هزارفامیل دوره ی ما + ملت-سازی با اسطوره ی تیمور لنگ

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661