« موضوع انتخابات دیگر موضوع روز | صفحه اصلی | امروز طبیعتا به هر سایت »
February 18, 2004
بر ما گذشت نيک و



بر ما گذشت نيک و بد اما تو روزگار
فکری به حال خويش کن اين روزگار نيست!
عماد خراسانی

شاعر غزلسرای معاصر عماد خراسانی دیروز در تهران درگذشت. عماد بیشتر عاشقانه و رندانه می سرود. اگر بخواهیم از بهترین غزلسراهای امروز نام ببریم بدون شک عماد، سیمین بهبهانی و سایه در پله های اول خواهند ایستاد. البته من به ترتیب بهترین ننوشتم چون داوری این از عهده ی من که فقط علاقمند به شعر هستم بر نمی آید. عماد و اخوان ثالث از جوانی دوستان یگانه بودند. شاید همشهری بودن شروع این دوستی طولانی بوده است، که فاصله کوتاه و یار در بر.

اخوان درباره ی او می گوید: «اگر شعر را در معنی حقیقیش بجای آوریم (نه فقط فن و صنعتگری و مهارت در تمشیت امر وزن و قافیه و کلمات) بی شک عماد در غزلسرایی از شعرای برجسته و طراز اول است.»

صحبت از اخوان آمد و اینروزها سالروز درگذشت «فروغ شعر» بود. زنی «از اهالی امروز». به فکرم رسید که خاطره ی اخوان را از روز پردرد درگذشت فروغ فرخزاد در اینجا بیاورم و در آهوی سه گوش این هفته هم بگذارم که خوانندگان بیشتری (خیلی بیشتر) دارد.

*« -... من خوابیده بودم. هنوز صبحم-که غالبا پسین می آید- نیامده بود. ساعت نزدیک ده یازده پیش از نیمروز بود (روز سه شنبه بود بیست و پنجم بهمن). هنوز خیلی مانده بود تا صبح من بشود. خوابیده بودم، پسرکم زردشت هم در کنارم خواب. دیگر هیچکس در خانه مان نبود. ضربه های پتک آسایی که بر در می خورد بیدارم کرد. مشتهای از غما خشم درشت شده ی محمود تهرانی بود، میم آزاد که بی آزادی و اختیار می کوفت، مثل پولاد بر آهن. و بعد معلوم شد که خیلی کوفته است. که اگرچه از حجب معهود او دور می نمود، اما خشماغمان وی نه چنان بود که سائقه و سابقه ی حجب بتواند نومید بازش گرداند.

این غم بسیار سنگینتر از آن است که به تنهایی تن، یک دل تحمل بتواند کرد. ناچار باید از آن سهمی نیز به دل دیگران داد و باز این دل دو دیگر چون تنها شد و بی تاب شد سدیگر دل می جوید، و همچنین و چنین موجی و موجی و بی تابانه حضیضی و اوجی، تا افواج امواج دریا گیر شوند. مگر نه اندهان بزرگ این چنین اند؟
با دلخوری خواب آلوده ای در را باز کردم. محمود تنها بود. راحت شدم که دیدم این ناخوانده، نادلخواه و گران نیست که خیلی بیازاردم. محمود تهرانی بود، خوب خزیده و کمی قوز کرده در پالتو سیاهش. به نظرم کمی هم سیه چرده تر آمد، و بینی و گونه هاش سیاسرخ از سرمای نه چندان سرد. سلامی و خواب آلوده علیکی گفتیم به هم. بیداری سحرخیزانه ی من آنقدر هشیار و دقیق نبود که بتواند نمناکی غمناک چشمهایش را خوب دریابد، و البته سرما و تن کم توان او نیز خوب عذر لنگی می توانست باشد. با هولی در نقاب آرامش، محمود گفت:
- آمده ام ... نمی نشینم ... ببین ...
مثل اینکه دویده باشد، نفسش قرار نداشت، دل دل می زد، می جوشید و می گفت:
- لباس بپوش برویم بیرون.
جوش اندرون او سرایت بیدار کننده و شک آوری در من داشت و چشم می مالیدم که گفتم:
- این سر صبحی عزیز جان؟ حالا مگر مجبوریم؟ وانگهی ...
حرف مرا نباید شنیده باشد که گفت:
- ضمنا سری هم به فروغ فرخزاد می زنیم که ...
و من حرف او را شنیده و نشنیده، گفته ی خود را تمام می کردم:
- ... وانگهی، کسی هم در خانه مان نیست. فقط زردشت هست. خوابیده، مادرش به من سپرده ش، یعنی خوابانده ش، رفته، حالا بیا تو.
همان دم در ایستاده بود، یک پا تو یک پا بیرون وظیفه شاق و هولناکی برای خود ساخته بود.
- نه. باید برویم. ببین، مهدی ...
- حالا بیا تو یک کم گرم شو. زیر کرسی.
خبر از آتش دلش نداشتم. همین سیاسرخی گونه هاش را می دیدم. آمد تو. دست راستم را حایل و حمایل بازوی راستش کرده بودم، چنان که بیمار مانندی نقاهتی را مدد می کنند. و او انگار از این یاری بی نیاز هم نبود. سنگینک، تکیه پناهش بر من، می آمد. به اتاق، بالا می بردمش. و او مضطرب، به اکراه لنگان لنگ قدم بر می داشت. و گران می نمود و نگران وقتی نشسته بود.
گرم می شد، گفت و داشت سیگاری روشن می کرد:
- آخر باید زودتر برویم.
- آخر باید اصلاح کنم، ناشتایی هیچ.
اصلاح نمی خواهد بکنی.
من نیز سیگاری روشن کردم. به نظرم او هم ناشتا سیگار می کشید.
سماور روی طاقچه ی درگاهی پنجره بود. توی اتاق. فتیله اش به اندازه پایین کشیده، اما آبش جوش، قوری و استکان و چیزهای دیگر هم حاضر آماده. چایی درست کردن کاری نداشت همین که فتیله را بالا دادم، صدای غلغل و جوش بلند شد.
- گفتی کجا؟ سری به فروغ بزنیم؟ مگر قراری گذاشتی؟ یا ...
گاهی این چنین قرارهای پیشاپیش از طرف من قول داده، با این و آن می گذاشت جاهایی و با کسانی که لازم می دانست. و می دانست که من - گذشته از تنبلیهای خوشبختانه یا مصلحتی - گاهی به راستی تنبلم و دور از مسیر جریانات، و می دید مثلا فلان جا را دیگر باید رفت و شاید حتما نمی شود نرفت. و من حتی گاهی به شکر - می پذیرفتم. می رفتم. و لحن تکیه بر بایدها و شایدهای او را می شناختم.
- نه، ولی باید بیایی، می رویم عیادتش.
من که سر و صدای سماور را در آورده بودم، و می خواستم چایی دم کنم، دل و دستم لرزید.
- عیادتش؟ بسم الله. لابد باز هم تصادف. با آن ماشین راندنش که دیده ای حتما. انشاالله که خیر است.
اما انگار دلم گواهی می داد که خیر نیست. از چایی دم کردن منصرف شدم. با آب جوش دو استکان کاکائو، داشتم درست می کردم.
- نه چندان، خودت می دانی که چطور ماشین می راند. می گفتند حالش تعریفی ندارد.
- می گفتند؟ مگر تو خودت ندیدیش؟ نمی فهمم یعنی چی. تو معلوم هست چی می خواهی بگویی؟
- بله. او دیگر کسی را نمی شناسد. نه می بیند، نه می تواند حرف بزند و نه بشنفد.
- عجب، عجب، پس خیلی تصادف شدید بوده، خوب، خوب.
- همین دیگر، مهدی، چطور بگویم؟
صداش می لرزید. بدجوری هم می لرزید. پتکش را که چند بار غما خشمگین بر در کوفته بود، او وقتی آمده بود توی خانه به دشواری از من پنهان کرده بود، و از سنگینی سندان وار آن پتک بود - آویزان به دلش - که هنگام راه آمدن با من، می لنگید و گران بود. حالا یواش یواش با ضربه های آهسته بر سرم می کوفت. می خواست کم کم به درد عادت کنم. می ترسید اگر ضربه ی سنگین آخر را ناگهان بکوبد، از پا درآیم، شاید و مگر نه این رسمی است دیرین که از مصیبت عزیزان برای بستگان و دلبستگان آهسته پرده بر می دارند؟
- آخر کی تصادف کرد؟ کجا؟
- همین دیروز عصری، نزدیک های خانه اش. به سرش ضربه خورده، خیلی خطرناک.
- لابد یک آمریکایی... باز. می دانی که چند وقت پیش هم یک آمریکایی با ماشین لندهورش زده بود به اتوموبیلی که فروغ و گلستان توش بودند و هر دوشان را شل و پل و خونین مالین کرده بود. البته فروغ زودتر از بیمارستان مرخص شد. افسر راهنمایی آمده بود. طبق معمول البته آمریکاییه را بی تقصیر قلمداد کرده بود ... تو که نمی گویی، درست حرف نمی زنی، هیچ بعید نیست، باز هم یک آمریکایی ...، اینطور که از حرفات معلوم می شد با این تصادف دیگر فروغ فرخزادی برای ما باقی نگذاشته باشد.

اینطور حس کرده بودم که باید چنین اتفاقی- شوم، وحشتناک، یتیم کننده- افتاده باشد محمود به صراحت نگفته بود، اما من اینطور تقریبا حس کرده بودم. دلم می لرزید و از خشمی که بر زمین وزمان داشتم و نمی دانستم خطابم باید با کی باشد، دست آخر التماس کنان گفتم:
- محمود جان، تو مثل اینکه امروز یک باکیت هست، بگو، خواهش می کنم راستش را بگو، نترس، من دلم سالهاست مصیبت باران شده. راست بگو، تو نمی توانی ماهرانه دروغ بگویی.
- گفتم که حالش خیلی خطرناک است. شاید تا حالا خیلی بدتر هم شده باشد. می گفتند دیگر امیدی نیست، یعنی شاید تا الآن ...
- الآن کجاست؟
- پزشکی قانونی.
- آخر آنجا که ... پس بگو کشته شده، محمود، وای محمود، جگرم محمود جان.
- بله بدبختانه. حیف، حیف، بیچاره شدیم.
- بی فروغ شدیم، تاریک شدیم، فقیر شدیم و دیگر ...
دیگر نه به عیادت، که به تماشای یک کشته می رفتیم. و شاید یک شهید. شهید این زندگی، این عهد و اجتماعی که داریم. زندگی بد و آشفته، بی هنجار و حساب. عهدی پر شتابهای شوم و حوادث وحشتناک و غم آجین. اجتماع بی سر و سامان و دردآلود آدمهای نجیب در آن بریده، ناتمام مانده، قطعه قطعه شونده، و سراسیمه و پریشان و طعمه ی مرگهای نه طبیعی و نه بهنگام.

و فروغ، دردا، دریغا فروغ، این زن همه حالاتش عجیب و زندگیش به معصومیت غریب. این زن همه حرکات روحیش مسحورانه ساحر و ساحرانه مسحور. این زن به درستی مریم آسا، زاییده ی عیسایی چند و به راستی زاده و زادگانی معجزه وار و با تولدی دیگر. این زن چند شعرش درست مثل چند لحظه ی سحر آمیز، این زن بوده و هست و خواهد بود، این زن مردانه تر از هر چه مردان ...

* حریم سایه های سبز. مجموعه ی مقالات 2 . مهدی اخوان ثالث (م. امید). ص. 104 تا 108




نوشته شده توسط پویا در 11:44 AM

نظرات (0)


نظرهای نوشته شده:
 عضو شوید

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر، نه تایید)











----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی





صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها
ابتکار فتوشاپی آقایان بر سر کوی و برزن + معرفی دو کتاب خواندنی
عصیان نسل جوان های حاشیه نشین اروپا - نمونه ی دانمارک
گزارش سیمور هرش و جنبش مدنی کشور ما
دینخویی و پرسشگری- به بهانه ی نوشته ی آرامش دوستدار
فوتبال ما بعنوان بخشی از اجتماع
آقای پالیزدار و خربنده گان امروزین + فراموش کار نباشیم
خاطرات سرتیپ درخشانی - از رویارویی با جنبش جنگل تا تسلیم پادگان تبریز به فرقه دموکرات
سالروز 22 خرداد - زمینه ساز کمپین 1 میلیون امضا: چهره به چهره با مردم از تهران تا زاهدان
"اسرار مرگ یک نویسنده" + پایان یک دوره در زندگی
هزارفامیل دوره ی ما + ملت-سازی با اسطوره ی تیمور لنگ

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661