![]() |
|
|
« هر سال که روزهای 21 |
صفحه اصلی
| رد صلاحیت های گسترده ی »
February 11, 2004
در جستجوی مطلبی درباره ![]() در جستجوی مطلبی درباره ی وضعیت کار کودکان از منابع بین المللی به داستان های واقعی از زندگی کودکان برخوردم که به فکر افتادم به فارسی ترجمه کنم و ابتدا برای خوانندگان محدود اینجا بگذارم و بعد برای خوانندگان آهوی سه گوش. فراموش نکنیم که اینها سرگذشت کسانی ست که این شانس را داشته اند که توسط سازمان های کمک کننده شناسایی شوند. تعداد بسیار زیادتری می آیند و می روند و هیچگاه کسی اطلاعی از این زندگی های تباه شده پیدا نمی کند. از جمله دختران ایرانی که به شیخ نشین های خلیج فارس و یا پاکستان قاچاق می شوند. لازم نیست زیاد دور هم برویم، در اولین روزهای پس از زلزله ی بم، اخبار مربوط به دزدیده شدن کودکان ایرانی از آن منطقه در روزنامه ها هم منعکس شد. *شتررانی در خاورمیانه. سرگدشت شاهد اهل بنگلادش. شاهد امروز 12 ساله است. او وقتی که فقط 7 سال داشت از بنگلادش بصورت قاچاق بیرون برده شد. وقتی که 5 ساله بود پدرش را از دست داد. او با خانواده اش در دلیخال در منطقه ی جات راباریم زندگی می کرد. پدر شاهد راننده ی کامیون بود و دو زن داشت. مادر شاهد در یک کارخانه ی لباس دوزی کار می کرد. - «پنج سال پیش یک روز که مقابل خانه مان بازی می کردم مردی را دیدم که با خواهر ناتنی من مشغول حرف زدن بود. بعد فهمیدم که آن مرد یک قاچاقچی بود. خواهر ناتنی ام به او کمک کرد که مرا به شهر داکا منتقل کند. بعد ها فهمیدم که خواهر ناتنی ام مرا به آن قاچاقچی فروخته بود. در شهر داکا مرا به مدت 4 ماه در خانه ای در منطقه ی میرپور نگاه داشتند. من هیچ جا نمی توانستم بروم. در همین مدت آنها پاسپورتی برای من تهیه کردند و مرا از مرز کمیلا ابتدا به کلکته و بعد به بمبئی منتقل کردند. آنها در بمبئی مرا به دو مرد دیگر سپردند. شب بعد آن دو مرد مرا به فرودگاه بمبئی بردند و به یک زن هندی سپردند. صبح روز بعد که من و آن خانم هندی به دوبی رسیدیم، مرا به قیمت 30000 دینار به یک مرد عرب فروختند. آن خانم هندی یک دلال محبت بود. مرد عرب مرا به خانه اش برد و من در آنجا به عنوان شترران به کار مشغول شدم. ارباب عرب من یک دسته ی 60-50 نفره از شترهای مسابقه ای داشت. در اول کار، ارباب مرا به نگهداری شترها گماشت و همزمان به یک مربی سپرد تا شتررانی را به من یاد بدهد. بعد از گذراندن تمرینات خیلی سخت به عنوان شترران در مسابقات حرفه ای شتررانی به کار مشغول شدم. من دستمزدی از اربابم نمی گرفتم، فقط اگر شترم در مسابقه ای برنده می شد 200-100 دینار به من انعام می دادند. آنها به من غذای کافی نمی دادند و من همیشه نیمه گرسنه بودم. اگر هم غذای بیشتری می خواستم مرا کتک می زدند. من فقط 20 کیلو وزن داشتم. وقتی که کمی بزرگتر شدم و وزنم از 20 کیلو بیشتر شد دیگر نمی توانستم به عنوان شترران کار کنم. من دیگر برای اربام بی مصرف شده بودم و او از کسی خواست تا مرا به بنگلادش بر گردانند. مرا از همان راه به هند برگرداندند و آن مرد مرا در مرز کمیلا به حال خودم رها کرد. موقع گذشتن از مرز، پلیس مرزی مرا دستگیر کرد و یک ماه و نیم در زندان مرزی بودم تا اینکه توسط یک ان جی او محلی به این محل نگهداری کودکان آورده شدم.» امروز شاهد بیش از یک سال است که در محل نگهداری کودکان زندگی می کند. او کلاس اول ابتدایی است و در کنار درس به تمرین آواز و رقص و بازی فوتبال می پردازد و به تماشای تلویزیون هم خیلی علاقه دارد. در این مدت که پرونده ی او در دادگاه در جریان است مادرشاهد برای دیدن او به مرکز می آید. مادر شاهد از طریق روزنامه ها از پیدا شدن بچه ی گمشده اش مطلع شد. شاهد آرزو دارد پس از تحصیلاتش بتواند به کار هنرپیشگی مشغول شود. او می خواهد از مادرش نگهداری کند و خانه ای برای او بسازد. * به نقل از گزارش (ILO (International Labour Organization در این آدرس. نوشته شده توسط پویا در 07:49 AM |
![]()
![]()
![]() صبحانه
|
نظرهای نوشته شده: