من فکر می کنم یعنی به این نتیجه رسیده ام که در جغرافیای ما، به امید، تنها از دریچه ی تاریخی می توان نگریست. یعنی ما در پیچ و تاب ها و چرخش هایی هستیم که گامهای ما هنوز در سنگلاخ قرون و هزاره ها، گاه در سربالایی تندی، گاه در شیب تندی به پایین و گاه بر لب پرتگاهی در حرکتند. نمی گویم که شادی پیروزی های گذرا و درد شکست های گذرا نیست اما اگر امیدی هست، آن، در تلاشی ست که برای برون شدن از این سنگلاخ می کنیم.
این فقط یک برداشت شخصی ست.
و فرزانه ای روزی نوشت:
«من مي دانستم كه آئين برهما يكساني و يگانگي جان ها را تعليم مي دهد ولي در واقع، جهان ما دره ايست از اشك و خون. پيداست كه كار من(كه مرا برهمني دانا مي شمرند) از كار راما* زارتر است. او هر شب با افروختن شمع ها و مشعل ها فروغ مي پراكند و من ظلمت حيرت!
شانكارا گفت: ولي ما را سرانجام چنين حيران مساز! اندرزي بده!
برهمن گفت: كشتي عظيم سرنوشت ما در اقيانوس برهما مي رود و ما تخته پاره اي ناچيزيم. چه گستاخي كنم كه چنين كنيد و چنان كنيد!
بادها كشتي را به سوئي مي برند و چون بخواهند، شما را چون غباري ناچيز بر چهرهً امواج ابدي مي افشانند. بوديد و ديگر نيستيد. ولي تا زماني كه براهما شما را فرا نخوانده، بكوشيد تا براي ديگران سودمند باشيد و اگر به راه كوزه گر توانستيد رفت، برويد! »
* یکی از شاگردان برهمن كرشناچاندرا
خطابه ی آسان، در امید
وطن کجاست که آواز آشنای تو چنین دور می نماید؟
امید کجاست
تا خود
جهان
به قرار باز آید؟
هان، سنجیده باش
که نومیدان را معادی مقدر نیست!
*
معشوق در ذره ذره ی جان توست
که باور داشته ای،
و رستاخیز
در چشم انداز همیشه ی تو
به کار است.
در زیج جستجو
ایستاده ی ابدی باش
تا سفر بی انجام ستاره گان بر تو گذر کند،
که زمین
از این گون حقارت باز نمی ماند
اگر آدمی
به هنگام
دیده ی حیرت می گشود.
*
زیستن
و ولایت والای انسان بر خاک را
نماز بردن،
زیستن و معجزه کردن،
مرنه
میلاد تو جز خاطره ی دردی بی هوده چیست:
هم از آن دست که مرگت،
هم از آن دست که عبور قطار عقیم استران تو
از فاصله ی کویری میلاد و مرگت؟
معجزه کن معجزه کن
که معجزه
تنها
دستکار توست
اگر دادگر باشی،
که در این گستره
گرگان اند
مشتاق بر دریدن بی دادگرانه ی آن
که دریدن نمی تواند. -
و دادگری معجزه ی نهایی ست.
و کاش در این جهان
مرده گان را
روزی ویژه بود.
تا چون از برابر این همه اجساد گذر می کنیم
تنها دستمالی برابر بینی نگیریم:
این پر آزار
گند جهان نیست
تعفن بی داد است.
*
و حضور گران بهای ما
هریک
چهره در چهره ی جهان
(این آیینه ای که از بود خود آگاه نیست
مگر آن دم که در او درنگرند) -
تو
یا من،
آدمی ئی
انسانی
هر که خواهد گو باش
تنها
آگاه از دستکار عظیم نگاه خویش -
تا جهان
از این دست
بی رنگ و غم انگیز نماند.
*
یکی از دریچه ی ممنوع خانه
برآن تلّ خشک خاک نظر کن:
آه اگر امید می داشتی
آن خشک سار
کنون این گونه
از باغ و بهار
بی برگ نبود
و آنجا که سکوت به ماتم نشسته
مرغی می خواند.
*
نه نومید مردم را
معادی مقدر نیست.
چاووشی امید انگیز توست
بی گمان
که این قافله را به وطن می رساند.
احمد شاملو (23 تیر 1359)
نظرهای نوشته شده: