![]() |
|
|
« آقای خاتمی در گفتگوهایش با |
صفحه اصلی
| «توجه کنید که دو لینک »
January 22, 2004
این روزها مشغول خواندن خاطرات ![]() این روزها مشغول خواندن خاطرات پرویز راجی، آخرین سفیر شاه در انگلستان، هستم. نام کتاب «در خدمت تخت طاووس» است. کتاب جدیدی نیست. سالها پیش یک بار در ایران چاپ شده و گویا این چاپ جدید که من می خوانم کامل و مورد قبول نویسنده است. پرویز راجی با یاری اشرف پهلوی از سال 1355 تا بهمن ماه 1357 به سفارت انگلستان رسید. این «یاری اشرف» را خود نویسنده در متن کتاب اشاره می کند. چون نمی خواهم کتاب را معرفی کنم پس شاید احتیاجی به نقل قول های دقیق هم نباشد. کتاب موجب شده که دو موضوع فکرم را به خودش مشغول کند. یکی همان است که پس از خواندن خاطرات علم به ذهن می آید. یعنی اینکه اینهمه سال پس از مشروطیت و با آن همه ادعاهای مدرنیت و تجدد، باز ساختار و روابط سیاسی و دولتی چندان فرقی با دوره ی شاه عباس و ناصرالدین شاه نکرده است. تمام فکر و ذکر این کارمندان عالیرتبه اینست که خاطر ملوکانه مکدر نشود و مبادا این یا آن اظهار نظرشان موجب توبیخ شان توسط معظم اله شود. این کارمندان عالی رتبه بر خلاف امروز انسانهای کم سوادی هم نبوده اند. همین آقای راجی فارغ التحصیل کمبریج است. اما سیستم سیاسی به گونه ای بود که حتی متخصصین هم باید مثل شاگردهای تنبل مدرسه از معلم و ناظم بترسند. سراسر خاطرات علم و راجی و دیگران را که می خوانیم این نقش «ظل اللهی» و اربابی و همه چیزدان شاه همه جا حاکم است. موضوع دوم هم اینکه بی اختیار به این فکر می کنم که این آدم های با مقام های عالی و آن کبکبه و دبدبه و لیموزین و اسموکینگ و حساب های سرشار بانکی، چقدر در یک دوران بحرانی تاریخی کوچک می شوند. به این فکر کردم که آن دانشجوی بیست و چند ساله ی دانشگاه یا آن کارگر آهنگری یا کاسب جزء محله بیشتر در سیر حوادث نقش داشتند تا این جناب سفیر والا مقام. من فقط از نقش تاریخی نمی گویم. در بسیاری لحظات از مطالعه ی کتاب بر این باورم که حتی آن آدم معمولی اجتماع از نظر شخصی هم در آن لحظات حساس تاریخی نقش بیشتری داشته است. سفیر گویا فقط نشسته - تنها یا در این یا آن مهمانی رسمی - و زوال سیستم و زوال خودش را نظاره می کند. راجی در 30 دی ماه 1357 می نویسد: «تمام روز مشغول اسباب بستن بودم. لباس رسمی زردوزی شده، دستکشهای سفید، شمشیر تشریفاتی در غلاف مخمل مشکی، کلاه پردار، مدال و نشانها، همه بی معنا، پوچ و منسوخ می نماید - اشیائی عتیقه یاد آور روزگاران گذشته. شاه - و آن عده از ما که با همه ی شک و تردیدهای باطنی مان در در انظار تا آخر از او پشتیبانی کردیم - سخت در اشتباه بودیم، و حکم تاریخ و داوری آیندگان، نابخردی راه و رویه ی ما را محکوم خواهد کرد.» می توان بهتر از این نوشت؟ واژه های این نوشته ی آقای سفیر چقدر ساده می توانند امروز با واژه های دیگری عوض شوند. دریغ که از تاریخ هیچ درسی گرفته نشد. نوشته شده توسط پویا در 09:42 AM |
![]()
![]()
![]() صبحانه
|
نظرهای نوشته شده: