نظر خواهی قسمت چهارم

هنوز هم بيست دوم بهمن هستيم. در جنوب شهرم، ساعت هفت بعد از ظهر است، هوا خيلی سرد است تهران را غم گرفته... رفسنجانی در نماز جمعه گفته بود که جنوب شهريها سوپاپ اطمينان حکومت اسلامی هستند... شما نمی دانيد ولی بدانيد. آمده ام سوپاپ را بسنجم... می خواهم ريسک کنم. ريسکی عظيم. در ميدان ...نزديک يک مسجد. در اينجا لانه زنبور است. وحشتناک است دست کم من وحشت دارم میترسم ولی دلم خيلی ميخواهد با يکی از اين بسيجيان يا پاسداران صحبت کنم. ترس مثل ماری زهرآلود در رگهای من می دود. گاهی از کاری که می خواهم بکنم چنان ميترسم که خيابان به اين سفيدی از برف سياه می شود و جلو پايم را نمی بينم. گاهی فکر می کنم ديوانه شده ام. يک چرخ باقلی و يک چرخ لبو فروش چغندر و شلغم با بخار و چراغ زنبوری از راه ميرسند، شايد هم من بی اختيار به آنها می رسم. يک پرس شلغم داغ میخورم، يک پرس باقلی. هوا خيلی سرد است، باقلی و شلغم خيلی داغ است. من از ترس باقلی ميخورم من از ترس شلغم می خورم. من ناخودآگاه يک پرس ديگر باقلی و شلغم ميخورم. من اينها را می خورم تا زمان بگذرد، تا من ريسکم را ديرتر بکنم، با خودم ميگويم که تا چند ساعت ديگه در کنار اکبر گنجی خواهم بود! بعد به خودم ميگويم، اگر پيش اکبر ببرندم يعنی شکنجه نشده ام، تازه اگر پيش او بروم که خيلی خوب است...پير زنی چادرش را به دندان گرفته از او می پرسم خانوم اسم اين خيابون چيه؟ مثل اينکه خيابون ...بايد باشه...
گم شدی مادر تو اين سرما؟...
زن در حالی که با خودش حرف ميزند از من دور می شود ساکهايی از زير چادرش بيرون زده...کاشکی پيش می رفتم و کمکش می کردم...چند سرباز حدودا بيست ساله از مسجد بيرون می آيند، چراغی با نوری بسيار سفيد جلو مسجد را نورباران کرده است. صورت زيبا و جوان سربازان را زير چشمی نگاه می کنم. اعلاميه موت مردی آنجا روی ديوار چسبيده است. عکس مرد را نگاه می کنم، جلوتر زنی مرده و اعلامش هنوز روی ديوار است، عکس زن آما صورت ندارد صورت زن در اسلام وجود ندارد. زن در اسلام بی صورت است. اينجا امام زمان حکومت می کند امام زمان ضد زن است. امام زمان از زن زاييده نشده امام زمان از شکم مرد بيرون آمده. همه مردان بزرگ اسلام از پيامبر تا امامان تا آيت الله ها همه از مردان زاده شده اند... برای همين هم همشان شيران شرزه اند و ضد زن. اين سربازان چقدر زيبايند، آيا اينان قربانی شهوت و غضب روحانيت شيعه خواهند شد، آيا اينان پيرو حسين سيد الشهداء و قربانيان جنون جنگ احمقانه هشت ساله در خون خود خواهند غلطيد؟ هر قدر فکر می کنم که ممکن است اينها روزی برای بيرون کردن آمريکا دست به حمله انتحاری بزنند باورم نمی شود...
وارد مسجد ميشوم غير از نيروهای انتظامی چند نفری هم آمد و شد می کنند ولی تک و توکی بيشتر نيستند... بخودم ميگويم ديوانه، احمق بيا برو به خانه، کنار شوفاژ بنشين ساتلايت نگاه کن، فاشن ببين، عشق کن صفا کن مرديکه الدنگ تو رو چه به فضولی، ميبرنت اونجايی که عرب نی انداخت. ولی دوباره به خودم دلداری ميدهم. حالا ما هر چقدر هم مورچه وزن باشيم بالاخره همون مورچه که هستيم...پس يه کاری بکنيم.
دوباره از مسجد بيرون می آيم صورتم به خارش افتاده آخر چند روزیست که ريش گذاشته ام، ريش! از کسی که اول فکر کردم بسيجی و يا پاسدار حقوق بگير است و بعد فهميدم سرباز است ميپرسم...

* آقا ببخشيد اسم اين خيابون چيه؟
سرباز: اينجا خيابون ...

* اسم اين مسجد چيه؟
سرباز: مسجد...

* شما بچه تهرونين؟
سرباز: هم آره هم نه...چون تهرون بدنيا نيومدم...

با اشاره از سرباز ميپرسم : شما از اينوری ميرين؟
سرباز: آره مگه چطور ؟

* چه خوب راه منم از همين وره
سرباز نگاهی مشکوک به من می اندازد

* شما سربازين يا پاسدار؟
سرباز: مگه فرقم ميکنه؟

* فرق نمی کنه؟
سرباز: شما سربازی رفتين؟

*نه من دانشجوم...
سرباز: خوشابحالتون...من سربازيمو دارم تو بسيجيا و پاسدارا ميگذرونم...شما دانشجوی چی هستين؟

به سرباز می گويم که دانشجوی حقوقم و خيلی چيزهای ديگری که شايد گفتن و نوشتن نداشته باشد.

*سربازی شما با اينا سخته؟
س: با کيا؟

* همين بسيجيا و پاسدارا؟
سرباز: همه آره هم ونه

* براچی هم آره و هم نه!
س: برا اينکه شستوشوی مغزيش به کنار اينا بعضياشون آدمای خوبين! بعضيشونم خيلی بدن، يعنی وقتی ميگم بد شما اصلا تصورشم نمی تونی بکنی. وقتيم مگم خوب همين جور، البته خوباشونم تا دلت بخاد شستوشوی شده اند

* بد يعنی چی؟
س: بد يعنی اينی که طرف به مادر خودشم رحم نمی کنه، برا همينم کسی تو اين سيستم فعلن جرآت نتق کشيدنم نداره، برا اينکه خيلی راحت ، نابود ميشه...

* به شما چی ياد ميدن تو مسجد؟
س: همه چي و هيچی. مزخرفات، خودشونم عقيده بهش ندارن، همه چی شده اسباب بازی... شما کدوم وری ميری؟

* من همين طوری ميرم تا بالا تا ميدون... خونه عمه م...
س: پس ماشين سوار شيم منم تا ميدون... با شما ميام...

سوار ماشين ميشويم، دربست، راننده از اول تکليفمان را روشن ميکند،: آقا سرباز تشريف دارن، پاسدار ماسدار و بسيجی مسيجی که نيسن، هر چند اونام حالا ديگه بعله... پس ميتونيم خودمونی باشيم...خودمونی نباشيم پس چی باشيم... نه ميدون امام داريم نه مسجد امام، ميدون امام نداريم ميدون شاه، مسجد امام نداريم مسجد شاه... خدا نور به قبرش بباره... خب برا اينکه شپشش به آخوند ميارزيد...من چن سالم باشه خوبه؟ ...من پير و ذليل و عمليم، اگه من ترياکی شدم آخوند مقصره، منو از نيروی هوايی بيرون کردن آخوند مقصره، من زمان شاه به آخوند احترام ميزاشتم حالا آخوند ولد زناست، آخوند، آخوند خونخواره، آخوند کاری کرده که من که يه سر و وضعی داشتم و زن بچه ای حالا بايد برای يه چراغ اين پيکان سی هزار تومن بدم، آخوند مردم ايران رو به ديوسی انداخت...برا اينکه خودش آيت الله ديوسی بوده وهست و تا ابد...حالا ديگه آخوند و تو خيابون نمی بينی همشون حالا به بخور بخور افتادن، مرده شوری ميکردن حالا شدن رهبر معظم، مرده شوری ميکردن حالا شدن رييس تشخيص مصلحت، روضه خونی ميکردن حالا رفتن دنبال بمب اتم...امرو تو ايران اقل اقل اقلش پنج تن فقط ترياک مصرف ميشه...چی ميگی آقا جون من اينکام ميدونم راجب چی حرف ميزنم، تهرونش فقط طبق آمار خودشون سه تن ترياک تو روز مصرف ميشه...گفتم فقط تريک بقيه شو خودت بخوان از اين مجمل... معلومه تقصير همه س مردم ايران همشون مقصرن آقا، رفتن اين نجاستو زورکی اوردنش سر کار...مردم ايران صغير و کبيرش صغير بودن که اين گهو بالا اوردن پدر من (خطاب به من می گويد پدر من صدايش از اعتياد لرزان است...)...من که چيزی رو ندارم از دست بدم، اون قديما که اعلاميه بچه مچه های چپی رو مطالعه ميکردم نوشته بودن که فقرا فقط زنجيرشونو دارن که از دس بدن حالا بايد بگيم که عمليا يعنی ترياکيا فقط منقلو دارن که از دس بدن...عملی يعنی همون ترياکی ديگه...وقتی رهبری و نوادگان نواچه گانش ...من از اين اسما دوست دارم دروس کنم نواچه گان يعنی مادر قحبه گان دور بر رهبری، اينا خودشون شام ونهار و صوبونه شون با ترياک شروع ميکنن، سر سفره افطارشون منقل تريک ميزارن خب بعدشم من مقلد مادر قحبه شونم خب از اون ياد ميگيرم...من کمونيست، پدر من، رفتم گفتم «کارگر برزگر کوفت ای زهر ما، ما با خمينی متحد ميشويم...» متحد ميشويم برا چی؟ برا اينکه ريشيه خودمونو بکنيم...که کنديم...از من ميپرسی؟ من نمی دونم آخرش چی ميشه ولی وسطشو مي دونم چی ميشه...وسطش يه حمام خون با حال دبش دلاور درس ميشه، من يکی دوسه تاشونو که از فاميلای دبش خودمن نشون کردم...بخششم! چی چيو؟ آقا پدر زن نامرد من بهم خيانت کرده، برادر زنم، هم به من خيانت کرده، هم به برادر خودش به خواهر خودش، زن بدبخت من از من خجالت ميکشه، يه روزی به من گفت گفتم خب باشه تو از من به خاطر خونوادت خجالت بکش منم به خاطر اعتيادم، به هم در!!...مگه اينی که شما ميگی بشه، آره اگه يهو مردم بيان، اونم همگی آره اونی ميشه که اون وقت نه من بلکه همه ميبخشن...ولی به شرط و شروطی که همه بيان خب آره...ولی اينی که من يکی ببخشم نميشه، بايد مردم ايران امروز هرکی دموکراسی بلده، در هم، باهم، ريشه آخوندو بکنه،... ببخشيد سرتون درد آورديم...

آهسته از سرباز می پرسم که اگر موافق باشد ميتوانيم در يک رستوران کله پاچه ای که من ميشناسم با هم شام بخوريم و او قبول ميکند ...ادامه گفتگو در کله پاچه ای...

* شما چن وقت ديگه خدمتت تموم ميشه...
س: بيچاره!... راننده تاکسی رو ميگم، دلم براش سوخت، آقا اينا با مردم چه کردن!!...آره سربازيم فکر کنم شايد تا هفت ماه ديگه، ما بد شانسی اورديم تا نوبت ما شد گفتن ديگه سربازی رو نمی فروشن...معلوم نيس اصلا چی بشه...

* چی معلوم نيس؟
س: الان همه بلاتکليفن. سربازا از حالا فکر فرارن

* بر چی فرار؟
س: برا اينکه خب دوباره داره بوی جنگ مياد...اينا دارن زير سازی جنگ آينده رو می کنن...اينا برا خودشون آمادن که به آمريکا ضربه بزنن...

* شما فکر می کنی آمريکا به ايران حمله کنه؟
س: حالا حمله هم که بکنه که اينجا وای نميسه تا سپاه و بسيج بهش ضربه بزنه که...بعضی اين بچه ها اينقدر خوبن و ساده ان که آدم دلش براشون ميسوزه... يعنی شما نميتونی حتا تصورشم بکنی بعضی خوبيایِ اينا رو بعضی وطن پرستيای اينا رو، و از اون طرف بعضای نامرديای اينا رو، بعضی دروغای اينا رو...مثلا شما باورت نمی شه ولی همه ويسکی تهرون زير نظر سپاه و بسيج پخش ميشه، همه ودکا همين جور، من اينو با چشم خودم ديدم، ترياک و اينا رو که اين بابا می گفت شايد راس باشه منم شنيدم ولی خداييش روراست من نديدم. بعد شما با اينهمه دروغ و ريا میخای بری به جنگ آمريکا! تازه اينا خودشونم نه اهل جنگن نه اهل راس و درستی... اينا فقط دروغ ميگن...من تو چند تا پادگان بودم تو چند تا مسجد بودم تو گروه حزب الله بودم، البته کارم به کار کسی نيس ولی به شما قول ميدم که يک هزارم و حتا يک مليونيم عراقم اينا مقاومت نمی کنن...

* شما چی؟
س: من که ميگم من بمب اتمی نمی خام پس از قبل نه مدافع بمب اتميم و نه مدافع روضه خونی و به قول بابام امام حسين کشی...البته اشتباه نشه من خودم و خانوادم اهل ويسکين، من ميگم چرا اينا دروغ ميگن... بچه های خوب اينا خوب فهميدن که اينا دشمن ايرانن، از ما نشنيدی ولی خدا ميدونه هر شب چند تا پاسدار و بسيجی شکنجه ميشه و زير شکنجه ميميره، گاهی خبرش به گوش ما ميرسه...اينا وانمود ميکنن که مخالفن که خبرش به گوش ديگرون برسه ولی در حقيقت خودشون کمک ميکنن که همه بفهمن...خب برا اينکه توليد ترس و وحشت ميکنه... راسشو بخاين من چند لحظه پيش داشتم از شما ميترسيدم ولی يهو نمیدونم چی شد که يادم رفت...همه دارن از هم ميترسن...ولی من به شما بگم اينا پهلون پنبه ن، اينا فقط برا مردم پارس ميکنن...حالا شما می بينی که اولن اينا حاضرن همه چی به آمريکا بدن، ولی مسئله شون اينه که آمريکا ديگه اگه اينا معذرت ميخام معذرت ميخام دولام بشن ديگه اين آمريکاس که ميگه برو گم شو مرده شورتو ببرن...الان سپاه فهميده، بسيج فهميده، ارتش که ديگه هيچی...خامنه ای و رفسنجانی و خاتمی و محافظه کار پيشرو همه و همه فهميدن که اگه خامنه ای تمام طلا جواهرات سلطنتی و همه نفت و قالی و نمی دونم گازم مجانی بده به آمريکا بازم آمريکا رضايت نمی ده...

* اينا رو شما از تو سپاه شنيدی؟
س: نه آقا اينا رو آدم حس ميکنه، اگه کسی اينو بگه که چار شقه اش ميکنن...نه اينا رو آدم حس ميکنه...الان ما علائمی تو سپاه احساس ميکنيم که اينا اصلن با فرماندهانشون هم عقيده نيسن، اينا با رهبری موافق نيسن، اينا با اصلاحطلب موافق نيسن...اينا يه سری آدم گم نامن...

* شما راجع به اصلاحطلبا چی فکر ميکی؟
س: اصلاحطلبا از همه دروغگوترن، بابای من طرفدار اصلاحطلبا بود ولی اين يکی دوبار آخری رو ديگه رای نداد به همه هم گفت رای ندن...آره همه حرفشو گوش کردن، من الکی گفتم رای دادم... برای اينکه اصلاحطلبا شما ببين چقده دروغزنن، اينا چقده وقت مردمو تلف کردن، نامزد من خيلی خاتمييی بود ولی از وقتی که خاتمی به دانشجوها توهين کرد ديگه ازش متنفر شده...تو دانشگاه ديگه... که گفته بود ميدم بزننتون، ميدم آدمتون کنن، ميدم فلانتون کنن...شما ببين بعد اون اعتصاب کذايی اصلاح طلبا حالا چنونی به رهبری چسبيدن که بيا و ببين...بابای من چن شب پيش رفته بود روزنامه جديدشون اقبال رو خريده بود، از بسکی لجش گرفت کردش تو بخاری و سوزوندش...برا اينکه اينقدر اينا که به رهبری نامه نوشتن و اعتراض کردن و اعتصاب کردن و فلان کردن حالا بيا و ببين که چه رهبر معظم، رهبر معظمی نوشته بودن و چه ببخشيد خايه مالی کرده بودن که بابام عقش گرفت... بقول مادرم يه عزت نفسم خوبه...من اگه از اين جا جون سالم بدر ببرم ميرم خارج...اگه بشه آمريکا... من عاشق آمريکام... خداکنه آمريکا به مردم لطمه نزنه... من فکر ميکنم که آمريکا اگه واقعا راس ميگه بايد به دانشجوها و روشنفکرا کمک کنه، مثلا يه راديويی يه تلويزيون با کيفيتی درس بشه که اينا نتونن روش پارازيت بندازن...الان همه سايتا فيلترينگن ، آدم عصبانی ميشه...تلويزيونای لوس آنجلسی غير فحاشی و مسخره گی کاری ديگه ای بلد نيسن...کمکی که مثلا اين تلويزيونا به حکومت اسلامی ميکنن حد و مرز نداره...خب با بی کيفيت بودنشون خودش به حکومت اسلامی کمک ميشه...مردم همون قدر که از آخوندا متنفرن از آدمی مثل صور اسرافيلم که تلويزيون داره و برنامه پخش ميکنه متنفرن... برا اينکه کلاس نداره بر اينکه آدم بی بته ايه! آدم بی تربيتيه اغلبشون همينن...من از بر و بچه های خارج کشور تعجب ميکنم، اينا که اين همه درس خووندن و اينجوری که معلومه وضعشونم خوبه پس چرا يه راديو تلويزيونی که خوب باشه درست نمی کنن، اينا واقعيتش اينه که به يه راديو تلويزيون خوب بندن، يعنی يه راديو يا تلويزيون خوب درس بشه اينا رفتن، شما مطمئن باش؟؟؟...
ترا به هر کی عزيزته ما رو تو هچل نندازی...

قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم