بابا ناصر! بزرگوار! زرافشان! پدر!

اگر بمیری؟ اگر نباشی؟...

نکند فراموش کرده‌ای؟ نکند از وکالت بریده‌ای؟

مگر تو وکیل خون من و پدرم نبودی؟ نکند خیال داری خون به ناحق ریخته مارا بسپاری به دست روزگار، بسپاری به تاریخ! فکر نمی‌کنی تا آن روز که تاریخ برسد به خونخواهی، وارثان سیه روزگار ما به خدا رسیده‌اند.

خون ناگرفته من را به چه کسی می‌خواهی بسپاری، یکبار دیگر به عکس من نگاه کن. تفاوت زیادی بین من و پسرت مزدک نیست. نه سال بیشتر نداشتم که مثل گوسفند قربانی تکه تکه و مثله‌ام کردند. من را جلوی چشمان بابا و بابا را در برابر من!

آقا ناصر! یاری کننده شناختی؟ من "کارون" هستم، کارون حاجی زاده!

لابد می‌گویی آن دنیا کجا و زندان اوین کجا، مرده کجا و زنده کجا؟

از اولین روز که خون خواهی ما را قبول کردی قدم به قدم همراهت آمدم، همین الان هم در کنار توام، نگاه کن، می‌بینی منم؟ بابا هم هست، یک دفتر شعر بابا برایت گفته، اگر خوب گوشت را باز کنی صدای شعرهای بابا را می‌شنوی و اگر چشم هایت را حتما مرا خواهی دید، من هر روزه جلو زندان اوینم و منتظرم تا با تو تا در خانه بیایم  تا ببینم که مزدک را بغل کرده‌ای. مزدک را که بغل کنی من لبخند می‌زنم، من تمام روزهایی که دوستانت در جلوی زندان اوین بودند با بابا آنجا بودم.  نشان به این نشانی که هم از شیرینی‌های مادر لطفی خوردم و هم از چای‌های زن عمو، یکبار هم زدم زیر کلاه عمه جان که آن کلاه به من بیشتر می‌آمد تا به عمه جان! می‌دانم خیلی‌ها از تو خواسته‌اند که اعتصاب غذایت را بشکنی و نشکسته‌ای ولی بدان که اگر اعتصاب غذایت را نشکنی پیمانت را با من شکسته‌ای .

من، بابا و دیگر قربانیان قتل‌های زنجیره‌ای دل در گرو همت و یاری تو بسته‌ایم، تو باید زنده بمانی، تو باید باشی!  تا روزی که قاتلان من و پدرم در برابر مردم دنیا قرار گرفتند از آن‌ها بپرسی به چه جرمی مرا کشتند. من، کارون، می‌خواهم تو بمانی و این سئوال را تو از آنها بکنی. پس بمان. و برای اینکه بمانی باید اعتصاب غذایت را بشکنی!

یادت باشد خودت خواستی از خون ما دفاع کنی

کارون حاجی زاده