« امروز طبیعتا به هر سایت | صفحه اصلی | موضوع آمار واقعی شرکت مردم »
February 22, 2004
من فکر می کنم یعنی

من فکر می کنم یعنی به این نتیجه رسیده ام که در جغرافیای ما، به امید، تنها از دریچه ی تاریخی می توان نگریست. یعنی ما در پیچ و تاب ها و چرخش هایی هستیم که گامهای ما هنوز در سنگلاخ قرون و هزاره ها، گاه در سربالایی تندی، گاه در شیب تندی به پایین و گاه بر لب پرتگاهی در حرکتند. نمی گویم که شادی پیروزی های گذرا و درد شکست های گذرا نیست اما اگر امیدی هست، آن، در تلاشی ست که برای برون شدن از این سنگلاخ می کنیم.
این فقط یک برداشت شخصی ست.

و فرزانه ای روزی نوشت:

«من مي دانستم كه آئين برهما يكساني و يگانگي جان ها را تعليم مي دهد ولي در واقع، جهان ما دره ايست از اشك و خون. پيداست كه كار من(كه مرا برهمني دانا مي شمرند) از كار راما* زارتر است. او هر شب با افروختن شمع ها و مشعل ها فروغ مي پراكند و من ظلمت حيرت!
شانكارا گفت: ولي ما را سرانجام چنين حيران مساز! اندرزي بده!
برهمن گفت: كشتي عظيم سرنوشت ما در اقيانوس برهما مي رود و ما تخته پاره اي ناچيزيم. چه گستاخي كنم كه چنين كنيد و چنان كنيد!
بادها كشتي را به سوئي مي برند و چون بخواهند، شما را چون غباري ناچيز بر چهرهً امواج ابدي مي افشانند. بوديد و ديگر نيستيد. ولي تا زماني كه براهما شما را فرا نخوانده، بكوشيد تا براي ديگران سودمند باشيد و اگر به راه كوزه گر توانستيد رفت، برويد! »

* یکی از شاگردان برهمن كرشناچاندرا



خطابه ی آسان، در امید

وطن کجاست که آواز آشنای تو چنین دور می نماید؟
امید کجاست
تا خود
جهان
به قرار باز آید؟

هان، سنجیده باش
که نومیدان را معادی مقدر نیست!
*

معشوق در ذره ذره ی جان توست
که باور داشته ای،
و رستاخیز
در چشم انداز همیشه ی تو
به کار است.
در زیج جستجو
ایستاده ی ابدی باش
تا سفر بی انجام ستاره گان بر تو گذر کند،
که زمین
از این گون حقارت باز نمی ماند
اگر آدمی
به هنگام
دیده ی حیرت می گشود.
*
زیستن
و ولایت والای انسان بر خاک را
نماز بردن،
زیستن و معجزه کردن،
مرنه
میلاد تو جز خاطره ی دردی بی هوده چیست:
هم از آن دست که مرگت،
هم از آن دست که عبور قطار عقیم استران تو
از فاصله ی کویری میلاد و مرگت؟
معجزه کن معجزه کن
که معجزه
تنها
دستکار توست
اگر دادگر باشی،
که در این گستره
گرگان اند
مشتاق بر دریدن بی دادگرانه ی آن
که دریدن نمی تواند. -
و دادگری معجزه ی نهایی ست.

و کاش در این جهان
مرده گان را
روزی ویژه بود.
تا چون از برابر این همه اجساد گذر می کنیم
تنها دستمالی برابر بینی نگیریم:
این پر آزار
گند جهان نیست
تعفن بی داد است.

*
و حضور گران بهای ما
هریک
چهره در چهره ی جهان
(این آیینه ای که از بود خود آگاه نیست
مگر آن دم که در او درنگرند) -

تو
یا من،
آدمی ئی
انسانی
هر که خواهد گو باش
تنها
آگاه از دستکار عظیم نگاه خویش -
تا جهان
از این دست
بی رنگ و غم انگیز نماند.

*
یکی از دریچه ی ممنوع خانه
برآن تلّ خشک خاک نظر کن:
آه اگر امید می داشتی
آن خشک سار
کنون این گونه
از باغ و بهار
بی برگ نبود
و آنجا که سکوت به ماتم نشسته
مرغی می خواند.

*
نه نومید مردم را
معادی مقدر نیست.
چاووشی امید انگیز توست
بی گمان
که این قافله را به وطن می رساند.

احمد شاملو (23 تیر 1359)




نوشته شده توسط پویا در 11:17 AM

نظرات (0)


نظرهای نوشته شده:
 عضو شوید

لینک های خواندنی

(برای آگاهی بیشتر، نه تایید)











----------


لحظات تنهایی



وبلاگ های خبری و جمعی





صبحانه


وبلاگهای دوستان و آشنایان



آخرین نوشته ها
چرا این قانون "حمایت" از خانواده، قانون من نیست؟
سیاست ایرانی یا Politics of the Absurd ؟
اعدام یک روزنامه نگار و وبلاگ نویس - دستگیری، محاکمه و اعدام پشت درهای بسته ی حکومتی
باج گیرهای جوان - شغل جدید قربانیان؟
از لایحه ی خانواده تا منجلاب فساد - معیار سنجش قوانین ما کجاست؟
ارزش درک اندیشه ی جدید - باز هم به یاد دکتر آدمیت
پراکنده ها: از دلتنگی ها تا "مردانگی"
موقعیت بحران کشور ما در رسانه های اروپا - نگرانی ازتکرار جریان "توپهای آگوست"
ابتکار فتوشاپی آقایان بر سر کوی و برزن + معرفی دو کتاب خواندنی
عصیان نسل جوان های حاشیه نشین اروپا - نمونه ی دانمارک

آرشیو
----------
Powered by
Movable Type 2.661