نزدیک یک هفته است که در اینجا چیزی نوشته ام. نوشتن من در این صفحه فقط بر پایه ی یک نیاز درونی ست. نه قصدم درس دادن چیزی به کسی ست و نه قراری با کسی برای نوشتن هرروزه. چه بسا که اخبار را می خوانی و گشت هر روزه را میزنی اما قلم به نوشتن نمی رود.
هفته ای به تهیه ی یک فلش کوتاه برای دوستی گذشت که به زودی روی نت قرار می گیرد.
اما چیزی هم در جایی خواندم که بی اختیار مرا به فکر فرو برده است. فکر می کنم معنی واژه ها چیزی فراتر از دیروز و امروز ماست. بسیار ژرفتر. چرا که شاید باید حداقل لحظه ای به آنچه امروز در اندیشه داریم بیاندیشیم. اندیشه ی ما آنقدر وارسته است که ترجمان آن، چیزی جز یک گیوتین دیگر باشد؟
در پرده ی سوم نمایشنامه ی «مرگ دانتون» آمده است:
«آتشفشان انقلاب در جوشش است و برابری داسش را بر فراز تمام سرها به چرخش درآورده است. گیوتین اعلام جمهوری می کند ... به اطرافتان نظر بیافکنید و به لفاظی هایتان گوش دهید. چه وعده ها که ندادید. آن چه نظاره می کنید جز ترجمان واقعی گفتارتان چیزی بیش نیست و این قربانیان، این میرغضبان و این گیوتین، کلامتان است که هستی یافته است. نظامتان را بر مناره ها بنا ساخته اید. بر جمجمه ی انسان ها.»
صحبت مناره شد به یاد نادرشاه افتادم: « در کرمان از کله ها مناره ای درست شد. ظاهرا به اندازه چهار آجر از این مناره از کله های سالخوردگان تشکیل می گردد، چنان ضجه و فریادی از زن و مرد بلند می شود ... که شنیدن آن انسان را به رقت می آورد.»*
* تاریخ اجتماعی ایران. جلد 2 ص 455 . مرتضی راوندی
نظرهای نوشته شده: