افشای حرف مردم
• اين گفتگو که در خيابانهای تهران انجام و ضبط شده و طی سه يا چهار
بخش منتشر می شود. آنچه در زير می آيد به طور صددرصد آژير خطری برای
همه ماست. چه آنها که غافل از مردم مستانه بر منبر قدرت تکيه زنده اند
و نعره مستانه هل من مبارزشان گوش خودشان را هم کر کرده و هم برای روشنفکرانی
که به مراتب بيشتر از مردم در سريش اسلام چسبيده اند، و هم برای هر ايرانی
و ايران دوستی که بداند اگر کاری می توان کرد همين امروز است، ايرانی
ديری است که از حکومت اسلامی نااميد است و کم کم به صورت جمعی چشمش را
به بيرون مرزها دوخته و اين مسئله کم کم دارد همگانی می شود...
یکشنبه ٢۵ بهمن ١٣٨٣ – ١٣ فوريه ٢٠٠۵
اين گفتگو که حدود هفت ساعت است در خيابانهای تهران انجام و ضبط شده
و به مرور بدون ترتيبی خاص از نوار پياده می شود و طی سه يا چهار بخش
به حضور فارسی زبانان تقديم می کنم. آنچه در زير می آيد به طور صد درصد
آژير خطری برای همه ماست. چه آنها که غافل از مردم مستانه بر منبر قدرت
تکيه زنده اند و نعره مستانه هل من مبارزشان گوش خودشان را هم کر کرده
و هم برای روشنفکرانی که به مراتب بيشتر از مردم در سريش اسلام چسبيده
اند، و هم برای هر ايرانی و ايران دوستی که بداند اگر کاری می توان کرد
همين امروز است، ايرانی ديری است که از حکومت اسلامی نااميد است و کم
کم به صورت جمعی چشمش را به بيرون مرزها دوخته و اين مسئله کم کم دارد
همگانی می شود و مرز و بوم با سواد و بی سواد و عارف و عامی و ديندار
و بی دين و پير و جوان نمی شناسد.
بدبختانه همه به نوعی اين خواست مردمی را کتمان می کنند و بروی خود
نمی آورند، حال اين خواست خوب باشد يا بد! واقعيت اين است که بخش عظيمی
از مردم ايران منتظر دخالت نظامی آمريکاست! چرا و چگونه اش را هم مردم
می دانند، هم روشنفکران و هم سلطنت مطلقه فقيه! ولی همه مثل کبک سرشان
را زير برف کرده اند. آنچه که برای من عجيب است نوشته اکثريت قاطع نويسندگان
است که يکديگر را به امتناع دخالت نظامی آمريکا در نوشتن و گفتن و تجزيه
و تحليل نصيحت می کنند. من نه در پی نامم، نه نويسنده. دانشجوی سال چهارم
يکی از دانشگاهای تهرانم، اگر از برهان قاطع و قداره اسلام ناب محمدی،
و به همان اندازه از تناب دار و خفه شدن و زير ماشين رفتن، و ناپديد
شدن نمی ترسيدم اسم و رسم خودم را و حتا آدرس و شماره تلفنم را هم در
اين سايت می گذاشتم. ولی باور کنيد می ترسم، علی ايحال از چند رنگی و
پنهان کاری روشنفکران هم خسته شده ام. چندی پيش در يکی از کشورهای خليج
فارس توانستم از بعضی سايتهای بی عمامه (در جنوب شهر تهران به فيلتر
و به کاپوت می گويند عمامه، به آن خواهم پرداخت) ديدن کنم. در اغلب آنها
نوعی چپ زدگی و غفلت چپی ديده می شد. اغلب از آنچه واقعا در جامعه می
گذرد ناآگاه می نمايند. شايد هم می خواهند رهنمود به مردم بدهند ولی
چون واقعيات را ناديده می گيرند موفق نيستند. من برای اينکه ناگهان آمريکا
به ايران حمله نکند، و روشنفکران در برابر استقبال مردم از سربازانش
هاج و واج نمانند، دست به کاری ابتکاری زده ام و آن رفتن در ميان مردم
تهران است از شمال تا جنوب از شرق تا غرب و ضبط حرفهای آنها و بعد هم
پياده کردن آن به صورت خام روی کاغذ است. در اينجا البته هشدار می دهم
که اين نوشته يک کار تحقيقی ست و چنانکه در طب مدفوع و ادرار خون و چرک
و رحم و آلت تناسلی خصوصا از امهات تحقيق و مورد تحقيق است بنا بر اين،
در اين تحقيق هم در حد امکان به صورت خام و ابتدايی و جاهلی و بازاری
و جنوب شهری و شمال شهری و با لهجه و بی لهجه، با ادبانه و بی ادبانه
آمده است، اميد است ارباب تربيت و تنزه چند «لغزش» مردمی را به ديده
اغماض بنگرند. واجب است در اينجا تذکر دهم که اگر واقعيات جامعه ما فحش
و ناسزا هم درش هست بايد گفته و نوشته و تحقيق شود و نه کتمان و تقيه.
با اينکار صورت مسئله پاک نخواهد شد و ارباب ذکاوت در جامعه ما بجای
پنهان کاری و يا تجاهل و يا نديده انگاری رو به سوی رفع مشکلات و حل
آنها بر خواهند آمد. بنا براين با من بياييد و گوش کنيد و ببينيد و قضاوت
کنيد...اگر نه مردم ايران در برابر حمله چنان عکس العملی از خود نشان
خواهند داد که همه ما متعجب خواهيم شد...
1
اينجا چهار راه گلبندک است، پير مردی از راه می رسد با خود می گويم بهتر
است با او خودم را بيازمايم تا ورزيده شوم و بعد سراغ ديگران و جوانان
بروم:
*پدر سلام
برو بابا جون، من که پدر تو نيسم خدا روزيتو جای ديگه حواله کنه، برو
برو...
*شما شنيدين که آمريکا شاخشونه کشيده برا ايران؟
نه خير جوون برا ايران نکشيده برآ خوندا کشيده...
* چطوری؟
دنبال دزد می گردی؟ من دزدی نکردم برو سراغ يکی ديگه...
* نه دانشجوام میخام بدونم، تحقيق می کنم...
دانشجوا که همشون تو زندونن، اونجا تحقيق ميکنن په تو چرا اينجايی...خب
چيو می خای بدونی؟
* آمريکا برا چی میخاد به ايران حمله کنه؟
بهت که گفتم اون می خاد به آخوندا حمله کنه...
* برا چی؟
هی ميگه برا چی! برا اينکه اينا تو دنيا ريدن!
* تو ايران چی؟
مگه ايران تو دنيا نيس؟! خب معلومه که اينا اينقدر تو ايران ريدن که
حالا سر رفته، جاهای ديگم رفته، رفته همه دنيا، حقشونه خدا کنه بيان...
* نمی ترسی اين حرفا رو می زنی؟
از کی بترسم؟
* از من، از اينکه آمريکا بياد!
من از بزرگتر از شماشم نمی ترسم ...من از خودشون بودم، کميته امام رو
ماها روبراه کرديم، اولش دودش تو چشم همه رفت ، حالام دودش تو چشم خومونم
ميره...ترا بخدا بگو تو چه کاره ای؟ اگه يه جايی بگی حرفای منو، منو
بازخواس کنن همه رو حاشا می کنم...اما بدون که بچه ی بچه من (نوه من)
حالا سن و سال توهه... پسرم تو جنگ کشته شده، خدا مرگشونو بروسونه، خدا
اون پيره سگو لعنت کنه...هی ميگن آمريکا می آد الهی که بياد!
زنی از راه می رسد از مرد می پرسد...
اين آقا کی باشن؟
دانشجوهه
چی می خاد؟
میخاد بدونه که من موافقم با حمله آمريکا به آخوندا يا نه.
مرد تو چه کارت دوباره به سياسته، بيا بريم، یه دفعه خوردی کمته، می
خای نوه تم بدی؟ بيا! برو آقا خدا عمرت بده...
آنها سوار تاکسی می شوند و ميروند و من می روم جلوتر، دهانه بازار اينجاست،
اينجا همه انقلابی بوده اند، اينجا همه در راه خدا و اسلام و امام و
انقلاب پول، برنج، روغن و عدس و گوشت می داده اند، آنها از گوشت و پوست
خودشان هم مايه می گذاشتند... مردی با کيف سامسونت توجهم را جلب می کند،
جلوش را می گيرم،
* آقا سلام
سلام
* حال شما خوبه؟... من یه تحقيق می کنم، برا دانشگاه...
بله، راجع به چی؟
*راجع به اوضاع مملکت...
وضع، خوبه آقا خوب...خوبه خوبه خوب، بستونه يا بازم بگم خوب؟
*چطوری خوبه؟
داری میبينی ديگه
شما چکاره ای؟
*دانشجوام.
منم دانشجوام!
*دانشجوی چی؟
دانشجوی صرافی! آره تو بازار ياد می گيرم چطوری صرافی کنم، شمام اگه
میخای عاقبت به خير بشی و کسی زنت بشه دس بردار و بيا تو بازار ياد بگير
چطوری سر ملت رو کلاه بزاری... بعدم ميری مکه و از خدا اجازه ميگيری
و حالا دزدی کن و کی نکن...
*از شوخی گذشته شما دانشجويی
نه! من تو بازار کار می کنم، در حقيقت کار آموزی!
*وضع چطوره؟
خوب آقا خوب، توپ!! من تو يه حجره صرافی کار می کنم...
*شما چند سالته
سی هفت سالمه ولی مثل شصت ساله هام! نه؟
اختيار دارين ، جوونين... چرا حال فکر ميکنين پير شدين؟
از دست پدرم، از دست مادرم، از دست آخوند، از دست اسلام...از دست گند
از دست کثافت...
*ميگن آمريکا ميخاد حمله کنه!؟
کی، چه موقع؟ کی میخاد حمله کنه، پس چرا همش حرف ميزنه...
(جوانی که پير می نمود به راه می افتد، دنبال او براه می افتم...)
آقا ترا بخدا برو هرچی بلد بودم گفتم، همه مردم می دونن که ازشون کاری
ساخته نيست، فقط آمريکاست که حريف آخونده و بس، خدافظ...اگرم بياد مردم
جلو پاش گل ميريزن.
(دنبال او می دوم...)
ولی عراق چطور با اينهمه کشته؟!
جوان بر می گردد
بگو ببينم شما چکاره ای؟ شما نمی دونی که پشت سر همه جريانات تروريستی
خمينی و خامنه ای و رفسنجانی و سپاه بسيج بوده و هست و خواهد بود! شما
نمی دونی که تمام حمله های انتحاری کار دفتر آقاست؟
*آقا کيه؟
ما رو گرفتی تو، شما، نمی دونی آقا کيه؟ ديگه تروريست بودن و آدم کش
بودن حکومت اسلامی رو که آمريکا نبايد به من و تو يادآوری کنه، آقای
دانشجو! آقای محترم ارباب من حاج آقا اون بالا نشسته (جوان طبقه فوقانی
ساختمانی را با دست به من نشان می دهد) در زمان شاه فقيد در جوونيش دلار
سه تون و پنج زار و چهار تومن و فوق فوقش پنج تومن خريد و فروش می کرده،
همين امروز ما همون دلار رو هشتصد و نود تومن با هزينه اش معامله کرديم،
اونم چون مبلغش بالا بود، اينطوريه و گر نه که اون بدبخت بيچاره که بايد
صد دلار بخره دلاری هزار تومنه!
*شما واسه کجا پول ميفرستين؟
واسه همه جا، هرجا بچه آخوندا و آقازاده برا پول خرج کردن رفتن، آقا
جون من شما خيلی پرتی، من امروز بيشتر از بيست حواله پنجاه، صد، دويست،
سيصد و پانصد هزار دلاری به دبی و انگليس، فرانسه و قبرس و سويس و انگليس
فرستادم، به خود آمريکا فرستادم، پول نفت مثل ريگ از اين مملکت خارج
ميشه، خاتمی هر چی ميگه کس و شعره، اين مملکت دس يه مشت دزده، اگر صلح
صفايی هست بين خودشونه که دارن تقسيم می کنن، مثل خوک افتادن تو ايران
و دارن پوزمالش می کنن و میرينن توش خير سر اون رييسشون...
(موبايل جوان زنگ می زند و گفتگوی ما پايان می گيرد...)
3
در بازار به دختر و پسر جوانی بر می خورم، آنها از بچه های جنوب شهر
هستند که بقول خودشان هميشه برای خريد نسبتا ارزانتر به بازار می آيند.
بعد از مختصری چاق سلامتی و تعارف به آنها می گويم...
*ميتونم يه مقدار از وضعيت مملکت باهاتون صحبت کنم، دارم يه تحقيقی می
کنم برا دانشگاه.
دختر : کدوم دانشگاه؟
*دانشگاهی تو تهرون!
از خودمون سوال می کنين، خودمون هم نامحرميم؟ (نام دانشگاه را برايشان
می گويم)
اوضاع خيلی خرابه، خصوصا برا ما دخترا، ولی من به يه شرط حاضرم با شما
همکاری کنم، اول اينکه عکس نگيرين، دوم اينکه اسم مارو حتا نپرسين! ولی
برا اينکه کار شما از اعتبار برخوردار باشه من هر چی بدونم و به نظرم
برسه راسشو می گم، شما می تونين منو راهله صدا کنين اين اسم همين حالا
به نظرم رسيد اسم دايه بابامه،
پسر هم می گويد: مرا ايوب صدا کنيد، اينهم اسم مستعارمن برا فقط امروز!
به قهوه خانه بزرگی در نزديکی بازار می رويم، چون زن همراه داريم ما
را در لژ خانوادگی جا می دهند. چايی ميخوريم حرف می زنيم...
راهله: ببينيد من به عنوان دختر و يا زن بايد بگم شايد تايخ ايران يک
حکومتی را به ياد نمی آره که به اندازه اين حکومت ضد زن باشه، شايد بشه
ضد زن بودن اين حکومت رو در حد ضد ايرانی بودنش دونست ،حالا چه اصلاحطلب
و چه اصولگرا، چون در واقع اصلاحطلب ها دلشون می خاد اين نظام ضد زن
و ضد ايران رو نگه دارن.
*شما فکر می کنی فرقی بين خاتمی و خامنه ای و رفسنجانی و جود نداره؟
ايوب: چرا فرق داره ولی در اينصورت همه با هم فرق دارن!
راهله: همين طوره که ايوب ميگه، اينا اساسشون برای نگهداری اين نظام
اسلاميه برا همينم اينا به عنوان نگهبانان اسلام و شريعت و اين حکومت
ظالمانه همشون مثل همن، متدشون با هم فرق می کنه، روششون با هم فرق ميکنه
ولی هدفشون يکيه.
ايوب: راهله در مورد مسئله زن و دختر حرف زد، ما اگه امروز نگاه کنيم
می بينيم که برای يه رژيمی که بايد نماينده مردم يه کشور باشه و اين
رژيمی که خودشو نماينده مردم ايران می دونه دو گونه زن و دختر تو جامعه
ما وجود دارن يکی زن سنتی هستش، و يکی فاحشه!
راهله: و اين خيلی عجيبه که من از نظر روانی وقتی تو خونه جلو داماد
عموم روسری سرم نمی کنم و بی حجاب و آزادم، گاهی از خودم سوال ميکنم
نکنه من فاحشه هستم. نکنه اگه من دوست پسر دارم و به نظر خودم اين رابطه
يه رابطه سالمه ، حرف فلان آيت الله درست باشه که منو فاحشه می دونه.
من نمی دونم شما اصلا چی می خاين از ما بپرسين ولی برای من به عنوان
زن، اين مملکت يا زن سنتی بی سواد بی کمال عهد بوقی پرورش ميده، يا بهش
ميگه حالا که مادر و خواهر و دختر و زن خوبی نيستی پس فاحشه ای...واين
ممکنه تو کشورای عربی خواهان داشته باشه ولی در کشور ما حالا به هر دليل
مسلمون شده يا به زور مسلمونش کردن، اين مسئله زن رو نمی تونه قبول کنه.
شما فکر می کنين اسلام چطوری به ايران اومده؟
ايوب: حالا هر طوری آومده اومده، حالا اينجاست، نبايستی باشه ولی هست،
ولی حالا دست کم ما رو راحت بزاره، چرا آخه تو زندگی خصوصی ما اينقدر
دخالت ميکنه بابا بزارين هر که هرچی ميخاد بگه، هر چی می خاد بخوره،
هر جا ميخاد بره، اينطوری بهتره که همه رو ترياکی کردين!؟ همه رو فراری
دادين، اينهمه فاحشه پروردين؟ گاهی دلم خونک ميشه ميگم خوب شد اينا اينهمه
گند و گه بالا آوردن و مسجدا رو خالی کردن. چند وقت ديگه که اينا برن
تاريخ ايران يکی از زشت ترين و ننگ آورترين خاطرات خودشو ورق ميزنه.
راهله: خوشبختانه امروز همه از اسلامشون خجالت می کشن، الان شما نمی
دونم می دونين يا نمی دونين که تو خانواده ها چه جنگ نسلی وجود داره،
وحشتناکه، آقا به خدا خوب شد اينا اومدن سر کار تا معلوم بشه اصل و اساس
خدا و قرآن و پيغمبر چی بوده. ما ايرانيا با سادگی قرآن رو کورکی کورکی
ميخونديم و خيال می کرديم رئوف مهربونه، نمی دونسيم اينهمه آدمکشی و
قصاوت قلب توشه. نمی دونسيم يه مسلمون با اجازه قرآن عين فوت و آب آدم
می کشه، تو سال شصت و هفت (1367) نزديک ميدون... تو کوچه ما چند تا دختر
بچه و پسر بچه رو گرفتن و برا زهر چشم گيری همشونو کشتن، بيچاره ها يکيشون
سيزده سالش بود اسمش م... بود هم بازی من بود و از من بزرگتر، اون خانواده
ها دوتا يا سه تاشون هنوز تو اون کوچن، شما باورتون نمی شه ولی اونا
هنوز نمی دونن که بچه شون به چه جرمی دستگير شده، به چه جرمی کشته شده،
با چه وسيله کشته شدن، خيليا ميگن که دختر بچه های ده چهارده ساله رو
قبل از اعدام بهشون تجاوزم می کردن...خدا می دونه اينا تو اون سال چقدر
بچه و جوون کشتن. اينا کاری کردن که من می گم خدا ميدونه ولی از خودم
بدم می ياد که کلمه خدا رو وسط می آرم، بسکی اينا از اين کلمه سو استفاده
کردن اصلا از اسم خدا هم بدم می آد(!!!)
ايوب: من فکر می کنم هنوز حکومت عدل علی به اين بيچاره ها اجاز عزاداری
رو هم نداده...خونواده های مقتوليت 67 رو می گم.
*شما گفتين که تا چن وقت ديگه اينا ميرن، و من اصلا سئوالم بيشتر همين
بود که آمريکا قراره به ايران حمله کنه، سوال من اينه که آمريکا حمله
ميکنه يا نه و کی حمله ميکنه، شما موافقين يا نه، اگه خبر دارين در کوچه
و محله شما ديگران چه فکر می کنن؟ اول کی جواب ميده؟
ايوب: والله من فکر می کنم جوابامو دادم، وقتی ظالمترين حکومت بر کشوری
سلطنت ميکنه، وقتی روشنفکراشو، خودش عوض اينکه مراقبتشون کنه سر ميبره،
خفه ميکنه، ايدئولوژيش بر قتل و غارته، وقتی مثل خارجيا که کشوری رو
اشغال کردن چپاول کنه خب معلومه که هر کی بياد نمی تونه از اينا بدتر
باشه...
راهله: حکومت ايران حکومت ولايت مطلقه فقيه است، هيچ کسی در طول تاريخ
جرات نکرده بر ايران حکومت کنه و از کلمه مطلقه استفاده کنه، اين برای
مردم تحقير مطلق رو به همراه داشته، در واقع بايد اين حکومت رو و اصلن
اسلام رو حکومت مطلقه تحقير نوع بشر به حساب آورد، ما تو خونوادمون همش
دعوا داريم و پدرم بارها به من گفته که من سر خودم رو با حرفام به باد
می دم، او درست ميگه ولی نمی دونه که با اين حرفش همه حرفای منو که ميگم
همه دردای ما از اسلام و اهل بيت محمده، همش از قرآنه، همش از سنته تاييد
ميکنه! آخه پيغمبری که در پنجاه و هفت سالگی با يه دختر شش ساله آشنا
ميشه و بعد از سه سال که باهش ور ميره و بازی بازی ميکنه وقتی نه سالش
ميشه عروسی ميکنه و بعد هم فتوا ميده که پس دخترا از نه سالگی بالغ ميشن
و هزار تا چيز ديگه، آخه اين ديگه پيغمبره؟ !
*شما از اصل سئوال من دور شدين! آمريکا؟
ايوب: من البته با حمله آمريکا موافق نيستم، ولی مخالفم نيستم، باهاش
همکاريم نمی کنم ولی من به شما قول می دم که اگه آمريکا بياد ايران پر
ميشه از شعار زنده باد آمريکا (!) برا اينکه شما توی اين ايران بودين
ميدونين اين حکومت با مردم خودش، با کسی که به قدرتش رسوند چه که نکرد،
راهله الان به شما گفت که همه تجاوزات، همه آدمکشيها، همه شکنجه، همه
چشم درآوردن و دست بريدن و پا بريدنها رو کرد و حتا تجاوز جنسی رو هم
کرد...
راهله: چون همه اينها در اسلام مشروع و واجبه، همين چند ساعت پيش جلو
دکه ديدم که پاسدارا دوباره فتوای خمينی نسبت به سلمان رشدی رو رو کردن،
او بيچاره زن ايرانی کانادايی رو بگو که بعد از اينکه همه کاری باهاش
کردن بعدم کشتنش که نتونه بگه باهاش چه کردن...مردم ايران همشون مرد
و زن، پير و جوون، درس خونده و درس نخونده حتا بسيجيا و پاسدارام دلشون
از دست اين سيستم خونه، اگه کاری تو اين چند ماه خود ايرونيا کردن فبها،
اگه نکردن شما مطمئن باش که ما به انتخابات رياست جمهوری نمی رسيم که
شر عدل علی از سرم رفع ميشه.
*پس شما هم با حمله آمريکا موافقين!؟
راهله : نه من موافقم نه اون (ايوب) ولی اگر اتفاقی در خود ايران نيفته
تا چند ماه ديگه حتما تغيير عقيده می دم، تو محله ما فقط چند تا بسيجی
هستن که از مردم زهر چشم گرفتن ولی بقيه واقعا خيال ميکنن آمريکا منجيشونه!
آقای محترم مردم ايران از دروغای اينا از خيانتاشون از آدمکشياشون خسته
شدن.
*شما دلتون ميخاد شاه بر گرده؟
راهله: شاه که مرد، خدابيامرز، پسرشم من فکر نمی کنم به درد بخوره
ايوب: اگه آمريکا بخاد حتما بهش ميگه که اشتباهات پدرشو تکرار نکنه...
راهله: وضع هم فرق کرده، دوره ديکتاتوری تموم شده، فقط ماييم که از لطف
اسلام و حکومتش تو عهد بوق زندگی می کنيم.
*آقای خاتمی گفته که بازگشت به پادشاهی برای ايران مثل خوردن استفراقش
می ماند،
راهله : البته اين حرف خيلی خوبه ولی نه برای گوينده اون، و خصوصا آقای
خاتمی، چون اولن اينکه شما ببينيد با مردم چه کرده ايد که آنها حتا به
خوردن استفراغ خودشان هم ميل کرده اند، ديگر اينکه اگر در اثر تکانهای
شديد آدم چيز خوبی را که خورده استفراغ کرد، و چيز بهتری هم گيرش نيامد
چه بهتر که حالا که سر اشتها آمده و ميل هم دارد استفراقش را بخورد.
اين نه به آقای خاتمی مربوط است و نه آقای خامنه ای اگر چه اونا خودشون
اين ميل رو برانگيخته باشن...
ايوب: اگر قرار باشد با بی نزاکتی صحبت کنيم پس بايد بگيم که با انقلاب
اسلامی مردم چيزی بدتر از استفرغ خودشون رو خوردن و اينهمه عوارضش را
هم بيست شش سال تحمل کردن. من يه فاميل دارم که ميگه برا دنيا خيلی خوب
شد که تو ايران اسلام به قدرت رسيد.
*به چه جهت؟
ايوب: برا اينکه کثافتا رو بالا آورد و اسلامو با غرب رو در رو کرد.
*شغلش چيه؟
ايوب: شغل کی؟
شغل همين فاميلتون
ايوب: بيچاره هزار شغل بی شغله! هم معلمه زبانه، هم شوفر تاکسی شخصيه
و هم هنرمند موسيقيه آخرش اجاره خونش رو زورکی سر هم ميکنه...
*ميتونم ببينمش؟
راهله: مسئله داره خيلی جدی ميشه!
*آره خب جديه.
با موبايل من با او تماس ميگيرند برای فردا قرار می گذاريم او می آيد.
به او می گويم اسم مستعاری برای خودت انتخاب کن. می گويد فرهاد خوبه؟
ميگويم خوب است. فرهاد چهل و دوساله است و مجرد با يک بچه هشت ساله از
زنش که از هم جدا شده اند. آدم زنده دل و خسته از کاری ست. ميگويد:
آقاجون من آقای دکتر، آقامهندس من با هزار و هفت ملت تو اين تهرون و
کرمانشاه و همدون و قزوين و مشهد در رابطه ام، يه مدتی قاری قرآن بودم،
خب حماقت که شاخ ودم و مرز و حدود نداره، من با صوت خوب می خوندم و قتل
قتلا قتلو را صرف می کردم، ولی خوشبختانه نه من بلکه همه هم هيئتيها
فهميدن چی می خونن. بعدم بدرگاه خدا توبه کرديم که ديگه از اين کارا
نکنيم...ما خوشبختانه داريم بالغ ميشيم، بچه بوديم نه! خوب انقلاب کرديم،
دور از جون شما بچه گاهی نجاست خودشو ميزاره تو دهنش، خب تجربه ست، تجربه
بديه ولی واجبه. چون اگه تو بچگی اين کارو نکنه تو جوونی ميکنه اگه تو
جوونی نکنه تو پيری ميکنه، ملت ما با انقلابی که کرد نه تنها جوونی کرد
بلکه بچگی کرد ولی خوب شد که کرد. اگه اين انقلاب نشده بود شايد منم
مثل بابام قاری قرآن ميشدم، بچه منم مثل باباش و بابا بزرگش قاری قرآن
می شد. خدا پدر خمينی رو بيامرزه که اين انقلابو چنان اسلامی کرد که
همه به ناب و محمدی بودنش فتوا و جواز دادن، ديگه هيچ کارشناس ارشدی
در تاريخ پيدا نميشه که هم حلال زاده باشه هم صادق و درستکار و نسبت
به صد در صد اسلامی بودن اين انقلاب شک کنه، مگر اينکه آدم شياد و مصلحت
طلبی مثل شيخ سيد محمد خاتمی باشه که همين امروز می گفت همه سربريدنها
و خفه کردن ها و زندانی کردن ها و خشونت ها به اسلام مربوط نيست در صورتی
که تاريخ اسلام پر از آدمکشی ست، پيغمبرش، امامش مجتهدش، و الله ش همه
آدم کش بوده اند و به آن افتخار هم می کنند، امام خمينی و امام خامنه
ای که به حق آخرين امامان ما هستند همگی به آدمکشی خود افتخار می کنند،
انها حتا به آمکشی آينده خود هم افتخار می کنند نگاه کنيد به تهديدهای
عليه بیدينان و نويسندگان و خصوصا سلمان رشدی... گفتم خدا خمينی رو بيامرزه
ميدونی چرا چون از لطف امام بزرگ انقلاب، امروز نه تنها من بلکه بدون
اغراق بدون زياده روی و زياده گويی بيشتر از هفتاد هشتاد درصد مردم ايران
دلشون ميخاد که آمريکا بياد و اونا رو از شر اين آخوند مادر... نجات
بده، بيشتر از نود درصد مردم آرزو ميکنن که آمريکا برای شروع بره مرقد
امام امت رو بمبارون کنه، بيشتر از پنجاه تا شصت درصد مردم دلشون ميخاد
که تو هر مسجدی آمريکا يه بمب بندازه، هر حسينيه ای رو نابود کنه. حکومت
اسلامی اينقدر به نفع مردم و به ضرر خودش رفتار کرد که تو اين يک سال
چند ماه عوض اينکه به آمريکا نشون بده که شاگرد خوب و با تربيتیه هر
چه تونست در عراق آمريکايی کشت، هی خاتمی با تزوير آخوندی گفت بابا ما
نبوديم رهبری و هاشمی رفسنجانی و سپاه و بسيج با گردنکلفتی گفتن آقا
ما بوديم و هستيم و خواهيم بود. همين ديروز دوباره سپاه برای سلمان رشدی
اعلاميه داده که «بخدا آخرش ميکشيمت، امام ما، اسلام ما، پيغمبر ما،
امام ما آدمکشی رو تجويز کردن» حالا خانم شيرين عبادی در مدح اسلام و
پيوندش با دمکراسی شعر بنويسه، يا آقای سروش بگه اسلام رو ميشه با دموکراسی
جفت و جورش کرد. يا آقای خاتمی با هزار دروغ و دونگ بگه که ميخاد گفتگوی
تمدنها رو درس کنه. همه اينا برا فريب و وقت کشی بوده و هست. به نظر
من امروز روز رويايی اسلاميت با انسانيته. خب معلومه که اين انسانيت
بايد هزينه ای رو بپردازه که هم پرداخته و هم خواهد پرداخت ولی قانون
تنازع بقا بشر به ما ميگه بايد اين اسلاميت سر جای خودش نشونده بشه،
اسلاميت منهای روحانيت، و نه اون طور که آيت الله دکتر علی شريعتی می
گفت، بلکه اسلام منهای روحانيت، اسلام منهای سياست، اسلام منهای مراسم
مزاحم و مخل آسايش ديگران و اسلام منهای تبليغ و اسلام منهای آدمکشی،
اسلام با ممنوعيت فتوا! وخوشبختانه جاهای ديگر رو نمی دونم ولی در ايران
اسباب اينکار فراهم آمده. يکی از اسبابهای مهم اين کار و يکی از فايده
های اين انقلاب تنفر عميق مردم از اسلام و روحانيته. روحانيت شيعه نشون
داد که بيغيرترين، شکم پرست ترين، و بی اخلاق ترين، دزد ترين و هر چی
چيز منفی تو اين دنيا هست، بد ترينش، آخوند و روحانيت ايران و شيعه اثناعشريه.
ولی اتفاق خوبی که افتاد اينه که اين مردم فهميدن که اصلشون، به قول
امام راحل، اون بزرگوارا از اينا هم ترين ترين تر بوده اند...بله مردم
برای يک رفراندوم تمام و کمال ثانيه شماری ميکنن ولی اگر اين کار به
تعويق بيفته ورود سربازان آمريکايیرو تو به خاک ايران به شرط بر چيدن
نظام اسلامی و بر پايی يک رفراندوم آزاد جشن خواهند گرفت... و شما بدانيد
که رفسنجانی و خامنه ای و خاتمی بارها گفتند که در عراق به آمريکا درسی
خواهند داد که او ديگر هوس حمله به ايران را نکند. اما شما اگر جراتش
را داريد در تحقيقتان بنويسيد که يک آدم لات و فقيری مثل من گفت که همه
آنها همه غلط کردند و غلط گفتند که اين پاسداران و بسيجيان و حزب الهی
ها هستند که بايد از آنچه در عراق گذشت درس بگيرند من از اينجا در بازار
تهران به آقای بوش سلام می کنم و به او می گويم که مردم ايران بر عکس
روحانيت شيعه، بر عکس حزب الهی و بسيجی هيچ دشمنيی نه با دولت و نه ملت
آمريکا دارد...من از طرف ايرانيها به آقای بوش و دولتهای اروپايی که
اروپاييها حامی حکومت ضد بشری اسلامی هستند پيام می دهم که با اين حکومت
همکاری و معامله نکنند، آنها بايد بدانند که همه چيز اين دنيا به همه
انسانها صرف نظر از رنگ ومليت و مذهبشان تعلق دارد و مگر پديده ای زيباتر
از دموکراسی در جهان هست، بنا بر اين ما را در بدست آوردن دموکراسی ياری
کنيد... من به عنوان يک هنرمندی که سرش بيشتر از ده بار به جرم نوازندگی
و خوانندگی تراشيده شده و شلاق خورده و زندان رفته و هم به عنوان شوفر
تاکسی و معلم زبان از همين حالا به مناسبت تشکيل دموکراسی در آينده نزديک
به همه مردم ايران و جهان تبريک می گويم.
قسمت
دوم ...